...به امید برگشتنش

من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...

سلام.

امروز 2 مرداد 1392.

حدود یک سال و نیمه که به وبلاگم سر نزده بودم.

اومدم که برا همیشه از بینش ببرم..دیگه نمیخواستمش...

دوستش داشتم اما نمیخواستم دیگه از اون روزا چیزی رو بزارم.هیچی...هیچ خاطره ای.

اما...وقیتی اومدم.دیدیم کلی برام نظر گذاشتین..همرو خوندم.دیدیم که چقدر مثل من وجود داره..دیدیم که چقدر شما دوستای گلم بهم لطف دارید و هنوزم به این وبلاگ خاک خورده سر میزنید...

پشیمون شدم...یعنی دلم نیومد که پاکش کنم...

ای وای...ای وای...

ای وای از این همه درد توی سینهامون...

ای وای از این همه عاشقی...وای از این همه دیونگی...

بخدا دلم برا همتون تنگ شده...برا همتون..

برا اون روزا دلم تنگ شده.برا روزای سخت و دل تنگی...برا بالشتم که همیشه خیس اشک بود.برا سوزش دلم..برا همه چی...

اما دیگه نمیخوامشون...

وقتی اومدم یه هو خیلی دلم واسه همسرم تنگ شد...خیلی.

اون بهترین مردیه که تا حالا دیدم.مهربون.خوش اخلاق و دوست داشتنی و من خیلی عاشقشم...خیلی. عاشقتر از این حرفا...خیلی عاشقتر از این حرفا...

حتی روزی فکرشم نمیکردم که اینقدر عاشقش شم...میمیرم براش...

همون موقع بهم زنگ زد.و منم ناخود اگاه بهش گفتم فکر نمیکنم کسی جز تو بتونم بخوام و دوست داشته باشم...

از این که قبلا عاشق یه نفر بودم پشیمون نیستم....چون اون عشق باعث شد که من الان تو زندگیم بهتر و بهتر قدر همسرم رو بدونم.خیلی بهتر.و الان هم برام یه خاطره شده...

هیچ وقت نفرین نکردم..هیچ وقت...ولی شاید هیچ وقت نبخشمش...نمیدونم.به خاطر سختیهایی که کشیدم ...بخاطر اشکایی که ریختم و ندید..بخاطر عشقی که دادم و چیزی نمیخواستم ازش...فکر نکنم بتونم ببخشمش...با وجود تمام حس دوست داشتنم....که هنوز هم به نفرت تبدیل نشده...

زندگی الانم رو خیلی دوست دارم.خیلی...خیلی زیاد..

همسرم رو.خانوادش رو .خودم رو...

همه چی خیلی عوض شده...اما فکر میکنم هم بهتر شده و هم با وجود گرمی همسرم زیبا تر شده...

دلم میخواد الان دیگه فقط واسه اون بنویسم..فقط واسه اون.

نمیدونم دوباره کی بیام و باهاتون دوباره کی حرف بزنم.اما از همین جا واقعا از همتون تشکر میکنم که میاید و گرد و غبار این وبلاگو با نظراتتون پاک میکنید...

ممنونم که تنهام نمیزارید...

ممنونم ازتون.

از تو " دنیا جون " که خیلی برام نظر دادی و هر روز مییومدی که ببینی من دوباره چیزی نوشتم یا نه...ممنون ازت...

شاید دفعه بعد سال دیگه باشه که به این وبلاگ سر میزنم...

یا حق.

چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/٢ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

سلام به اونهایی که اینقدر مهربونن...اینقدر که این مدت اصلا منو فراموش نکردن..

امروز بعد از 8 ماه دوری از این وبلاگ دوباره اومدم که بهش سر بزنم...

ولی کاملا اتفاقی دقیقا شد 8 ماه ...

من الان تو خونه جدیدم زندگی میکنم...

و هزار بار خدا رو شکر میکنم از نعمت گرانبهایی که به من داد...همسرم...

خدا رو شکر زندگی خیلی خوبی دارم...

شاید خدا این زندگی رو بابت اشکایی که ریختم داد...

از همتون بابت نگرانیهاتون ممنونم...از تو دنیا که اینقدر نگرانم شدی...

نمیدونم دوباره کی برگردم....نمیدونم...

فقط برا همتون آرزوی خوشبختی میکنم...و از همتونمیخوام که برا منم آرزوی خوشبختی کنین...و آرزوی سلامتی/...

همتون رو دوست دارم....

یا حق.

خداحافظ .

یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٢ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز 22 اسفند 1389...

اومدم بگم که من نامزد کردم...برام دعا کنید خوشبخت شم...

همین.

یا حق.

خداحافظ.

یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

امروز 22 بهمن 1389

روزا میگذرن...

دلم واسه وبلاگم  و نوشتن درمورد عشقم یه ذره شده...اما دیگه نباید بنویسم...

اون دیگه مال کسه دیگست...

دلم واسه دیدنش یه ذره شده...

آخ خدا...یاد روزای گذشته دیوونم میکنه...

یاد دستاش..حس قشنگ بوسیدنش...

یاد شونه های پر از آرامشش...منو دیوونه میکنه...

هیچ وقت نمیتونم دوریش رو تحمل کنم...هیچ وقت ...تا ابد.

وحید من...

عشقم و عطش واسه داشتن و کنار تو بودن روز به روز بیشتر میشه و وقتی ازم دوری روز به روز دیوونه تر...

همیشه عاشقتم...

همیشه...تا ابد.

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

امروز اومدم تا ...

باور کنید که به زبون آوردنش خیلی سخته..

اینجا برام تمام خاطراتمه..

تمام عشقمه...روزای قشنگ و سخت و بد و ناراحتی و هر روزی رو که بگید اینجا داشتم..

