...به امید برگشتنش

من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...

سلام.

امروز 2 مرداد 1392.

حدود یک سال و نیمه که به وبلاگم سر نزده بودم.

اومدم که برا همیشه از بینش ببرم..دیگه نمیخواستمش...

دوستش داشتم اما نمیخواستم دیگه از اون روزا چیزی رو بزارم.هیچی...هیچ خاطره ای.

اما...وقیتی اومدم.دیدیم کلی برام نظر گذاشتین..همرو خوندم.دیدیم که چقدر مثل من وجود داره..دیدیم که چقدر شما دوستای گلم بهم لطف دارید و هنوزم به این وبلاگ خاک خورده سر میزنید...

پشیمون شدم...یعنی دلم نیومد که پاکش کنم...

ای وای...ای وای...

ای وای از این همه درد توی سینهامون...

ای وای از این همه عاشقی...وای از این همه دیونگی...

بخدا دلم برا همتون تنگ شده...برا همتون..

برا اون روزا دلم تنگ شده.برا روزای سخت و دل تنگی...برا بالشتم که همیشه خیس اشک بود.برا سوزش دلم..برا همه چی...

اما دیگه نمیخوامشون...

وقتی اومدم یه هو خیلی دلم واسه همسرم تنگ شد...خیلی.

اون بهترین مردیه که تا حالا دیدم.مهربون.خوش اخلاق و دوست داشتنی و من خیلی عاشقشم...خیلی. عاشقتر از این حرفا...خیلی عاشقتر از این حرفا...

حتی روزی فکرشم نمیکردم که اینقدر عاشقش شم...میمیرم براش...

همون موقع بهم زنگ زد.و منم ناخود اگاه بهش گفتم فکر نمیکنم کسی جز تو بتونم بخوام و دوست داشته باشم...

از این که قبلا عاشق یه نفر بودم پشیمون نیستم....چون اون عشق باعث شد که من الان تو زندگیم بهتر و بهتر قدر همسرم رو بدونم.خیلی بهتر.و الان هم برام یه خاطره شده...

هیچ وقت نفرین نکردم..هیچ وقت...ولی شاید هیچ وقت نبخشمش...نمیدونم.به خاطر سختیهایی که کشیدم ...بخاطر اشکایی که ریختم و ندید..بخاطر عشقی که دادم و چیزی نمیخواستم ازش...فکر نکنم بتونم ببخشمش...با وجود تمام حس دوست داشتنم....که هنوز هم به نفرت تبدیل نشده...

زندگی الانم رو خیلی دوست دارم.خیلی...خیلی زیاد..

همسرم رو.خانوادش رو .خودم رو...

همه چی خیلی عوض شده...اما فکر میکنم هم بهتر شده و هم با وجود گرمی همسرم زیبا تر شده...

دلم میخواد الان دیگه فقط واسه اون بنویسم..فقط واسه اون.

نمیدونم دوباره کی بیام و باهاتون دوباره کی حرف بزنم.اما از همین جا واقعا از همتون تشکر میکنم که میاید و گرد و غبار این وبلاگو با نظراتتون پاک میکنید...

ممنونم که تنهام نمیزارید...

ممنونم ازتون.

از تو " دنیا جون " که خیلی برام نظر دادی و هر روز مییومدی که ببینی من دوباره چیزی نوشتم یا نه...ممنون ازت...

شاید دفعه بعد سال دیگه باشه که به این وبلاگ سر میزنم...

یا حق.

چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/٢ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

امروز 22 بهمن 1389

روزا میگذرن...

دلم واسه وبلاگم  و نوشتن درمورد عشقم یه ذره شده...اما دیگه نباید بنویسم...

اون دیگه مال کسه دیگست...

دلم واسه دیدنش یه ذره شده...

آخ خدا...یاد روزای گذشته دیوونم میکنه...

یاد دستاش..حس قشنگ بوسیدنش...

یاد شونه های پر از آرامشش...منو دیوونه میکنه...

هیچ وقت نمیتونم دوریش رو تحمل کنم...هیچ وقت ...تا ابد.

وحید من...

عشقم و عطش واسه داشتن و کنار تو بودن روز به روز بیشتر میشه و وقتی ازم دوری روز به روز دیوونه تر...

همیشه عاشقتم...

همیشه...تا ابد.

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

امروز اومدم تا ...

باور کنید که به زبون آوردنش خیلی سخته..

اینجا برام تمام خاطراتمه..

تمام عشقمه...روزای قشنگ و سخت و بد و ناراحتی و هر روزی رو که بگید اینجا داشتم..

اینجا برام دفتر خاطراته...

هر وقت که مطالب پیشین رو میخونم انگار برام همین دیروز بوده..

اینجا برا همیشه باقی میمونه...

و عشق من برا همیشه تو سینه میمونه...

عشق آدم فراموش نشدنیه...

من عاشقم..

عاشق وحید.

اما...

دو شب پیش مجبور شدم علیرغم میل باطنیم به وحید بگم باید برم و تو زندگیت نباشم تا زندگیت رنگ قشنگتری بگیره...

و امروز بعد از کلاس مجبور شدم بگم وحید...فردا حلقه دستت کن و بیا...

هنوز تو شوکم...

ببخشید اما نمیتونم بنویسم...

اشکام نمیزارن...

از همه دوستام که اینجا بودن ممنونم...از اونایی که تو غمم همراهم بودن ممنونم..از اونایی که شبای تنهاییم تنهام نمیذاشتن ممنونم...

وحید من...

عشق من...تاج سر من...رفتن برام مثل مردن...

اما باید برم...بخاطر تو...بخاطر زندگیه تو...

کاش همیشه اندازه ی عشق منو یادت بمونه...

خدا کنه با اومدن کسه دیگه من از خاطرت نرم..

عزیزم...

خوشبخت بشی کنار اونی که میخواستی...

وحید من...

میگم وحید من چون تو همیشه تو ذهن من مال منی..

این یه سال روزای قشنگ زیاد داشته..روزای پر از استرس و ناراحتی هم بیشتر...

شاید یه روزایی منو ناراحت کردی..اما سعی کردم اونا رو نادیده بگیرم و بگم اشکال نداره..اون عشقمه..

گفتنی ها زیاده...اما نای گفتن و اشک ریختن رو دیگه ندارم...

آخرین جمله ها...

دوستت دارم...فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری...

همیشه منتظر اومدنتم عزیزم...همیشه...

حلالم کن.

تا همیشه...شایدم تا یه مدت...

خداحافظ...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

دلم برات تنگ شده وحید...

جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۳ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز ١ دی ماه  ١٣٨٩..

دقیقا یه سال از اولین اس ام اسی که وحید بهم داده گذشته...

یک سال گذشت...

پارسال این روزا برام خیلی قشنگ بودن...من ،‌وحید ...همش با هم میگفتیم و می خندیدیم...

اما امسال...من جز گریه و غصه چیزی ندارم...

امروز احتمالا آخرین روزیه که کنار وحید سر کلاس میشینم...

دست و دلم مثل همیشه میلرزه...

من عاشق اون..اون مال یکی دیگه..

دو شب پیش وحید خود به خود دم دم غروب بهم اس ام اس داد...

خیلی برام عجیب بود آخه هیچ وقت اون وقت روز بهم اس ام اس نمیداد...اما خوشحال شدم..خیلی...

از اینک هبهم فکر میکنه و منو یادش هست خوشحال شدم...

تو اس ام اس اولش نوشته بود دوستت دارم...

همین.

من بهش گفتم منم دوستت دارم عزیزم...چی شد یهو یاد من کردی؟

اونم در عین ناباوری گفت دلم تنگ شد برات...

همون شب خوابش رو دیدم..و فرداش هم براش تعریفش کردم..

خواب دیدم وحید پیشمه...و من از دیدنش مثل همیشه دست و پام میلرزه...

بخاطر اینکه متوجه نشه خودم رو ازش قایم کردم و رفتم تو یه اتاق دیگه...اما اون دنبالم اومد...

