...به امید برگشتنش

من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...

سلام..امروز ٨ آبان...

اینجا هنوزم هوا گرمه..اما دل من یخ زده...

دستام یخ کرد...

چون دیگه دستای گرم وحیدو واسه گرم کردنشون ندارم...

همیشه وقتی دستام رو میگرفت بهم میگفت چقدر دستات گرمه...و با اون نگاهش تو اون لحظه منو دیوونه میکرد و با چشمام بهم میفهموند که منو دوست داره...دستام رو دوست داره...احساسمو دوست داره...

منم همیشه میگفتم گرمی دستای من از وجود توهه...عزیزم...

و تو چشماش نگاه میکردم...تا شاید عشقو از چشمام بخونه...

الان که دارم مینویسم دقیقا اون نگاهش جلو چشمامه...

اشک تو چشمام جمع شده...نمیتونم...گریه نکنم...

نمیتونم...

همیشه میدونسته و میدونه که من عاشق اون نگاه و اون دستاشم...

عاشقشونم....

یادمه یه روز ازش قول گرفتم که حتی اگه مال کسه دیگه ای شد اما دستاش مال من بمونه...اونم این قولو بهم داد....با همون نگاه و لبخند قشنگ همیشگی...

اما...

اون به قولهایی که بهم داده تا حالا عمل نکرده...

اینو به خودشم میگفتم همیشه....

یه بار قول داد تا دلش تنگ شد بهم بگه...اما هرچی من چشم انتظار موندم نداد...نیومد...لحظه لحظه ها رو یکی یکی میشماردم و نگام از رو گوشیم برداشته نمیشد....

اما هیچ وقت هیچ خبری نشد...تا اینکه بازم  خودم ازش خبر گرفتم...

این بارم باز قول داد که تا دلش تنگ شد فورا ازم خبر بگیره...حتی بهش گفتم که تو قبلا این قولو دادی ولی عمل نکردی....اما گفت عمل میکنم...قول داد...

اما این بار بدتر کرد...بد کرد...

منو با چشم انتظاریم و اشکام تنهای تنها گذاشت...

خیلی تنها گذاشت...

گله ای ندارم...

اما این دل من هم دل بود وحید....

دلم به خاطر تو میتپید....

وحید من...

امروز به خاطر سر دردای شدیدی که این مدت میگیرم رفتم دکتر مغز و اعصاب...

یه نوار مغز گرفتم...

میدونی بهم چی کفت؟

همون چیزی که خودم میدونستم به خاطرش مریض شدم...

گفت تو نوار مغزت فقط علائم استرس و اضطراب دیده میشه...

از وقتی منو اون جوری با اون دلم گذاشتی رفتی و گفتی نه زنگ بزن...نه اس ام اس بفرست...منتظر چیزه دیگه ای هم نباش...

دلم پوکید...چیزی نگفتم...اما...

پیش خودم گفتم وحید مهربونه...دلش مهربونه...

وحید منو دوست داره...

خودش همیشه بهم اینو میگفته...

من اینو تو چشماش خوندم...تو قلبش احساس کردم...

اون بهم قول داده...

حتما ازم یه خبر میگیره تا دلش تنگ بشه...

اما چشمام هنوز چشم انتظارن...

همیشه چشم انتظارن...

خدایا...

سپردم به تو احساسو و عشقمو...

سپردم به تو وحیدم رو....

هرجا هست و الان هرکاری میکنه فقط خدا کنه خوش باشه و لبخندش از ته دل رو لباش...

اما با همون لبخند...منو هم تو ذهنش داشته باشه...

نمیدونم چرا...

اما الان...همین الان احساس میکنم اونم داره دقیقا الان به من فکر میکنه...

خدا کنه احساسم درست باشه...

دوست دارم وحیدم...

دوست دارم...

فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری...

قول دادم...

قول دادم عزیزم...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

شنبه ۱۳۸٩/۸/۸ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

www . night Skin . ir