اینجا برام دفتر خاطراته...

هر وقت که مطالب پیشین رو میخونم انگار برام همین دیروز بوده..

اینجا برا همیشه باقی میمونه...

و عشق من برا همیشه تو سینه میمونه...

عشق آدم فراموش نشدنیه...

من عاشقم..

عاشق وحید.

اما...

دو شب پیش مجبور شدم علیرغم میل باطنیم به وحید بگم باید برم و تو زندگیت نباشم تا زندگیت رنگ قشنگتری بگیره...

و امروز بعد از کلاس مجبور شدم بگم وحید...فردا حلقه دستت کن و بیا...

هنوز تو شوکم...

ببخشید اما نمیتونم بنویسم...

اشکام نمیزارن...

از همه دوستام که اینجا بودن ممنونم...از اونایی که تو غمم همراهم بودن ممنونم..از اونایی که شبای تنهاییم تنهام نمیذاشتن ممنونم...

وحید من...

عشق من...تاج سر من...رفتن برام مثل مردن...

اما باید برم...بخاطر تو...بخاطر زندگیه تو...

کاش همیشه اندازه ی عشق منو یادت بمونه...

خدا کنه با اومدن کسه دیگه من از خاطرت نرم..

عزیزم...

خوشبخت بشی کنار اونی که میخواستی...

وحید من...

میگم وحید من چون تو همیشه تو ذهن من مال منی..

این یه سال روزای قشنگ زیاد داشته..روزای پر از استرس و ناراحتی هم بیشتر...

شاید یه روزایی منو ناراحت کردی..اما سعی کردم اونا رو نادیده بگیرم و بگم اشکال نداره..اون عشقمه..

گفتنی ها زیاده...اما نای گفتن و اشک ریختن رو دیگه ندارم...

آخرین جمله ها...

دوستت دارم...فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری...

همیشه منتظر اومدنتم عزیزم...همیشه...

حلالم کن.

تا همیشه...شایدم تا یه مدت...

خداحافظ...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

دلم برات تنگ شده وحید...

جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۳ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز ١ دی ماه  ١٣٨٩..

دقیقا یه سال از اولین اس ام اسی که وحید بهم داده گذشته...

یک سال گذشت...

پارسال این روزا برام خیلی قشنگ بودن...من ،‌وحید ...همش با هم میگفتیم و می خندیدیم...

اما امسال...من جز گریه و غصه چیزی ندارم...

امروز احتمالا آخرین روزیه که کنار وحید سر کلاس میشینم...

دست و دلم مثل همیشه میلرزه...

من عاشق اون..اون مال یکی دیگه..

دو شب پیش وحید خود به خود دم دم غروب بهم اس ام اس داد...

خیلی برام عجیب بود آخه هیچ وقت اون وقت روز بهم اس ام اس نمیداد...اما خوشحال شدم..خیلی...

از اینک هبهم فکر میکنه و منو یادش هست خوشحال شدم...

تو اس ام اس اولش نوشته بود دوستت دارم...

همین.

من بهش گفتم منم دوستت دارم عزیزم...چی شد یهو یاد من کردی؟

اونم در عین ناباوری گفت دلم تنگ شد برات...

همون شب خوابش رو دیدم..و فرداش هم براش تعریفش کردم..

خواب دیدم وحید پیشمه...و من از دیدنش مثل همیشه دست و پام میلرزه...

بخاطر اینکه متوجه نشه خودم رو ازش قایم کردم و رفتم تو یه اتاق دیگه...اما اون دنبالم اومد...

وقتی دوباره دیدمش اینقدر بیتاب و پر از استرس و بیقرار بودم که دیگه پاهام طاقت وایسادن رو پیدا نکردن...و شل شدن..

داشتم از حال میرفتم و میوفتادم روی زمین که وحید منو یهو توی بغل خودش گرفت و سعی کرد آرومم کنه...

دست توی موهام میکشید و نوازشم میکرد و بهم میگفت من پیشتم عزیزم....دیگه نمیرم...

و من بهش هینطور نگاه میکردم...

اما...چه فایده که همش یه خواب بود و من هم این چیزا رو فقط باید توی خوابم ببینم...

وقتی براش تعریف کردم خوابمو بهم اس ام اس داد و گفت : " مطمئنم درک میکنی که ما دیگه مال هم نمیشیم...تعهد من به کسه دیگست.فقط میتونم خوشبختی برات آرزو کنم..."

دلم پر از غم شد...اما چیزی نگفتم...مردم...اما کسی نفهمید.

گفتم : " اره میفهمم و درک میکنم، اما بارم نمیشه...یه دقیقه باور میکنم و لحظه ی بعد مثل دیوونه ها از این که چطوری باید باورم بشه نمیدونم سر خودم رو به کودم دیوار بکوبم...از این که تو به عشقت رسیدی خوشحالم اما از اینکه دیگه هیچ وقت مال من نیستی از دیوونه ها هم دیوونه ترم...دعا کن خدا بهم صبر و طاقت بده..."

گفتم وحید من عاشقتم...مطمئنم تو هم اینو درک میکنی...

بعدش هم یه اس ام اس دیگه دادم و گفتم تو خودت خواستی تعهدت نسبت به اون باشه ...میتونست این تهعد نسبت به من باشه...اما نخواستی...

اون روز مثل روز قیامت ،‌طولانی ، برام گذشت...

شبش پر از اشک خوابیدم...اما هنوزم نتونسته بودم باور کنم که دیگه عشقم مال من نیست....

این روزا به فکر اینم که یه شب به وحید بگم وحید...دیگه باید واسه همیشه از زندگیت برم...نمیخوام وجود من باعث بشه که زندگیت بهم بریزه...

اما نمیتونم...نمیتونم بگم...