وقتی دوباره دیدمش اینقدر بیتاب و پر از استرس و بیقرار بودم که دیگه پاهام طاقت وایسادن رو پیدا نکردن...و شل شدن..

داشتم از حال میرفتم و میوفتادم روی زمین که وحید منو یهو توی بغل خودش گرفت و سعی کرد آرومم کنه...

دست توی موهام میکشید و نوازشم میکرد و بهم میگفت من پیشتم عزیزم....دیگه نمیرم...

و من بهش هینطور نگاه میکردم...

اما...چه فایده که همش یه خواب بود و من هم این چیزا رو فقط باید توی خوابم ببینم...

وقتی براش تعریف کردم خوابمو بهم اس ام اس داد و گفت : " مطمئنم درک میکنی که ما دیگه مال هم نمیشیم...تعهد من به کسه دیگست.فقط میتونم خوشبختی برات آرزو کنم..."

دلم پر از غم شد...اما چیزی نگفتم...مردم...اما کسی نفهمید.

گفتم : " اره میفهمم و درک میکنم، اما بارم نمیشه...یه دقیقه باور میکنم و لحظه ی بعد مثل دیوونه ها از این که چطوری باید باورم بشه نمیدونم سر خودم رو به کودم دیوار بکوبم...از این که تو به عشقت رسیدی خوشحالم اما از اینکه دیگه هیچ وقت مال من نیستی از دیوونه ها هم دیوونه ترم...دعا کن خدا بهم صبر و طاقت بده..."

گفتم وحید من عاشقتم...مطمئنم تو هم اینو درک میکنی...

بعدش هم یه اس ام اس دیگه دادم و گفتم تو خودت خواستی تعهدت نسبت به اون باشه ...میتونست این تهعد نسبت به من باشه...اما نخواستی...

اون روز مثل روز قیامت ،‌طولانی ، برام گذشت...

شبش پر از اشک خوابیدم...اما هنوزم نتونسته بودم باور کنم که دیگه عشقم مال من نیست....

این روزا به فکر اینم که یه شب به وحید بگم وحید...دیگه باید واسه همیشه از زندگیت برم...نمیخوام وجود من باعث بشه که زندگیت بهم بریزه...

اما نمیتونم...نمیتونم بگم...

خدایا..وحید عشق منه....من چه جوری بگم برو ...

دارم میمیرم...

دارم میمیرم...

چرا هیچکس به داد من نمیرسه خدا.....؟

چرا ؟

وحید من...

اینو هر روز میگم و فکر کنم خود تو هر کسه دیگه ای که به این وبلاگ میاد اینو دیگه از حفظ شده..

عزیزم...

من طاقت دوری رو ندارم...اما باید کم کم از زندگیت برم...چون تو اینو خواستی...

شاید اون بیشتر لایقت بوده...شایدم نه...

اما به هرحال اون دیگه الان تو رو مال خودش میدونه...

ولی من باید با این همه عشقی که تو وجودم دارم نسبت به تو بگم که عزیزم...من هیچ سهمی از تو ندارم...هیچی...

ولی یادت نره کسی تو رو از توی ذهنم نمیتونه بگیره...کسی نمیتونه تورو توی قلب و ذهنم مال خودش کنه...هر کسی که باشه...

اون جا تو فقط مال منی...

مال خود من...

دوستت دارم عزیزم...

فراموش نمیکنم تو هم منو دوست داری....

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

 

 

چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز 27 آذر 89...

من همچنان همانم...همونی که بودم...همون عاشقی که شاید خیلی ها عشقشو باور نکنن...

این مدت خیلی چیزا گذشته...

اول از هر چیزی...از همتون بابت نظرارتتون تشکر میکنم...چه خوب و چه بد...و از اون کسی که این نظر رو نوشته بود هم میخوام اینو بدونه..من عاشق وحیدم...هیچ وقت واسه خاطر این که خوردش کنم ننوشتم....مینویسم چون کسی نیست باهاش حرف بزنم...

نیت نوشتنم فقط عشق وحیده...همین...

و اینکه یه نظر جدید برام گذاشته بودی که تو نباید از کلمه باید استفاده کنی و به دوستات بگی باید نظر بدین...

میخوام بهتون بگم که اونهایی که از اول این وبلاگ کنارم بودن میدونن من چه جوریم...و فرق کلمه باید رو از باید تشخیص میدن...

در ضمن دوست عزیز..من توی دعوتم از اونا تو وبلاگاشون از همشون خواهش کردم که بیان...

بگذریم...

وحیدم رو یه روز بعد از تولدم دیدم...

شب تولدم از خدا فقط یه چیز خواستم...اونم این که وحید ، عزیزترین عزیز من...تولد من یادش باشه و با فرستادن یه اس ام اس کوچیک تولدم رو تبریک بگه...هر چه قدرم خشکو خالی...

روز تولدم از صبح همینطور منتظر بودم...

ساعت 8 صبح شد اما خبری نشد...گفتم حتما از خواب هنوز پا نشده...

خیلی نوشتم...اما همش پاک شد...

دیگه چشمام نمیتونه بنویسه...دستام هم خستس..

فقط بگم که اون شب هیچ خبری از وحید نشد و من ساعت ١٢:٣٠ شب با چشم گریون بهش گفتم که امروز تولدم بوده...

اونم عذر خواهی کرد و من گفتم فراموش کردم..

هر چی باشه عزیزمه...

فرداش هم با پیشنهاد اون همو دیدیم...و این شد بهترین هدیه...

سه شب پیش ازم پرسید :

- من این همه تو رو ناراحتت میکنم تو بازم میگی دوستم داری ؟ چرا ؟

منم واسش توضیح دادم که عزیزم...تو عشق منی...برام ارزش داری...بودنت برام ارزش داره...

گفتم تو عشق منو نشناختی واسه همین هم فکر میکنی به همین راحتی از بین میره...

وحید من...

شاید خیلی ننوسم...چون نمیتونم...نای نوشتن رو دیگه ندارم...

اما هیچ وقت اینو یادت نره که من همیشه یه جور عاشقتم...

عاشقتم و عاشقت میمونم...

وحید خوشبخت بشی...بخدا چیزی جز این نمیخوام...

این که ناراحت باشم طبیعیه..اما از دل از این که کنار عشقتی خوشحالم...

به خدا خوشحالیت برام مهمترین چیزه...که طاقت یه لحظه دیدن ناراحتیت رو ندارم...

ببخش اگه یه وقتایی ناراحتت کردم...هر چند سعی کردم هیچ وقت این کار رو نکنم...

وحید همیشگی دوستت دارم...

فراموش نمیکنم تو هم منو دوست داری...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز بعد از چند روز اومدم دوباره به وبلاگم یه سر بزنم...

هیچی از چیزایی که میخواستم بگم نمیگم....

ولی یه نظر یکی واسم گذاشته بود که برام خیلی جالب بود...

میخوام همه بخونن و نظرشون رو دربارش بگن...هر کی خوند باید بگه... راستش رو باید بگه...

اینم اون نظر به طور کامل....منتظرم که جواباتون رو بشنوم...

" هیچ به این فکر کردی که تو هر بار که می نویسی، داری خوردش میکنی؟ حتما آدرس این سایت رو هم بهش دادی که حالش رو ببره!
تو بنویسی که وحید یه قوله بد جنسه که دخترکه بدبخته بینوای عاشق رو همش داره زجر میده و خودش پی عشقش رفته و دوستات بیان و بگن که آخی بیچاره!!!
تو عاشقی و مهربونی و خوبی و آرزوی خوبی براش داری و اون بیرحم و خیانتکار و قاتل و....
دقت کردی که با هر نوشتت داری اینا رو میگی!!!
من دلم نمیخواد کسی اینجوری منو دوست داشته باشه
میگن دشمن عاقل به ز نادان دوست
وحید زرنگ هستش که اینو فهمیده
من هم جای وحید بودم سریع از شرت خلاص میشدم
دوستی که تو داری دوستی خاله خرسه هستش. عاشق خانوم!!
برات آرزوی داشتن عشق واقعی رو دارم که ازش لذت ببری نه بهانه ای بشه واست که به عالم اعلام کنی که بدبخت هستی. که این دوست داشتن هم نیست چه برسه به عشق!!!!!!!! "

دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٢ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

فقط خدا میدونه تو این چند روز چی کشیدم و اونی که بد کرد باهام...

