...به امید برگشتنش

من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...

سلام...

امروز چهارشنبه . ١۴ مهر...

١۴ مهر. چهارشنبه...

چی باید در موردش بگم؟

این که دلم مثل همیشه تو آشوب بود؟

آره بود...ولی نه مثل همیشه...داغون تر از همیشه...بی قرار تر از همیشه...

اصلا از بیتابی و بی قراری نمیتونم بنویسم...قلبم خیلی آشوبه...

باور کن نمیدونم چطوری الان حالمو بگم...

دل شوره...بیقراری..بی تابی...

یه طوریم که الان هر چند تا کلمه که مینویسم از کلافگی و بیتابی و از این که نمیدونم باید چی کار کنم

هی چشمامو به هم فشار میدم و میزنم رو میزم...دستام میلرزه و قلبم هم همراه اون به لرزه در مییاد...

یه هو ناخوداگاه محکم میزنم تو صورت خودم و هی با دستام جلو صورتم رو میگیرم...

بخدا هر چی بگم نمیدونید چه حالیم...

خیلی خرابم...خیلی...

از سر درد دارم میمیرم...چشمام از سر دردم درد گرفتن ...

حالم خیلی بده...خیلی...

دلم میخواد داد بزنم...داد بزنم و بگم وحید

تو رو به اون خدا...اگه خدا رو میشناسی

برگرد کنارم...بگو با من تا آخرش میمونی...

بزار این عاشق دیونت آروم بگیره...بزار این عاشق دیوونت آروم بگیره که از بیتابی چیزی براش نمونده...

بزار آروم بگیره که از این دیوونه تر میشه اگه آرومش نکنی...

ولی...

نه جایی برای داد زدن هست و نه اینکه....

نه اینکه اگه بگم فایده داره...

آخ...آخ خداااااااااااااااااااااا....

قلبم خیلی داغونه.. همش نفس نفس میزنم از بیتابی...

هی به این دلم میگم بسه دیگه...آروم بگیر...

آروم باش...

آرومه آروم...

ولی فایده نداره...

فایده نداره...

بی قرارتر و بی تاب تر و میشه و بیشتر تو آشوب میوفته...

انگاریکی قلبم رو از تو سینم هی میکشونه و بیرون و هی میزاره تو سینم...

دیوونه شدم به خدا...

وای...وای خدا...

وحید...

وحید من...

کی بیقرار تر از من واسه تو؟

کی دیوونه تر از من واسه تو؟

وحید...

امروز آروم پشت سرت میومدم...پاهام بیشتر از این حرکت نمیکردن...اما قلبم تند تند میزد و نفسم بند اومده بود...با چشمام دنبالت میومد...با اینکه پاهام هم قدم پاهات نبود..

نمیدونی چقدر وجودت منو بیتاب کرده بود. عزیزم...

چقدر پیرهن آستین کوتاه بهت میومد...

همش حس میکردم تو خیلی خب حواست به من هست...

چشمات به من نگاه نمیکردن...اما...دلت که با

دلم هم صحبته به دلم گفته بود که خیلی حواسش

به توهه...اونم مثل تو بیقراره...

نمیدونم...شاید احساسم اشتباه میکنه و اصلا اینطوری نبوده.

یادته اولین بسته ی شکلاتی که بهم دادی؟

هنوزم جعبش رو دارم...نگهش داشتم.

وحید..قلبم نمی تونه باور کنه تو رو باید نداشته باشه.

وحید من...شیشه عمر من...

منه بی تابو با وجود خودت آروم کن...تو رو خدا وحید...آرومم کن...

آرومم کن که از اون روزی که گفتم خداحافظ  از دیوونه ها دیوونه تر شدم...بیقرار تر از همیشه..بی تاب تر از همیشه...

آرومم کن...با دستات و شونه هات که خونه آرامش دل منه...

تو رو خدا منو از این همه بیتابی نجات بده...

بخدا نمیتونم...

نمیتونم...

نمیتونم.

 

اشک،گریه،دل،شکسته،غم،ناله،آه،خداحافظ،عزیزم،عشق،عاشقانه،عکس عاشقانه

 

چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٤ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

www . night Skin . ir