خدایا..وحید عشق منه....من چه جوری بگم برو ...

دارم میمیرم...

دارم میمیرم...

چرا هیچکس به داد من نمیرسه خدا.....؟

چرا ؟

وحید من...

اینو هر روز میگم و فکر کنم خود تو هر کسه دیگه ای که به این وبلاگ میاد اینو دیگه از حفظ شده..

عزیزم...

من طاقت دوری رو ندارم...اما باید کم کم از زندگیت برم...چون تو اینو خواستی...

شاید اون بیشتر لایقت بوده...شایدم نه...

اما به هرحال اون دیگه الان تو رو مال خودش میدونه...

ولی من باید با این همه عشقی که تو وجودم دارم نسبت به تو بگم که عزیزم...من هیچ سهمی از تو ندارم...هیچی...

ولی یادت نره کسی تو رو از توی ذهنم نمیتونه بگیره...کسی نمیتونه تورو توی قلب و ذهنم مال خودش کنه...هر کسی که باشه...

اون جا تو فقط مال منی...

مال خود من...

دوستت دارم عزیزم...

فراموش نمیکنم تو هم منو دوست داری....

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

 

 

چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز 27 آذر 89...

من همچنان همانم...همونی که بودم...همون عاشقی که شاید خیلی ها عشقشو باور نکنن...

این مدت خیلی چیزا گذشته...

اول از هر چیزی...از همتون بابت نظرارتتون تشکر میکنم...چه خوب و چه بد...و از اون کسی که این نظر رو نوشته بود هم میخوام اینو بدونه..من عاشق وحیدم...هیچ وقت واسه خاطر این که خوردش کنم ننوشتم....مینویسم چون کسی نیست باهاش حرف بزنم...

نیت نوشتنم فقط عشق وحیده...همین...

و اینکه یه نظر جدید برام گذاشته بودی که تو نباید از کلمه باید استفاده کنی و به دوستات بگی باید نظر بدین...

میخوام بهتون بگم که اونهایی که از اول این وبلاگ کنارم بودن میدونن من چه جوریم...و فرق کلمه باید رو از باید تشخیص میدن...

در ضمن دوست عزیز..من توی دعوتم از اونا تو وبلاگاشون از همشون خواهش کردم که بیان...

بگذریم...

وحیدم رو یه روز بعد از تولدم دیدم...

شب تولدم از خدا فقط یه چیز خواستم...اونم این که وحید ، عزیزترین عزیز من...تولد من یادش باشه و با فرستادن یه اس ام اس کوچیک تولدم رو تبریک بگه...هر چه قدرم خشکو خالی...

روز تولدم از صبح همینطور منتظر بودم...

ساعت 8 صبح شد اما خبری نشد...گفتم حتما از خواب هنوز پا نشده...

خیلی نوشتم...اما همش پاک شد...

دیگه چشمام نمیتونه بنویسه...دستام هم خستس..

فقط بگم که اون شب هیچ خبری از وحید نشد و من ساعت ١٢:٣٠ شب با چشم گریون بهش گفتم که امروز تولدم بوده...

اونم عذر خواهی کرد و من گفتم فراموش کردم..

هر چی باشه عزیزمه...

فرداش هم با پیشنهاد اون همو دیدیم...و این شد بهترین هدیه...

سه شب پیش ازم پرسید :

- من این همه تو رو ناراحتت میکنم تو بازم میگی دوستم داری ؟ چرا ؟

منم واسش توضیح دادم که عزیزم...تو عشق منی...برام ارزش داری...بودنت برام ارزش داره...

گفتم تو عشق منو نشناختی واسه همین هم فکر میکنی به همین راحتی از بین میره...

وحید من...

شاید خیلی ننوسم...چون نمیتونم...نای نوشتن رو دیگه ندارم...

اما هیچ وقت اینو یادت نره که من همیشه یه جور عاشقتم...

عاشقتم و عاشقت میمونم...

وحید خوشبخت بشی...بخدا چیزی جز این نمیخوام...

این که ناراحت باشم طبیعیه..اما از دل از این که کنار عشقتی خوشحالم...

به خدا خوشحالیت برام مهمترین چیزه...که طاقت یه لحظه دیدن ناراحتیت رو ندارم...

ببخش اگه یه وقتایی ناراحتت کردم...هر چند سعی کردم هیچ وقت این کار رو نکنم...

وحید همیشگی دوستت دارم...

فراموش نمیکنم تو هم منو دوست داری...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز بعد از چند روز اومدم دوباره به وبلاگم یه سر بزنم...

هیچی از چیزایی که میخواستم بگم نمیگم....

ولی یه نظر یکی واسم گذاشته بود که برام خیلی جالب بود...

میخوام همه بخونن و نظرشون رو دربارش بگن...هر کی خوند باید بگه... راستش رو باید بگه...

اینم اون نظر به طور کامل....منتظرم که جواباتون رو بشنوم...

" هیچ به این فکر کردی که تو هر بار که می نویسی، داری خوردش میکنی؟ حتما آدرس این سایت رو هم بهش دادی که حالش رو ببره!
تو بنویسی که وحید یه قوله بد جنسه که دخترکه بدبخته بینوای عاشق رو همش داره زجر میده و خودش پی عشقش رفته و دوستات بیان و بگن که آخی بیچاره!!!
تو عاشقی و مهربونی و خوبی و آرزوی خوبی براش داری و اون بیرحم و خیانتکار و قاتل و....
دقت کردی که با هر نوشتت داری اینا رو میگی!!!
من دلم نمیخواد کسی اینجوری منو دوست داشته باشه
میگن دشمن عاقل به ز نادان دوست
وحید زرنگ هستش که اینو فهمیده
من هم جای وحید بودم سریع از شرت خلاص میشدم
دوستی که تو داری دوستی خاله خرسه هستش. عاشق خانوم!!
برات آرزوی داشتن عشق واقعی رو دارم که ازش لذت ببری نه بهانه ای بشه واست که به عالم اعلام کنی که بدبخت هستی. که این دوست داشتن هم نیست چه برسه به عشق!!!!!!!! "

دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٢ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

فقط خدا میدونه تو این چند روز چی کشیدم و اونی که بد کرد باهام...