بد کردی...

وحید بد کردی...

این حقم نبود...حق من و عشق پاکم نبود...

باشه...برو پی زندگیه جدیدت...

برو با عشقت..

مبارکت باشه...

اینو از قلب گفتم...

اما خواه یا ناخواه...یه روز چیزی که بهت گفتم برات اتفاق میوفته...

تو گفتی دیگه نمیخوای منو ببینی...اونم یه روز به تو دقیقا همین حرفو میزنه...

دیر یا زود....

عزیزم...

من هیچی ازت نخواستم...هیچ وقت...

فقط خواستم دوستم داشته باشی...همین..

اما تو منو بی ارزش کردی...

اما...

دوستت دارم و فراموش نمی کنم که تو هم دوستم داشتی...شایدم داری...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،خاطره،خاطرات

پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/۱۱ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

امروز متوجه شدم اونی که عاشق میشه هیچکس براش ارزشی قائل نمیشه هر چقدرم که عاشق معشوقش باشه...

چی به سرم اومد امروز....کمرم شکست...خم شد...

به خدا نمیتونم بنویسم...به خدا نمیتونم...

از بس داغونم...

داغونم...

ای خدا چرا منو عاشق کسی کردی که میدونستی عاشق کس دیگست؟

خدا چرا؟

خدا دارم داغون میشم...

ببین باهام چیکار میکنه؟

خدا من ارزش یه لحظه دیدنش ور هم ندارم؟

خدا حق منی که عاشقم چی میشه ؟

سهم من از عشقم چی میشه ؟

یه کمر شکسته و چشم گریون میشه ؟ اینه سهم من ؟

چرا وقتی غرورم رو امروز شکوندم و باترس از جوابی که بهم میده بازم این کارو کردم و ازش خواستم برم به دیدنش بهم گفت نه؟

اونم بعد از کلی استرس و اضطراب و کلی خوشحالی که امروز میبینمش...

خدا مگه چی خواستم؟

من : - وحید؟

وحید : - بله ؟

- دلم میخواد یه چیزی بهت بگم...اما...یعنی میدونی یه خواهش ازت دارم...

- بگو...

- چی جوری بگم....خب....میخوام ببینمت...

تا اینو گفتم صداش یه جور دیگه شد...

- امروز ؟

- امروز میتونی ؟

- بزار الان میخوام برم جایی برگردم باهات تماس میگیرم...

با هزار تا دلهره و اضطراب منتظر موندم...خوشحالم بودم ...پیش خودم گفتم امروز دوباره میبینمش...

هر کی عاشق باشه میفهمه من چی میگم...

یکی یا دو ساعتی گذشت....

یه اس ام اس اومد...

وحید : - بهتره همو نبینیم..این برا خودتم بهتره...

تمام وجودم لرزید و اشکم نا خوداگاه و بی صدا سرازیر شد...

یه جواب دادم که از بس حالم خراب بود که یادم نمیاد دقیقا چی بود...فقط یه تیکش رو یادمه که گفتم نمیخواستم خیلی مزاحمت بشم...من به این نه گفتنات عادت کردم...روز خوبی داشته باشی...

نگام همینطور به اس ام اسی بود که فرستاده بود و داشتم فقط به این فکر میکردم که چطور تونست خواهش منی که اینقدر عاشقشم رو رد کنه...که یه هو جوابش اومد...

میدونین چی گفت؟

- من نامزد دارم...محدودم که نخوام ببینمت...

وای خدا...

آخ خدا...

خدا... چی به روزگارم آوردی؟

تازه فهمیدم که نامزد کردن...

همون موقع فهمیدم که من براش هیچ ارزشی ندارم...هیچی...

- پس نامزد کردین؟ مبارکه...دارم احساس میکنم که من واقعا چه ارزشی برا تو دارم وحید ؟ اینهمه عشق و علاقه من به تو چقدر بها و ارزش داره برات عزیزم ؟ یعنی ارزش چند دقیقه دیدنت رو هم نداشتم ؟ فراموش کردی که من عاشقتم ؟ فراموش کردی که واسه یه لحظه شنیدن صدات میمردم و تو ازم دریغش میکردی ؟ فراموشت شده که به یه اس ام اس کنار تو راضی بودم ؟ بایدم فراموش کنی...حق داری . تو الان عشقت پیشته...عشق من همون موقع هم برات ارزشی نداشت...چه برسه به الان..میترسی عشقت ناراحت شه همو چند دقیقه ببینیم ؟ من که تو رو دو دستی تقدیمش کردم...موقعیتت رو میفهم و درک میکنم .اما حق من و عشقم نبود که چند دقیقه دیدنت رو ازم دریغ کنی....

بعد این جوابم دیگه نتونستم طاقت کنم...رفتم تو سرویس بهداشتی محل کارم...در رو پشت سر خودم بستم و تا خودم رو تو آینه دیدم زدم زیر گریه...اشک ریختم و به اینقدر بی کسیه خودم دلم سوخت...

پاهام شل شد و تکیه خوردم به دیوار و آروم آروم افتادم رو زمین...

کمرم شکسته بود...احساس پوچی و حقارت میکردم...احساس کردم که من هیچ ارزشی ندارم...

حس کردم تو چشم وحید به اندازه گلدونه تو اتاقشم نیستم که بعضی وقتا یه دستی به برگاش میکشه...

خواستم زنگ بزنم آژانس و بگم که بیاد دنبالم تا برم خونه...آخه با اون سر و وضعم و اون چشمایی که از گریه مثل خون شده بودن نمیتونستم بمونم....

داشتم شماره ی آژانس رو پیدا میکردم که وحید اس ام اس داد...

- من ١:٣٠ دفترم هستم . میتونی بیای؟

اما دیگه برام ارزشی نداشت...این جوری رفتنو نمیخواستم...

با این وضع رفتنو نمیخواستم...

به اندازه کافی خوردم کرده بود و ارزش خودمو تو چشماش بهم نشون داده بود...

جوابش دادم...

- اینجوری اومدن من چه ارزشی داره عزیزم...؟ من میخواستم تو از جون و دل بخوای و دوست داشته باشی منو ببینی.. نمیخوام خانومت ناراحت شه..

- من هم دوست داشتم ببینمت...مراقب خودت باش گلم...

- اگه واقعا دوست داشتی بیخیال همه چی میشدی و میگفتی من امروز میخوام اونو ببینم...برام ارزش داره...هرچقدرم کم...دوستت دارم وحید ...همیشه...راستی ، آدم به گلش آب میده تا نمیره...مراقب خودت باش.

رفتم تو اتاقم و با همون حال خرابم فقط به اون اس ام اسی که وحید فرستاده بود نگاه میکردم...همون که گفته بود من نامزد دارم...

اینقدر بهش نگاه کردم و اینقدر خراب شدم که دیگه نایی واسه گریه کردنم نداشتم...

به خدا ، خدا خودش واسه اینکه یه کم آروم شم منو واسه چند دقیقه خواب کرد...طوری که اصلا نفهمیدم خوابم برده...

بیدار شدم و رفتم خونه....

خونه که رسیدم فقط واسه اینکه مامانم ناراحت نشه یه لقمه غذا خوردم و رفتم تو تختم خوابیدم...اینقدر اشک ریختم که وقتی پا شدم از سر جام و خودم رو تو آینه نگاه کردم چشمام شده بود اندازه یه نخود...

همش به این فکر میکردم که ببین تو با اون همه عشقی که نسبت بهش داری کجایی...ببین چه ارزشی داری براش ؟

ببین چطوری خوردت کرد...چقدر حقیرت کرد...

چطوری تونست دلت رو بشکونه و خواهش اینکه بری ببینیش رو رد کنه؟

از ظهر تا حالا فقط احساس پوچی میکنم...

