...به امید برگشتنش

من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...

خدا...خیلی باورش برام سخته.

نمیدونم باید چی کار کنم که باورم بشه...

عشقمو گذاشتم رفتم؟؟؟؟!!!

هی به خودم میگم رفت که رفت....همینه دیگه...اصلا بزار بره قدرتو بدونه...بعد مثل دیوونه ها یه هو میزنم تو سر و صورت خودم که نه...نمیخوام که بره...باورم نمیشه که بره...

الان که دارم مینویسم از سر درد دارم میمیرم...

من بی اون میمیرم...من دنیا مو با اون میخوام...

چقدر گریه کنم؟ مگه چشمای من چقدر نای گریه کردن دارن؟

چه جوری این حال خودمو از بقیه پنهون کنم؟

از دیروز همه فهمیدن من یه مرگیم هست...نه نهار و نه شام...هی حال تهوع...

خداااااااااااااااااااااا...خدا باورم نمیشه دیگه دستاشو ندارم...

دیروز مثل دیوونه ها بازم بهش التماس کردم...انقدر التماس کردم که دلم به حال خودم سوخت...

بهش میگفتم تو رو خدا نرو...بگو که نمیری..نرو نرو نرو...بهت التماس میکنم که نری...من طاقت ندارم...من نمیتونم...

ولی...اون فقط بهم میگفت دوستت دارم...خیلی دوستت دارم...

آخ خداااااااااااااااااااااااااااااا....قلبم...از دیروز تا حالا معلوم نیست چطوری میزنه...یه ثانیه تند میزنه..یه ثانیه اصلا نمیزنه...طوری که احساس میکنم همین الان خفه میشم و میمیرم...

یه لحظه هم آروم ندارم...

سر خودم هی به دیوار اتاقم میکوبم...که آخه دیوونه کی عشقشو خودش با دست خودش میزاره زمین و میره؟

نه...اصلا چرا رفت؟

من که واسش کم نمیزاشتم...از جون بیشتر؟ جونم میدادم براش...

وای خدا...به اون قرآنی که میخونم نمیتونم باور کنم که دیگه نیست...

من دیوونه میشم...نه.دیوونه شدم...

دیوونه شدم...

دیوونه شدم.

 

تو بگو

خسته شدم

جمعه ۱۳۸٩/٧/٩ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

www . night Skin . ir