بد کردی...

وحید بد کردی...

این حقم نبود...حق من و عشق پاکم نبود...

باشه...برو پی زندگیه جدیدت...

برو با عشقت..

مبارکت باشه...

اینو از قلب گفتم...

اما خواه یا ناخواه...یه روز چیزی که بهت گفتم برات اتفاق میوفته...

تو گفتی دیگه نمیخوای منو ببینی...اونم یه روز به تو دقیقا همین حرفو میزنه...

دیر یا زود....

عزیزم...

من هیچی ازت نخواستم...هیچ وقت...

فقط خواستم دوستم داشته باشی...همین..

اما تو منو بی ارزش کردی...

اما...

دوستت دارم و فراموش نمی کنم که تو هم دوستم داشتی...شایدم داری...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،خاطره،خاطرات

پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/۱۱ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

امروز متوجه شدم اونی که عاشق میشه هیچکس براش ارزشی قائل نمیشه هر چقدرم که عاشق معشوقش باشه...

چی به سرم اومد امروز....کمرم شکست...خم شد...

به خدا نمیتونم بنویسم...به خدا نمیتونم...

از بس داغونم...

داغونم...

ای خدا چرا منو عاشق کسی کردی که میدونستی عاشق کس دیگست؟

خدا چرا؟

خدا دارم داغون میشم...

ببین باهام چیکار میکنه؟

خدا من ارزش یه لحظه دیدنش ور هم ندارم؟

خدا حق منی که عاشقم چی میشه ؟

سهم من از عشقم چی میشه ؟

یه کمر شکسته و چشم گریون میشه ؟ اینه سهم من ؟

چرا وقتی غرورم رو امروز شکوندم و باترس از جوابی که بهم میده بازم این کارو کردم و ازش خواستم برم به دیدنش بهم گفت نه؟

اونم بعد از کلی استرس و اضطراب و کلی خوشحالی که امروز میبینمش...

خدا مگه چی خواستم؟

من : - وحید؟

وحید : - بله ؟

- دلم میخواد یه چیزی بهت بگم...اما...یعنی میدونی یه خواهش ازت دارم...

- بگو...

- چی جوری بگم....خب....میخوام ببینمت...

تا اینو گفتم صداش یه جور دیگه شد...

- امروز ؟

- امروز میتونی ؟

- بزار الان میخوام برم جایی برگردم باهات تماس میگیرم...

با هزار تا دلهره و اضطراب منتظر موندم...خوشحالم بودم ...پیش خودم گفتم امروز دوباره میبینمش...

هر کی عاشق باشه میفهمه من چی میگم...

یکی یا دو ساعتی گذشت....

یه اس ام اس اومد...

وحید : - بهتره همو نبینیم..این برا خودتم بهتره...

تمام وجودم لرزید و اشکم نا خوداگاه و بی صدا سرازیر شد...

یه جواب دادم که از بس حالم خراب بود که یادم نمیاد دقیقا چی بود...فقط یه تیکش رو یادمه که گفتم نمیخواستم خیلی مزاحمت بشم...من به این نه گفتنات عادت کردم...روز خوبی داشته باشی...

نگام همینطور به اس ام اسی بود که فرستاده بود و داشتم فقط به این فکر میکردم که چطور تونست خواهش منی که اینقدر عاشقشم رو رد کنه...که یه هو جوابش اومد...

میدونین چی گفت؟

- من نامزد دارم...محدودم که نخوام ببینمت...

وای خدا...

آخ خدا...

خدا... چی به روزگارم آوردی؟

تازه فهمیدم که نامزد کردن...

همون موقع فهمیدم که من براش هیچ ارزشی ندارم...هیچی...

- پس نامزد کردین؟ مبارکه...دارم احساس میکنم که من واقعا چه ارزشی برا تو دارم وحید ؟ اینهمه عشق و علاقه من به تو چقدر بها و ارزش داره برات عزیزم ؟ یعنی ارزش چند دقیقه دیدنت رو هم نداشتم ؟ فراموش کردی که من عاشقتم ؟ فراموش کردی که واسه یه لحظه شنیدن صدات میمردم و تو ازم دریغش میکردی ؟ فراموشت شده که به یه اس ام اس کنار تو راضی بودم ؟ بایدم فراموش کنی...حق داری . تو الان عشقت پیشته...عشق من همون موقع هم برات ارزشی نداشت...چه برسه به الان..میترسی عشقت ناراحت شه همو چند دقیقه ببینیم ؟ من که تو رو دو دستی تقدیمش کردم...موقعیتت رو میفهم و درک میکنم .اما حق من و عشقم نبود که چند دقیقه دیدنت رو ازم دریغ کنی....

بعد این جوابم دیگه نتونستم طاقت کنم...رفتم تو سرویس بهداشتی محل کارم...در رو پشت سر خودم بستم و تا خودم رو تو آینه دیدم زدم زیر گریه...اشک ریختم و به اینقدر بی کسیه خودم دلم سوخت...

پاهام شل شد و تکیه خوردم به دیوار و آروم آروم افتادم رو زمین...

کمرم شکسته بود...احساس پوچی و حقارت میکردم...احساس کردم که من هیچ ارزشی ندارم...