حالم خیلی خرابه....

خیلی...

دیگه نمیتونم بنویسم...

طاقت ندارم...

وحید من...

بی ارزشم کردی....بد کردی....

این حقم نبود وحیدم...

منم حقی دارم تو زندگیت....

من هم عاشقتم...همون جوری که تو عاشق عشقتی...

چطوری میتونی منو نادیده بگیری ؟

لعنت به من و عشقم به تو....

لعنت بهم که اینقدر دوستت دارم...

لعنت بهم که هنوزم دوستت دارم و همیشه دیدنت آرزومه...

آرزومه وحید...

به آرزوت رسیدی و آرزوی منو فراموش کردی....

یادت رفته وحید...

یادت رفته...

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٩ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

حالم خرابه....

حالم خرابه...

خدا...

خدا به دادم برس....

به دادم برس...

 

دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۸ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..

امروز ۴ آذر...

دیروز چهارشنبه بود...همون روزی که من براش یه هفترو پشت سر میذارم...

از دیروز خیلی دلم واسه خودم می سوزه...

هیچ وقت اینقدر دلم نسوخته بود...

دیروز وقتی رفتم پیشش و ازش خواستم تا یه فرمول رو بهم یاد بده ( که البته نداشتش )...و وقتی تا آخر کلاس صبر کردم تا همه برن و برم پیشش ...و وقتی رفتم و نگاش کردم...هر چی خواستم اسمشو صدا کنم نتونستم...نمیدونم چرا...

احساس کردم واسش یه غریبه شدم....

آره واسش غریبه شده بودم...

وقتی تو چشماش نگاه کردم هیچ احساسی رو نسبت به خودم توشون ندیدم...

احساس کردم دیگه اصلا براش مهم نیستم و همه چیزو در مورد من یادش رفته...

اینکه من عاشقش شدم...

اینکه هنوز عاشقشم...

اینکه دستای گرمشو گرفتم و اون منو با بوسه هاش آروم کرده..

اینکه سر رو شونش گذاشتم و گریه کردم و اون با لبخنداش منو آروم میکرده...

وقتی از پیشش رفتم....فقط دلم واسه خودم سوخت....

دلم سوخت که چرا منو نخواست وقتی اونقدر عاجزانه ازش خواستم کنارم بمونه...

چرا نموند وقتی من اینقدر عاشقش بودم...

چرا وقتی خواهرش فهمیده بود بهم گفت این نهایت آبروریزیه برا من...عشق من آبروشو میبرد؟

این که احساسی داشته باشه به کسی که دوستش داره و عاشقشه...آبروشو میبرد؟

دوست داشتن آبرو ریزیه ؟

دوست داشتن من آبروریزیه؟

چرا ماله من آبروتو میبرد اما واسه اون دختره آبروتم میرفت اشکال نداشت؟

چرا وحید ؟

مگه من  عاشق نبودم؟

مگه من برات جون نمیدادم؟

مگه نمیگفتی تو خیلی پاکی؟ مگه نمیگفتی تو تو هیچی کم نداری؟

پس واسه چی اگه اون دخترو بخوای و باهاش باشی آبرو ریزی نیست اما بودن با من اونم در حد چندتا اس ام اس واست نهایت آبرو ریزی بود؟

..........................

دلم واسه خودم میسوزه که به چندتا اس ام اس کنار تو راضی بودم...

حرف نمیزدم و لام تا کام باز نمیکردم که من دارم واسه یه لحظه شنیدن صدات میمیرم و تو که میتونی اونو بهم بدی ازم دریغش میکنه...

دلم واسه خودم و عشقم میسوزه وحید...

عشق من خیلی خالص و پاک بود و هست...

فکر نکنی ازت دلگیرم...

نه...

تو حق داشتی چون عاشق کسه دیگه ای بودی...

بارها گفتم بازم میگم...من هیچ وقت از این که عشقت برگشته ناراحت نیستم...

اما دلم واسه خودم که دارم میسوزم و تو نمیبینی میسوزه...

دلم واسه خودم میسوزه که تو بهش میگی بودن با من برات نهایت آبرو ریزیه...

ولی ...

وحید من...

من عاشقتم...

بخاطر اینکه این مدت منو تحمل کردی ممنونم...

نمیدونم تاج سرم...شاید یه چیزی تو زندگیت بوده که بهم نگفتی...و حتما بوده...

چون خودت بهم گفتی یه چیزایی هست که من نمیدونم و لزومی هم نداره که بدونم...

این روزا خیلی دلم برات تنگ میشه و یادت مدام آتیشم میزنه...

فکر اینکه چقدر خوشحالی که کناره عشقتی خوشحالم میکنه اما از طرفه دیگه فکر اینکه دیگه احساسی به من ممکنه نداشته باشی و اون دختر اینقدر ذهن تو رو به خودش مشغول کرده که به کل منو یادت میره و قولایی که بهم دادی رو فراموش ممکنه بکنی ، دیوونم میکنم و شبا با همین فکرا و تو اشکام خوابم میبره...

عزیزم...

تو همیشه عشق من میمونی....

هیچ وقت از اینکه عاشق تو شدم و هستم پشیمون نیستم و به عشق پاکی که دارم می بالم...

دوستت دارم...

فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٤ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

امروز از اون روزایی بود که حالم خیلی بد میشه..

از اون روزایی که فکر وحید و عشقم یه جور ناجوری میزنه به جونم...

از اون روزایی که خیلی بیتاب و بیقرار میشم....

امروز همش به این فکر میکردم که آخه دختر...تو چقدر ساده ای؟

وحید به خودی خود هم خیلی به تو فکر نمیکرد...حالا که دیگه عشقش برگشته حتی یه لحظه هم وقت فکر کردن به تو رو نداره...

اون موقعی که نبود تمام شب و روزش اون بود...اون بود که شاید میتونست یه کم آرومش کنه...

اینا رو خودش بهم گفته...

حالا که اون اومده...دیگه تو ، هیچ جای زندگیش نیستی...حتی همون یه ذره جایی هم که داشتی رفت...

عشق و احساس من این وسط چی میشه؟

یعنی وحید پیش خودش میگه به من چه که تو عاشقی؟

اینجوری میگه؟

نه...میدونم که اینجوری نمیگه...اون خیلی مهربونه...

نمیدونم با این فکرای لعنتی باید چی کار کنم...

وحید من...

حتما این شبا دیگه تنها نیستی...

حتما کلی با اون دختره حرف میزنی...

تازه برگشته...تازه اول راهه...

منم از وقتی گفتی خدافظ ،‌تمام شبام شده گریه...

مگه کار دیگه ای هم از دستم بر میاد؟

ولی اشکال نداره...

تو خوشبخت باش...من ناراحتی و این زجرو تحمل میکنم...

دوست دارم عمر من...

فراموش نمیکنم تو هم منو دوست داری....

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

حتما تو یکی از این روزا دیدتش...

حتما با تمام وجودش بهش نگاه کرده...

حتما دستاش مثل من که خودشو میدیم ، با دیدن اون لرزیده...

آخه حدودا یک سال  بوده که ندیدتش..

حتما وقتی میبینتش اینقدر خوشحاله که نمیدونه باید چی بگه بهش...

حتما تمام شبو به این فکر میکنه که فردا بهش چی بگه ؟چه حرفی بزنه که تکراری نباشه براش ؟

حتما همش به این فکر میکنه که چی کار کنه براش تا دیگه از پیشش نره ؟

لابد براش همه کاری میکنه...

حتما خیلی بیقرارشه...

دلش میخواد حالا هر روز ببینتش...یا حد اقل صداشو بشنوه...

حتما همش دنبال یه بهونه میگرده که بهش زنگ بزنه....

لابد الان رویای شباش شده این که چیکار کنه تا زودتر بتونه زندگیشو جمع و جور کنه تا بتونه دستاش رو بگیره و ببرتش تو خونه خودش...

حتما وقتی تو چشمام نگاه میکنه دیگه نمیتونه چشم ازشون برداره...