حس کردم تو چشم وحید به اندازه گلدونه تو اتاقشم نیستم که بعضی وقتا یه دستی به برگاش میکشه...

خواستم زنگ بزنم آژانس و بگم که بیاد دنبالم تا برم خونه...آخه با اون سر و وضعم و اون چشمایی که از گریه مثل خون شده بودن نمیتونستم بمونم....

داشتم شماره ی آژانس رو پیدا میکردم که وحید اس ام اس داد...

- من ١:٣٠ دفترم هستم . میتونی بیای؟

اما دیگه برام ارزشی نداشت...این جوری رفتنو نمیخواستم...

با این وضع رفتنو نمیخواستم...

به اندازه کافی خوردم کرده بود و ارزش خودمو تو چشماش بهم نشون داده بود...

جوابش دادم...

- اینجوری اومدن من چه ارزشی داره عزیزم...؟ من میخواستم تو از جون و دل بخوای و دوست داشته باشی منو ببینی.. نمیخوام خانومت ناراحت شه..

- من هم دوست داشتم ببینمت...مراقب خودت باش گلم...

- اگه واقعا دوست داشتی بیخیال همه چی میشدی و میگفتی من امروز میخوام اونو ببینم...برام ارزش داره...هرچقدرم کم...دوستت دارم وحید ...همیشه...راستی ، آدم به گلش آب میده تا نمیره...مراقب خودت باش.

رفتم تو اتاقم و با همون حال خرابم فقط به اون اس ام اسی که وحید فرستاده بود نگاه میکردم...همون که گفته بود من نامزد دارم...

اینقدر بهش نگاه کردم و اینقدر خراب شدم که دیگه نایی واسه گریه کردنم نداشتم...

به خدا ، خدا خودش واسه اینکه یه کم آروم شم منو واسه چند دقیقه خواب کرد...طوری که اصلا نفهمیدم خوابم برده...

بیدار شدم و رفتم خونه....

خونه که رسیدم فقط واسه اینکه مامانم ناراحت نشه یه لقمه غذا خوردم و رفتم تو تختم خوابیدم...اینقدر اشک ریختم که وقتی پا شدم از سر جام و خودم رو تو آینه نگاه کردم چشمام شده بود اندازه یه نخود...

همش به این فکر میکردم که ببین تو با اون همه عشقی که نسبت بهش داری کجایی...ببین چه ارزشی داری براش ؟

ببین چطوری خوردت کرد...چقدر حقیرت کرد...

چطوری تونست دلت رو بشکونه و خواهش اینکه بری ببینیش رو رد کنه؟

از ظهر تا حالا فقط احساس پوچی میکنم...

حالم خیلی خرابه....

خیلی...

دیگه نمیتونم بنویسم...

طاقت ندارم...

وحید من...

بی ارزشم کردی....بد کردی....

این حقم نبود وحیدم...

منم حقی دارم تو زندگیت....

من هم عاشقتم...همون جوری که تو عاشق عشقتی...

چطوری میتونی منو نادیده بگیری ؟

لعنت به من و عشقم به تو....

لعنت بهم که اینقدر دوستت دارم...

لعنت بهم که هنوزم دوستت دارم و همیشه دیدنت آرزومه...

آرزومه وحید...

به آرزوت رسیدی و آرزوی منو فراموش کردی....

یادت رفته وحید...

یادت رفته...

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٩ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

حالم خرابه....

حالم خرابه...

خدا...

خدا به دادم برس....

به دادم برس...

 

دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۸ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..

امروز ۴ آذر...

دیروز چهارشنبه بود...همون روزی که من براش یه هفترو پشت سر میذارم...

از دیروز خیلی دلم واسه خودم می سوزه...

هیچ وقت اینقدر دلم نسوخته بود...

دیروز وقتی رفتم پیشش و ازش خواستم تا یه فرمول رو بهم یاد بده ( که البته نداشتش )...و وقتی تا آخر کلاس صبر کردم تا همه برن و برم پیشش ...و وقتی رفتم و نگاش کردم...هر چی خواستم اسمشو صدا کنم نتونستم...نمیدونم چرا...

احساس کردم واسش یه غریبه شدم....

آره واسش غریبه شده بودم...

وقتی تو چشماش نگاه کردم هیچ احساسی رو نسبت به خودم توشون ندیدم...

احساس کردم دیگه اصلا براش مهم نیستم و همه چیزو در مورد من یادش رفته...

اینکه من عاشقش شدم...

اینکه هنوز عاشقشم...

اینکه دستای گرمشو گرفتم و اون منو با بوسه هاش آروم کرده..

اینکه سر رو شونش گذاشتم و گریه کردم و اون با لبخنداش منو آروم میکرده...

وقتی از پیشش رفتم....فقط دلم واسه خودم سوخت....

دلم سوخت که چرا منو نخواست وقتی اونقدر عاجزانه ازش خواستم کنارم بمونه...

چرا نموند وقتی من اینقدر عاشقش بودم...

چرا وقتی خواهرش فهمیده بود بهم گفت این نهایت آبروریزیه برا من...عشق من آبروشو میبرد؟

این که احساسی داشته باشه به کسی که دوستش داره و عاشقشه...آبروشو میبرد؟

دوست داشتن آبرو ریزیه ؟

دوست داشتن من آبروریزیه؟

چرا ماله من آبروتو میبرد اما واسه اون دختره آبروتم میرفت اشکال نداشت؟

چرا وحید ؟

مگه من  عاشق نبودم؟

مگه من برات جون نمیدادم؟

مگه نمیگفتی تو خیلی پاکی؟ مگه نمیگفتی تو تو هیچی کم نداری؟

پس واسه چی اگه اون دخترو بخوای و باهاش باشی آبرو ریزی نیست اما بودن با من اونم در حد چندتا اس ام اس واست نهایت آبرو ریزی بود؟

..........................