لابد داره میمیره برا اینکه دستاشو بگیره و گرماشون رو حس کنه...

اینا رو میدونم چون خودم تمام اینا رو وقتی کنار وحید بودم داشتم...تمام این احساسارو تجربه کردم...

اینا احساسای خودمه که برا وحیدم داشتم..

و میدونم وحیدم برا اون دختر تمام این احساسا رو داره...

حسودی نمی کنم...حسرتم نمی خورم...

میدونی چرا؟

چون وحیدو درک میکنم...

عاشق شدن رو درک میکنم...

حس گرم و قشنگ دوست داشتن رو درک میکنم...

فقط خدا کنه دختره لیاقت وحید منو داشته باشه...

خدا کنه قدر وحید منو بدونه...

خدا کنه کنار هم خوشبخت بشن و زودتر برن سر زندگی خودشون...

خدایا...

تو بزرگی...

تو بزرگی...

عاشق بودن قشنگه...

دل دادن قشنگه...

قشنگ تر هم میشه وقتی ببینی اونی که میخواستیش به آرزوش رسیده...

از این هم قشنگتر میشه وقتی براش آرزوی خوشبختی کنی...وقتی خودت محکم خودتو کنترل کردی تا نکنه اشکی از چشمات بریزه....اگه هم ریخت از خوشحالی باشه که عشقت خوشحاله....

وحید من...

عاشقتم...

تا ابد...

دوستت دارم...فراموش نمیکنم تو هم منو دوست داری....

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

نمیدونم چی بگم...

حرفی برام نمیاد که بگم...

این روزا مثل آدمی میمونم که یه عزیزش رو از دست داده اما هنوز باور نکرده...

این جور آدما نمیتونن گریه کنن.چون هنوز از دست دادن عزیزشون رو باور نکردن...حالشون خیلی خرابه..انقدر که کسی نمیفهمه...فقط یه گوشه میشینن..لام تا کام حرف نمیزنن و فقط تو فکرن....

من الان این جوریم...

یه مرده...

به خدایی که می پرستم و به مکه ای که میخوام برم از برگشتن اون دختر به زندگی وحید ناراحت نیستم...

خیلی هم خوشحالم...چون این خواست وحید بود و این آرزوی اون...

اگه ناراحتم فقط به خاطر اینه که دیگه وحیدو ندارم....

دیگه ندارمش....

به خدای بالا سرم که تو این چند روز فقط براش آرزوی خوشبختی کردم و بس....

نمیدونم خدا چه صبری به من داده...!

نمیدونم...که این جوری تونستم طاقت کنم و کنار بیام با این موضوع...

سخته برام...

سخته..باورش سخته...

اما خدا بهم صبر داده...

به خودم می بالم که این قدر عاشقم و اینقدر صبورم و هر سختی رو میتونم تحمل کنم...

به خودم میبالم که خدا اینقدر دل منو مهربون گذاشته که بجای هر چیز دیگه ای از خدا خوشبختی جفتشون رو خواستم...

خیلی خوشحالم که یکی از ما دو تا ( منو وحید ) به عشقش رسید....

و خوشحالتر این که اون یه نفر وحید بود...

چون آرزوی من خوشبختیه اونه...

حتما اونم با اون دختره خوشبختره...

وقتی بهم گفت ساعت از ١ شب گذشته بود...

یه هو یه اس ام اس اومد...

اول فکر کردم که حتما دوستام میخوان اذیتم کنن...

اما وقتی گوشیمو برداشتم و دیدم که اسم وحید رو صفحه گوشیمه شکه شدم...

باورم نمیشد....

بازش کردم...نوشته بود...:

سلام..خوبی ؟ بابت تمام ناراحتی هایی که که مدت برات بوجود آوردم واقعا معذرت میخوام....خواستم بدونی الان با کسی هستم که آرزشو داشتم...مراقب خودت باش....

همین...فقط همینو گفته بود..

فکر کن چقدر از برگشتن عشقش خوشحال بوده که به من گفته من آرزوشو داشتم...

خب حقم داره...عشقش بوده...مثل خود وحید که عشق منه و من آرزوشو داشتم...

بهش تبریک گفتم و گفتم که خیلی از این که برگشته خوشحالم...خیلی...

واقعا بودم...

میدونستم باید یه روز این خبرو بفهمم...همیشه خودم رو واسه شنیدنش آماده کرده بودم...هیچ وقتم به خدا نگفتم خدا....خدا کنه هیچ وقت برنگرده...

برعکس...

همیشه گفتم خدا...خدا کنه برگرده پیش وحید تا دل اون شاد شه....

میتونم به جرات بگم بیشتر از اینکه واسه خودم دعا کنم که خدا تو رو اون قرآنت وحیدرو بهم بده...گفتم خدا عشقش برگرده پیشش....

اونم بهم گفت:

خیلی عاشقی که هنوزم دوستم داری...

بعدشم گفت :

ممنون عزیزم...منم دوستت دارم...قولام هم یادم نمیره...منم خیلی دلم میخواست میشد باز کنارت بودم...بیشتر مراقب خودت باش گلم...

خدا کنه خوشبخت بشن...

به خدا که از روز اول عشقمو سپردم دست خدا...توکل به خدا کردم...با مشورت با خدا رفتم جلو....

الانم توکلم به اونه...سخته برام...ولی میگم خدا عشقمو دست تو دادم...هر چی خودت کردی همون...

حتما خدا فهمیده این بهتره...خدا هر چی بخواد همون میشه...هر چی بخواد....

وحید من...

به فکر من نباشی گلم...

تو فکر زندکیت باش عزیزم...

ایشالا که کنار عشقت خوشبخت بشی...

عزیزم....دوستت دارم...

تا  همیشه دوستت دارم و فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری...

خوشبخت باشی عزیزم...خوشبخت باشی...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۸ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

امروز ٢۶ آبان ١٣٨٩....

عید قربان رو بهتون تبریک میگم...

اومدن دوباره عشق وحید رو هم بهش تبریک میگم....

وحید به عشقش رسید...

وسلام.

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٦ | ٧:٠٥ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را

نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای

خوشبختی خودت دعا کنی؟

" سهراب سپهری "


دوشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٤ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

خدایا...دلم خیلی برای وحید تنگ شده...

امروز بد جوری دلم براش تنگ بود...مثل بقیه روزا نبودم...خیلی بدتر بودم...

تازه یادم هم اومد که این هفته چهارشنبه تعطیله و نمیتونم ببینمش...

واییییییییییییییییییییییییی.....نه....

من به امید همین چهارشنبه ها نفس میکشم...دونه دونش برام با ارزشه...

خدا....دلم میخواد بازم منو تو بغلش بگیره تا زار زار رو شونه های مردونش اشک بریزم و اون منو آروم کنه....

خدا...

چرا منو ازش دور کردی؟

تو رو خدا خدا یه کاری کن...

نذار منو فراموش کنه...

نکنه منو یادش بره؟

نکنه این همه عشقمو یادش بره ؟

مگه ممکنه...!!!!

امروز خیلی برام سخت گذشت...

از اون روزا بود که از صبحش یه فکری میوفته به جونت و مثل خوره میخورتت....

کاش وحید کنارم مونده بود...

اما من هیچ وقت نخواستم اونو به زور داشته باشم...

هیچ وقت...

همیشه دلم میخواست اگه کنارم میمونه با رضایت خودش باشه...نه بخاطر این که دلش برا من بسوزه...

آره...من عاشقشم....

همه تلاشم رو هم کردم و بازم میکنم واسه بدست آوردنش چون اون عشقمه و برام مهمه...

اما نمیخوام اون منو زوری بخواد...

دلم براش تنگ میشه...هر روز و هر روز بیشتر...

بعضی روزا به سرم میزنه که این درسی که باهاش دارم رو خودمو بندازم تا یه ترم دیگه بازم کنارش باشم...

کافیه روز امتحان نرم...

یا اینقدر افتضاح به عمد امتحان بدم که خود به خود بیوفتم...

وای خدا...

با این دلم چی کار کنم؟

خدا....به دادم برس...

امروزم مثل هر شب و روز دیگه ای تو رخت خوابم واسه دوری از عشقم و خودم و تنهایم و این زندگی گریه کردم...

خودم هیچ...تنهاییم هیچ....فقط دوری از عشقم که کل زندگیم همراهشه....

نمیدونم تا چه زمانی باید این دوری رو تحمل کنم...

تا همیشه ؟

حتی نمی تونم فکرشم بکنم...

خدایا....رنگ و بوی امیدو هیچ وقت تو دلم نکش...

خدا یه کاری کن اگه لبم به ظاهر خندونه دلم هم با برگشتن وحیدم خندون شه...

بعضی شبا که دارم میخوابم و تو فکر وحیدم...به دلم میگم :

آهای دلم...محکم باش...آخه قرار بلاخره یه روز دستاشو تو دستای یکی دیگه ببینی...

همون دستایی که تو عاشقشونی....

همون دستایی که وقتی دستاتو میگرفت از خودت بیخود میشدی و تو آسمونا میرفتی...

اونا قراره مال کسه دیگه ای بشن...

شایدم یه پسر کاکل زری یا دختر خوشکلم همراهشون ببینی...

وای....خدایا...

اون لحظه انگار دنیا رو سرم آوار میشه ...تو تخت خوابم انقدر اشک میریزم تا تو همون اشکا و یاد وحیدم خوابم ببره...

یه وقتایم واسه اینکه خودمو دلداری بدم ، اون وسطا با خودم مثل دیوونه ها میخندم و میگم :

دیوونه .... تو دیوونه ای مگه ؟ واسه کار نشده گریه میکنی؟ دنیا هزار جور میچرخه دختر...

با خودم میگم هیچ کس از ثانیه بعد خودش خبر نداره...

اما بازم تو هیمن فکرا میزنم زیر گریه... آخه میدونم دارم خودمو گول میزنم و خودم از بی کسی خودمو دلداری میدم...

آخ خدا...

سر نوشت ما چی میشه ؟

سال دیگه روز تولد وحید ، اون کجاست ؟ من کجام ؟

شاید خیلی از هم دور باشیم....کیلومترها...شایدم من دستای وحیدمو بگیرم و سرم رو شونه هاش بزارم و بگم عزیزم تولدت مبارک...

خدایا... چی میشه ؟

خدایا...

وحیدم هر جا هست...الان هر کاری که میکنه...

فقط سلامت باشه و اون لبای خوشکلش بخندن...

هر آرزویی داره برآورده شه...هر آرزویی...

خوشبختی اون خوشحالیه منه...

وحید من...

درسته دارم میسوزم از این دوری...

اما...

این دوری از دوست داشتنت هیچی کم نکرده...که بیشترم کرده...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری....

فراموش نمیکنم عزیزم...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢۳ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

آسمـــــانـــــی دوستـــت دارم نمیفهمی چرا ؟

آنـــــچنـــــانی دوستــت دارم نمیفهمی چرا ؟

نه یکـــــی دو مــــاه و ســال و قرن  و دهـر

جـــــاودانی دوستـــــت دارم نمیفهمی چرا ؟

تا بـــــه کـــــی در بـــــی خیـــالی غرقه ای

کاش ، دانــــی دوستت دارم نمیفهمی چرا ؟

نه تو خود « عذرا » و من هم « وامقم »؟

وامـقـــــانی دوستـــت دارم نمیـفهمی چرا ؟

می شـــــوم مـــــن بـــــی تــو از قالب تهی

چون تو جانی دوستت دارم نمیفهمی چرا ؟

در زمیـــــنی ؟  آسمـــــانی ؟ هـــــر کــــجا

لامــــکانی ؟ دوستت دارم نمی فهمی چرا ؟

تو گمـــــان داری کـــــه مـــــن از بهر یک

کامرانی دوستت دارم ؟ !!! نمیفهمی چرا ؟

انتـــــهای انتـــــــهــــای انتـــــهای آرزوی

عاشقـــــانی ، دوستت دارم نمیفهمی چرا ؟

آسمـــــانـــــی دوستـــت دارم نمیفهمی چرا ؟

آنـــــچنـــــانی دوستــت دارم نمیفهمی چرا ؟

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٢ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

حالم خیلی خرابه...

اما مجبورم به روی خودم نیارم...

تمام موهام داره میریزه...داغون شدم...دارم کچل میشم...دیگه اون موهای پر پشت که با گیر سر بسته نمیشد رو ندارم...

خیلی بدنم ضعیف شد...

بد جور مریض شدم...

به وحید گفتم بری میمیرم....گفتم بدون تو چیکار کنم؟....گفتم طاقت نمیارم....باورش نشد...

گفتم من عاشقتم....گفتم احساسم با احساس تو فرق داره...اما باورش نشد...

باورم نکرد...

شاید کرد...اما صلاح دید بره...

رفت و من اینجوری دارم ذره ذره از بین میرم...

نه میتونم درست چیزی بخورم...نه راحت میتونم نفس بکشم...ریزش مو و صد نمونه درد دیگه...

که منشا همشون یه چیزه...

اونم استرسه...

پیش هر دکتری میرم فقط بهم میگن تو استرس داری...

از وقتی رفت و گفت دیگه نه زنک ،‌ نه اس ام اس ، نه هیچ چیز دیگه....از وقتی رفت و عشق منو با اون همه گرمیش نادیده گرفت...

این دل برام دیگه دل نشد...

شبا باید تو اشک بخوابم...

هر روز باید با مامانم بخاطر این که اینقدر کم غذا شدم و دارم روز به روز لاغر تر میشم دعوام بشه...

هر روز بابام باید بهم بگه آخه دختر تو چته که اینقدر موهات داره میریزه؟

خودم هم که باید همیشه لبخند رو لبام باشه و این درد رو تو سینه خودم واسه همیشه نگه دارم...تا کسی ندونه من عاشق شدم...

نه بخاطر خودم...به خاطر وحید...

حتی الان هم که دارم مینویسم حال تهوع ولم نمیکنه...

دیروز سر کلاس درس ، آخر وقت من باید میرفتم خونه چون کار داشتم...مجبور شدم زودتر از بقیه برم...

مثل همیشه ردیف جلو نشسته بودم...تا بتونم به خوبی به طنین صدای وحیدم گوش کنم و اونو تو ذهن خودم ضبط کنم...

مجبور شدم واسه این که ازش اجازه بگیرم برم پیشش...رفتم پیشش...سعی کردم خودم رو کنترل کنم...

وقتی تو چشمام نگاه کرد احساس کردم هول شده...جا خورده...

شاید توقع نداشت بعد از جداییمون من برم کنارش...

گفتم ببخشید؟

سرش رو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد...

نگاهش هنوزم پر از احساس دوست داشتن بود...

نمیدونم چرا اینو حس میکنم...ساید اشتباه حس میکنم..اما کم پیش میاد احساسم بهم دروغ بگه...

گفتم...من میتونم برم؟

گفت خواهش میکنم...بفرمایید...

واسه چند لحظه نگاهم تو نگاهش گره خرده بود...نمیتونستم نگاهم رو ازش جدا کنم....

بابا آخه زوره...

زوره... کی میتونه عشقش رو ببینه و بهش نگاه نکنه؟

وحید عشقمه...

دلم میخواست وقتی میرم پیشش بهش بگم وحید جون...

دلم براش تنگ شده...

خدا...دیوونه شدم...

من طاقت ندارم...

وحید من...

عمر من...

چی میدونی با رفتنت باهام چی کار کردی؟

رفتنت چه سودی داشت؟

جز اینکه منو و خودتو از هم دور کردی؟

فکر کردی احساس دل با کار عقل درست میشه؟

نه عزیزم...

اون دله...

کم چیزی نیست...

خیلی کارا رو عقل نمیتونه انجام بده..اما یه دل عاشق میتونه...

نمیخوام بگم برگرد...

اما چشمای من همیشه منتظر توهه...