دلم واسه خودم میسوزه که به چندتا اس ام اس کنار تو راضی بودم...

حرف نمیزدم و لام تا کام باز نمیکردم که من دارم واسه یه لحظه شنیدن صدات میمیرم و تو که میتونی اونو بهم بدی ازم دریغش میکنه...

دلم واسه خودم و عشقم میسوزه وحید...

عشق من خیلی خالص و پاک بود و هست...

فکر نکنی ازت دلگیرم...

نه...

تو حق داشتی چون عاشق کسه دیگه ای بودی...

بارها گفتم بازم میگم...من هیچ وقت از این که عشقت برگشته ناراحت نیستم...

اما دلم واسه خودم که دارم میسوزم و تو نمیبینی میسوزه...

دلم واسه خودم میسوزه که تو بهش میگی بودن با من برات نهایت آبرو ریزیه...

ولی ...

وحید من...

من عاشقتم...

بخاطر اینکه این مدت منو تحمل کردی ممنونم...

نمیدونم تاج سرم...شاید یه چیزی تو زندگیت بوده که بهم نگفتی...و حتما بوده...

چون خودت بهم گفتی یه چیزایی هست که من نمیدونم و لزومی هم نداره که بدونم...

این روزا خیلی دلم برات تنگ میشه و یادت مدام آتیشم میزنه...

فکر اینکه چقدر خوشحالی که کناره عشقتی خوشحالم میکنه اما از طرفه دیگه فکر اینکه دیگه احساسی به من ممکنه نداشته باشی و اون دختر اینقدر ذهن تو رو به خودش مشغول کرده که به کل منو یادت میره و قولایی که بهم دادی رو فراموش ممکنه بکنی ، دیوونم میکنم و شبا با همین فکرا و تو اشکام خوابم میبره...

عزیزم...

تو همیشه عشق من میمونی....

هیچ وقت از اینکه عاشق تو شدم و هستم پشیمون نیستم و به عشق پاکی که دارم می بالم...

دوستت دارم...

فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٤ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

امروز از اون روزایی بود که حالم خیلی بد میشه..

از اون روزایی که فکر وحید و عشقم یه جور ناجوری میزنه به جونم...

از اون روزایی که خیلی بیتاب و بیقرار میشم....

امروز همش به این فکر میکردم که آخه دختر...تو چقدر ساده ای؟

وحید به خودی خود هم خیلی به تو فکر نمیکرد...حالا که دیگه عشقش برگشته حتی یه لحظه هم وقت فکر کردن به تو رو نداره...

اون موقعی که نبود تمام شب و روزش اون بود...اون بود که شاید میتونست یه کم آرومش کنه...

اینا رو خودش بهم گفته...

حالا که اون اومده...دیگه تو ، هیچ جای زندگیش نیستی...حتی همون یه ذره جایی هم که داشتی رفت...

عشق و احساس من این وسط چی میشه؟

یعنی وحید پیش خودش میگه به من چه که تو عاشقی؟

اینجوری میگه؟

نه...میدونم که اینجوری نمیگه...اون خیلی مهربونه...

نمیدونم با این فکرای لعنتی باید چی کار کنم...

وحید من...

حتما این شبا دیگه تنها نیستی...

حتما کلی با اون دختره حرف میزنی...

تازه برگشته...تازه اول راهه...

منم از وقتی گفتی خدافظ ،‌تمام شبام شده گریه...

مگه کار دیگه ای هم از دستم بر میاد؟

ولی اشکال نداره...

تو خوشبخت باش...من ناراحتی و این زجرو تحمل میکنم...

دوست دارم عمر من...

فراموش نمیکنم تو هم منو دوست داری....

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

حتما تو یکی از این روزا دیدتش...

حتما با تمام وجودش بهش نگاه کرده...

حتما دستاش مثل من که خودشو میدیم ، با دیدن اون لرزیده...

آخه حدودا یک سال  بوده که ندیدتش..

حتما وقتی میبینتش اینقدر خوشحاله که نمیدونه باید چی بگه بهش...

حتما تمام شبو به این فکر میکنه که فردا بهش چی بگه ؟چه حرفی بزنه که تکراری نباشه براش ؟

حتما همش به این فکر میکنه که چی کار کنه براش تا دیگه از پیشش نره ؟

لابد براش همه کاری میکنه...

حتما خیلی بیقرارشه...

دلش میخواد حالا هر روز ببینتش...یا حد اقل صداشو بشنوه...

حتما همش دنبال یه بهونه میگرده که بهش زنگ بزنه....

لابد الان رویای شباش شده این که چیکار کنه تا زودتر بتونه زندگیشو جمع و جور کنه تا بتونه دستاش رو بگیره و ببرتش تو خونه خودش...

حتما وقتی تو چشمام نگاه میکنه دیگه نمیتونه چشم ازشون برداره...

لابد داره میمیره برا اینکه دستاشو بگیره و گرماشون رو حس کنه...

اینا رو میدونم چون خودم تمام اینا رو وقتی کنار وحید بودم داشتم...تمام این احساسارو تجربه کردم...

اینا احساسای خودمه که برا وحیدم داشتم..

و میدونم وحیدم برا اون دختر تمام این احساسا رو داره...

حسودی نمی کنم...حسرتم نمی خورم...

میدونی چرا؟

چون وحیدو درک میکنم...

عاشق شدن رو درک میکنم...

حس گرم و قشنگ دوست داشتن رو درک میکنم...

فقط خدا کنه دختره لیاقت وحید منو داشته باشه...

خدا کنه قدر وحید منو بدونه...

خدا کنه کنار هم خوشبخت بشن و زودتر برن سر زندگی خودشون...

خدایا...

تو بزرگی...