این شبا فقط و فقط به اون نگاه ها و اون ثانیه ها و اون احساس هایی که وقتی دستام رو تو دستات میگرفتی فکر میکنم...

با همون خاطره ها زنده موندم...

وقتی شب همه جا ساکت میشه و تاریکه...چشمام رو آروم میبندم...همه اون لحظه ها رو تو ذهنم مرور میکنم...

ناخوداگاه اشک میریزم و این آروم اشک ریختنا تبدیل به هق هق میشه...

سینم میسوزه و قلبم اونقدر میگیره که احساس خفگی میکنم...

تو اون موقع چی کار میکنی؟ تو اون لحظه ها چی کار میکنی؟

هر شب آرزو میکنم که خدا کنه تو هم به اون لحظه ها فکر کنی....به من فکر کنی...

به کاری که کردی فکر کنی...

وحیدم من همیشه به فکرتم...هر شب ...هر روز ....هر ساعت...هر ثانیه...

هر شب ...هر روز ....هر ساعت...هر ثانیه...منتظرتم...

قلبم هنوزم بارو نکرده...نمیتونه باور کنه که تو برات مهم نبوده اون همه احساسم به تو....

وحید...

چهارشنبه هفته پیشو یادته؟

بارون اومد...

تا صدای رعد و برق رو شنیدم اشک تو چشمام جمع شد...اما چون سر کلاس بودیم باید خودمو کنترل میکردم...

یادم به اون روزای قشنگ زمستون اومد...

یادمه بهم گفتی خیس شدن زیر بارون رو دوست داری...

یادمه بهت گفتم هر وقت بارون میاد یاد شما میوفتم...

اون روزا تو هنوز نمیدونستی که من چه احساسی بهت دارم...

کاش روزای بارونی که پیش رومون هستن رو بشه کنار تو گذروند...

کاش میشد...

کاش...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

 

پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٠ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...امروز چهارشنبه ١٩ آبان بود...

اومدم بگم ببخشید که یه کم دیر آپ کردم و خیلی از شما دوستای خوبم که هیچ کدوم رو ندیدم و شاید حتی ندونم کجا زندگی میکنید نگرانم شدید... و بابت این نگرانیتون ازتون تشکر کنم....

توضیح میدم همه چیزو....

قول میدوم دیگه این جوری نشه...

بازم ممنون...

فردا شب توضیح میدم و یه آپ بلند میذارم...

تا فردا شب...

به قول وحیدم...

شبتون خوش.

چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٩ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز ٨ آبان...

اینجا هنوزم هوا گرمه..اما دل من یخ زده...

دستام یخ کرد...

چون دیگه دستای گرم وحیدو واسه گرم کردنشون ندارم...

همیشه وقتی دستام رو میگرفت بهم میگفت چقدر دستات گرمه...و با اون نگاهش تو اون لحظه منو دیوونه میکرد و با چشمام بهم میفهموند که منو دوست داره...دستام رو دوست داره...احساسمو دوست داره...

منم همیشه میگفتم گرمی دستای من از وجود توهه...عزیزم...

و تو چشماش نگاه میکردم...تا شاید عشقو از چشمام بخونه...

الان که دارم مینویسم دقیقا اون نگاهش جلو چشمامه...

اشک تو چشمام جمع شده...نمیتونم...گریه نکنم...

نمیتونم...

همیشه میدونسته و میدونه که من عاشق اون نگاه و اون دستاشم...

عاشقشونم....

یادمه یه روز ازش قول گرفتم که حتی اگه مال کسه دیگه ای شد اما دستاش مال من بمونه...اونم این قولو بهم داد....با همون نگاه و لبخند قشنگ همیشگی...

اما...

اون به قولهایی که بهم داده تا حالا عمل نکرده...

اینو به خودشم میگفتم همیشه....

یه بار قول داد تا دلش تنگ شد بهم بگه...اما هرچی من چشم انتظار موندم نداد...نیومد...لحظه لحظه ها رو یکی یکی میشماردم و نگام از رو گوشیم برداشته نمیشد....

اما هیچ وقت هیچ خبری نشد...تا اینکه بازم  خودم ازش خبر گرفتم...

این بارم باز قول داد که تا دلش تنگ شد فورا ازم خبر بگیره...حتی بهش گفتم که تو قبلا این قولو دادی ولی عمل نکردی....اما گفت عمل میکنم...قول داد...

اما این بار بدتر کرد...بد کرد...

منو با چشم انتظاریم و اشکام تنهای تنها گذاشت...

خیلی تنها گذاشت...

گله ای ندارم...

اما این دل من هم دل بود وحید....

دلم به خاطر تو میتپید....

وحید من...

امروز به خاطر سر دردای شدیدی که این مدت میگیرم رفتم دکتر مغز و اعصاب...

یه نوار مغز گرفتم...

میدونی بهم چی کفت؟

همون چیزی که خودم میدونستم به خاطرش مریض شدم...

گفت تو نوار مغزت فقط علائم استرس و اضطراب دیده میشه...

از وقتی منو اون جوری با اون دلم گذاشتی رفتی و گفتی نه زنگ بزن...نه اس ام اس بفرست...منتظر چیزه دیگه ای هم نباش...

دلم پوکید...چیزی نگفتم...اما...

پیش خودم گفتم وحید مهربونه...دلش مهربونه...

وحید منو دوست داره...

خودش همیشه بهم اینو میگفته...

من اینو تو چشماش خوندم...تو قلبش احساس کردم...

اون بهم قول داده...

حتما ازم یه خبر میگیره تا دلش تنگ بشه...

اما چشمام هنوز چشم انتظارن...

همیشه چشم انتظارن...

خدایا...

سپردم به تو احساسو و عشقمو...

سپردم به تو وحیدم رو....

هرجا هست و الان هرکاری میکنه فقط خدا کنه خوش باشه و لبخندش از ته دل رو لباش...

اما با همون لبخند...منو هم تو ذهنش داشته باشه...

نمیدونم چرا...

اما الان...همین الان احساس میکنم اونم داره دقیقا الان به من فکر میکنه...

خدا کنه احساسم درست باشه...

دوست دارم وحیدم...

دوست دارم...

فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری...

قول دادم...

قول دادم عزیزم...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،دوستت دارم،خاطره،خاطرات

شنبه ۱۳۸٩/۸/۸ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،خاطره،خاطرات

جمعه ۱۳۸٩/۸/٧ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

امروز ۵ آبان...بود.

چهارشنبه ۵ آبان بود...

همه ی روزا به کندی میگذرن الا روز چهارشنبه...

تمام روزا رو به امید روز چهارشنبه و رسیدن ساعت ٢ بعد از ظهر و دیدن وحیدم میگذرونم...

انگار هیچ روزی نور نداره الا چهارشنبه ها...

وقتی میاد انگار دنیا رو برام میاره...

جایی که نشسته انگار شده یه تیکه نور...طوری که منو این نور هی محو تماشای خودش میکنه...

انگار نمایونترین چیز تو اون کلاسه....

یه جورایی انگار برجسته شده و هی میخواد منو بکشونه طرف خودش...

امروز وقت نشسته بودم...و اون داشت جزوه میگفت که بنویسم...اصلا حواسم به چیزی که مینوشتم نبود...

همه ی حواسم به تن صدای وحید بود و اونو تو ذهن خودم ضبط میکردم...

وقتی مینوشتم و به طنین صداش گوش میدادم...تمام لحظه هایی که کنارش بودم رو جلو چشمام میدیدم و قلبم به تپش میوفتاد...

اون لحظه هایی رو یادم میومد که دستاش آروم دستای منه بیتابو لمس میکردن... که من آروم شم...

اون لحظه ای رو یادم اومد که سرم رو گذاشتم رو شونه هاش و اشک میریختم و بهم میگفت گریه نکن...

آخ خدا....

آخ خدا....چقدر این دلم صبوری میکنه....

چقدر ؟

اما...

اما این ٢/۵ مثل ۵ دقیقه برام میگذره...