تو بزرگی...

عاشق بودن قشنگه...

دل دادن قشنگه...

قشنگ تر هم میشه وقتی ببینی اونی که میخواستیش به آرزوش رسیده...

از این هم قشنگتر میشه وقتی براش آرزوی خوشبختی کنی...وقتی خودت محکم خودتو کنترل کردی تا نکنه اشکی از چشمات بریزه....اگه هم ریخت از خوشحالی باشه که عشقت خوشحاله....

وحید من...

عاشقتم...

تا ابد...

دوستت دارم...فراموش نمیکنم تو هم منو دوست داری....

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

نمیدونم چی بگم...

حرفی برام نمیاد که بگم...

این روزا مثل آدمی میمونم که یه عزیزش رو از دست داده اما هنوز باور نکرده...

این جور آدما نمیتونن گریه کنن.چون هنوز از دست دادن عزیزشون رو باور نکردن...حالشون خیلی خرابه..انقدر که کسی نمیفهمه...فقط یه گوشه میشینن..لام تا کام حرف نمیزنن و فقط تو فکرن....

من الان این جوریم...

یه مرده...

به خدایی که می پرستم و به مکه ای که میخوام برم از برگشتن اون دختر به زندگی وحید ناراحت نیستم...

خیلی هم خوشحالم...چون این خواست وحید بود و این آرزوی اون...

اگه ناراحتم فقط به خاطر اینه که دیگه وحیدو ندارم....

دیگه ندارمش....

به خدای بالا سرم که تو این چند روز فقط براش آرزوی خوشبختی کردم و بس....

نمیدونم خدا چه صبری به من داده...!

نمیدونم...که این جوری تونستم طاقت کنم و کنار بیام با این موضوع...

سخته برام...

سخته..باورش سخته...

اما خدا بهم صبر داده...

به خودم می بالم که این قدر عاشقم و اینقدر صبورم و هر سختی رو میتونم تحمل کنم...

به خودم میبالم که خدا اینقدر دل منو مهربون گذاشته که بجای هر چیز دیگه ای از خدا خوشبختی جفتشون رو خواستم...

خیلی خوشحالم که یکی از ما دو تا ( منو وحید ) به عشقش رسید....

و خوشحالتر این که اون یه نفر وحید بود...

چون آرزوی من خوشبختیه اونه...

حتما اونم با اون دختره خوشبختره...

وقتی بهم گفت ساعت از ١ شب گذشته بود...

یه هو یه اس ام اس اومد...

اول فکر کردم که حتما دوستام میخوان اذیتم کنن...

اما وقتی گوشیمو برداشتم و دیدم که اسم وحید رو صفحه گوشیمه شکه شدم...

باورم نمیشد....

بازش کردم...نوشته بود...:

سلام..خوبی ؟ بابت تمام ناراحتی هایی که که مدت برات بوجود آوردم واقعا معذرت میخوام....خواستم بدونی الان با کسی هستم که آرزشو داشتم...مراقب خودت باش....

همین...فقط همینو گفته بود..

فکر کن چقدر از برگشتن عشقش خوشحال بوده که به من گفته من آرزوشو داشتم...

خب حقم داره...عشقش بوده...مثل خود وحید که عشق منه و من آرزوشو داشتم...

بهش تبریک گفتم و گفتم که خیلی از این که برگشته خوشحالم...خیلی...

واقعا بودم...

میدونستم باید یه روز این خبرو بفهمم...همیشه خودم رو واسه شنیدنش آماده کرده بودم...هیچ وقتم به خدا نگفتم خدا....خدا کنه هیچ وقت برنگرده...

برعکس...

همیشه گفتم خدا...خدا کنه برگرده پیش وحید تا دل اون شاد شه....

میتونم به جرات بگم بیشتر از اینکه واسه خودم دعا کنم که خدا تو رو اون قرآنت وحیدرو بهم بده...گفتم خدا عشقش برگرده پیشش....

اونم بهم گفت:

خیلی عاشقی که هنوزم دوستم داری...

بعدشم گفت :

ممنون عزیزم...منم دوستت دارم...قولام هم یادم نمیره...منم خیلی دلم میخواست میشد باز کنارت بودم...بیشتر مراقب خودت باش گلم...

خدا کنه خوشبخت بشن...

به خدا که از روز اول عشقمو سپردم دست خدا...توکل به خدا کردم...با مشورت با خدا رفتم جلو....

الانم توکلم به اونه...سخته برام...ولی میگم خدا عشقمو دست تو دادم...هر چی خودت کردی همون...

حتما خدا فهمیده این بهتره...خدا هر چی بخواد همون میشه...هر چی بخواد....

وحید من...

به فکر من نباشی گلم...

تو فکر زندکیت باش عزیزم...

ایشالا که کنار عشقت خوشبخت بشی...

عزیزم....دوستت دارم...

تا  همیشه دوستت دارم و فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری...

خوشبخت باشی عزیزم...خوشبخت باشی...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۸ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

امروز ٢۶ آبان ١٣٨٩....

عید قربان رو بهتون تبریک میگم...

اومدن دوباره عشق وحید رو هم بهش تبریک میگم....

وحید به عشقش رسید...

وسلام.

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٦ | ٧:٠٥ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را

نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای

خوشبختی خودت دعا کنی؟

" سهراب سپهری "


دوشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٤ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

خدایا...دلم خیلی برای وحید تنگ شده...

امروز بد جوری دلم براش تنگ بود...مثل بقیه روزا نبودم...خیلی بدتر بودم...

تازه یادم هم اومد که این هفته چهارشنبه تعطیله و نمیتونم ببینمش...

واییییییییییییییییییییییییی.....نه....

من به امید همین چهارشنبه ها نفس میکشم...دونه دونش برام با ارزشه...

خدا....دلم میخواد بازم منو تو بغلش بگیره تا زار زار رو شونه های مردونش اشک بریزم و اون منو آروم کنه....

خدا...

چرا منو ازش دور کردی؟

تو رو خدا خدا یه کاری کن...

نذار منو فراموش کنه...

نکنه منو یادش بره؟

نکنه این همه عشقمو یادش بره ؟

مگه ممکنه...!!!!

امروز خیلی برام سخت گذشت...

از اون روزا بود که از صبحش یه فکری میوفته به جونت و مثل خوره میخورتت....

کاش وحید کنارم مونده بود...

اما من هیچ وقت نخواستم اونو به زور داشته باشم...

هیچ وقت...

همیشه دلم میخواست اگه کنارم میمونه با رضایت خودش باشه...نه بخاطر این که دلش برا من بسوزه...

آره...من عاشقشم....

همه تلاشم رو هم کردم و بازم میکنم واسه بدست آوردنش چون اون عشقمه و برام مهمه...

اما نمیخوام اون منو زوری بخواد...

دلم براش تنگ میشه...هر روز و هر روز بیشتر...

بعضی روزا به سرم میزنه که این درسی که باهاش دارم رو خودمو بندازم تا یه ترم دیگه بازم کنارش باشم...

کافیه روز امتحان نرم...

یا اینقدر افتضاح به عمد امتحان بدم که خود به خود بیوفتم...

وای خدا...

با این دلم چی کار کنم؟

خدا....به دادم برس...

امروزم مثل هر شب و روز دیگه ای تو رخت خوابم واسه دوری از عشقم و خودم و تنهایم و این زندگی گریه کردم...

خودم هیچ...تنهاییم هیچ....فقط دوری از عشقم که کل زندگیم همراهشه....

نمیدونم تا چه زمانی باید این دوری رو تحمل کنم...

تا همیشه ؟

حتی نمی تونم فکرشم بکنم...

خدایا....رنگ و بوی امیدو هیچ وقت تو دلم نکش...

خدا یه کاری کن اگه لبم به ظاهر خندونه دلم هم با برگشتن وحیدم خندون شه...

بعضی شبا که دارم میخوابم و تو فکر وحیدم...به دلم میگم :

آهای دلم...محکم باش...آخه قرار بلاخره یه روز دستاشو تو دستای یکی دیگه ببینی...

همون دستایی که تو عاشقشونی....

همون دستایی که وقتی دستاتو میگرفت از خودت بیخود میشدی و تو آسمونا میرفتی...

اونا قراره مال کسه دیگه ای بشن...

شایدم یه پسر کاکل زری یا دختر خوشکلم همراهشون ببینی...

وای....خدایا...

اون لحظه انگار دنیا رو سرم آوار میشه ...تو تخت خوابم انقدر اشک میریزم تا تو همون اشکا و یاد وحیدم خوابم ببره...

یه وقتایم واسه اینکه خودمو دلداری بدم ، اون وسطا با خودم مثل دیوونه ها میخندم و میگم :

دیوونه .... تو دیوونه ای مگه ؟ واسه کار نشده گریه میکنی؟ دنیا هزار جور میچرخه دختر...

با خودم میگم هیچ کس از ثانیه بعد خودش خبر نداره...

اما بازم تو هیمن فکرا میزنم زیر گریه... آخه میدونم دارم خودمو گول میزنم و خودم از بی کسی خودمو دلداری میدم...

آخ خدا...

سر نوشت ما چی میشه ؟

سال دیگه روز تولد وحید ، اون کجاست ؟ من کجام ؟

شاید خیلی از هم دور باشیم....کیلومترها...شایدم من دستای وحیدمو بگیرم و سرم رو شونه هاش بزارم و بگم عزیزم تولدت مبارک...

خدایا... چی میشه ؟

خدایا...

وحیدم هر جا هست...الان هر کاری که میکنه...

فقط سلامت باشه و اون لبای خوشکلش بخندن...

هر آرزویی داره برآورده شه...هر آرزویی...

خوشبختی اون خوشحالیه منه...

وحید من...

درسته دارم میسوزم از این دوری...

اما...

این دوری از دوست داشتنت هیچی کم نکرده...که بیشترم کرده...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری....

فراموش نمیکنم عزیزم...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢۳ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

آسمـــــانـــــی دوستـــت دارم نمیفهمی چرا ؟

آنـــــچنـــــانی دوستــت دارم نمیفهمی چرا ؟

نه یکـــــی دو مــــاه و ســال و قرن  و دهـر

جـــــاودانی دوستـــــت دارم نمیفهمی چرا ؟

تا بـــــه کـــــی در بـــــی خیـــالی غرقه ای

کاش ، دانــــی دوستت دارم نمیفهمی چرا ؟

نه تو خود « عذرا » و من هم « وامقم »؟

وامـقـــــانی دوستـــت دارم نمیـفهمی چرا ؟

می شـــــوم مـــــن بـــــی تــو از قالب تهی

چون تو جانی دوستت دارم نمیفهمی چرا ؟

در زمیـــــنی ؟  آسمـــــانی ؟ هـــــر کــــجا

لامــــکانی ؟ دوستت دارم نمی فهمی چرا ؟

تو گمـــــان داری کـــــه مـــــن از بهر یک

کامرانی دوستت دارم ؟ !!! نمیفهمی چرا ؟

انتـــــهای انتـــــــهــــای انتـــــهای آرزوی

عاشقـــــانی ، دوستت دارم نمیفهمی چرا ؟

آسمـــــانـــــی دوستـــت دارم نمیفهمی چرا ؟

آنـــــچنـــــانی دوستــت دارم نمیفهمی چرا ؟

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٢ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

www . night Skin . ir