وقتی نگاش میکنم....حس میکنم حواسش هست که دارم بهش نگاه میکنم...و به همین دلیل نگام نمیکنه...

اما تا سرم رو میکنم پایین و مشغول نوشتن جزوه ای هستم که اون داره میگه...سنگینی نگاهش رو رو خودم حس میکنم...

میمیرم واسه این که یه لحظه لبخند بیاد رو اون لباش و من خوشحالیش رو ببینم...

وقتی لبخند میزنه منم از دیدن لبخند و خنده اون خوشحال میشم و یه لبخند از ته دل که نه ظاهر رو لبام میشینه...

خسته شدم از بس لبخندام فقط واسه این بود که کسی نفهمه من عاشق شدم...

امروز وقتی اومدم خونه ، هیچ نایی واسه هیچ کاری نداشتم...

بین نماز مغرب و عشام با خدا درد دل کردم و واسه هزارومین بار از خدا خواستم که وحید رو برام برگردونه...

بعدش ازش خواستم هر چی صلاح هست و خودش میدونه درسته انجام بده...

گفتم خدا... من خیلی وقتی عشقمو سپردم به تو...

تنها چیزی که بهم واقعا آرامش میده اینه که قرآنم رو تو بغلم بگیرم...

نمیدونم این کلام خدا با من چی کار میکنه که تا به سینم میچسبونم کلامش رو اونقدر آروم میشم که انگار نور خدا تو وجودم رفته...

خدا بزرگه...

هیچ قدرتی بالاتر از اون نیست...

اگه اون بخواد همه چیز حل میشه...وحید برمیگرده...

وحیدم برمیگرده...

حتما یه حکمتی تو تمام این اتفاقات بوده...

از روزی که وحید اومد تو اون کتابخونه و من حتی از وجودش خبر هم نداشتم و نمیشناختمش...

روزی که من تصمیم گرفتم واسه اون امتحان برم به کتابخونه و شروع کنم به خوندن..

روزی که واسه اولین بار با هم سلام کردیم...

روزایی که بیشتر و بیشتر با هم آشنا شدیم...

روزی که خدا مهر وحید رو تو دل من گذاشت....

روزی که این حسمو باور کردم و تصمیم به گفتنش گرفتم...

وقتی استخاره کردم و هر چند بار خوب و خیر اومد...

خیلی روزای دیگه...

و حتی این جدایی...

تو اینا یه حکمت بزرگ هست و شکی تو این حکمت نیست..

از خدا میخوام حکمتش همون چیزی باشه که تو ذهنم مدام میچرخه....

وحید من...

همیشه میگن بهترین عکسا تو تاریکخونه ها چاپ میشن...

این عکسا قشنگترین عکسا میشن و همیشه با عکسای دیگه فرق دارن...

شاید من همون عکسی باشم که تو تاریک خونه ی زندگی تو چاپ شدم...

وحید...

بعضی وقتا لازمه به نشونه هایی که خدا واست تو زندگی میزاره بیشتر دقت کنی...

میدونم دوستم داری وحید.... میدونم دوستم داری...اینو خودت همیشه بهم میگفتی...

خودت گفتی بهم فکر میکنی...

خودت گفتی دوستم داری...

وحید...

من رو حرفت حرف نمیزنم....

تو گفتی " فراموش نکن که دوستت دارم. "

تو گفتی...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،خاطره،خاطرات

چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٥ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام .

امروز 3 یا 2 نمیدونم...فقط میدونم که آبانه...

دلم....

نمیخوام چیزی بگم که دیگه همه میدونن دلم چه حالی داره....

فردا چهارشنبست...چهار شنبه...

روزی که میبینمش تو هفته...

این چهار شنبه ها همیشه به یادم میمونن...

اومده بودم فقط یه کلمه بگم...

بگم هنوزم...

هنوزم بالاترین آمار بازدیدم تو روز تولد وحیده...

روی روز تولد وحید ثابت مونده...

این یعنی موندگاری...

این...یعنی عشق من...

یعنی عشق من...

یعنی تو.... وحید...

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،خاطره،خاطرات

 

سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٤ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،خاطره،خاطرات

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته......

وحید من...

دلم برا دستات تنگ شده....

این روزا و شبا فقط به نگاهات و دستات فکر میکنم..

هر روز تمام لحظاتی که با هم داشتیم و مرور میکنم...

یعنی قولت یادت رفته؟

دیشب رفته بودم عروسیه پسر عموم...

خیلی خودم رو کنترل کردم تا عروسی تمام شد و برگشتیم خونه...

بعد از اینکه برگشتیم...دلم پوکید و دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو...

زدم زیر گریه...

نگو گریه نکن...نگو..

نگو وحید که این اشکا به خاطر دوریه تو ریخته میشه...هر چند هم تو اهمیت نمیدی بهشون...

دلم برات تنگ شده وحید....

دلم برا لحظهای کنار هم بودن تنگ شده..

دلم برا موقعی که تو آروم دستای منو میگرفتی تو دستات تنگ شده...

دلم تنگ شده وحید...

دلم تنگ شده...

شنبه ۱۳۸٩/۸/۱ | ٩:۱٠ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

امروز ...امروز...چندم بود؟ یادم نمییاد...

حال فکر کردن هم ندارم که ببینم چندم بوده...

دلم برا وحید تنگ شده.

خیلی تنگ شده....اونقدر که دیگه حتی نمیتونم بیانش کنم و بنویسمش....

با اینکه هر چهارشنبه میبینمش...اما برام کمه...

ولی نا شکری نمیکنم که خدا یه وقت همین رو هم ازم بگیره...

اما بخدا قسم از این چهارشنبه تا چهارشنبه ی بعد به اندازه صد سال برام میگذره...از ثانیه ای که از کلاس میرم بیرون تا چهارشنبه بعد همین طور یکی یکی ساعت و روزا رو میشمارم تا به سه شنبه برسم...به سه شنبه که میرسم خودمو حسابی واسه فرداش آماده میکنم...

آخ خدا...

آخ که از اون روز چی به سرم اومده...

حس پژمردگی میکنم...

اون دختر پر انرژی...حالا شده ساکت...گوشه گیر...کم حوصله...

از اون روز حسابی مریض شدم...معدم که داغونه...

از گردن و شونه ها و رگای عصبم هم که دیگه حرف زدن ندارن...

متاسفانه به خاطر همین دردر گردنم و قفسه سینم نمیتونم خیلی پشت سیستم بشینم و بنویسم...

وحید من...

دیدی بهت گفتم قولت یادت میره ؟

یادته بهت گفتم تو قول میدی ولی عمل نمیکنی؟ یادته گفتم نه! شایدم عمل میکنی اما دلت تنگ نمیشه که بخوای عملیش کنی...

یادته اون شبای قشنگی که با هم حسای قشنگ با هم بودنو با چند تا اس ام اس تجربه کردیم؟

من تو اون شبا هم خوش بود و هم اشک میریختم...

اون شبا همش به روزی فکر میکردم که برگردم از سفر...که وقتی برگشتم چه کنم؟

یادته روز تولدت؟

گفتم وحید من هدیه ندارم بهت بدم اما...این آدرس وبلاگم...

یادمه بهم گفتی " خیلی با احساسی ... " گفتی کم آوردی...

یادته وقتی بعد از یه ماه جدایی طاقتم تمام شد و گفتم باید ببینمت؟ وقتی اومدم یادته چطور دست و پام میلرزید؟

یادته وقتی دستات رو واسه اولین بار گرفتم؟

یادته اولین بوسه ای که رو گونه ی من گذاشتی؟

یادته یه شب وقتی شب بخیر گفته بودیم...یهو بعدش تو اس ام اس دادی و گفتی وقتی دستام رو فشار میدادی و من بوسیدمت قشنگترین حسی بود که تا حالا تجربه کردم...؟

یادته روزی رو که اومدم بهت گفتم من بهت علاقه مند شدم؟

تو بهم گفتی جا خوردی...

وقتی ازت پرسیدم که تو هم به منو دوست داری...گفتی آدم اگه یه گلدونم داشته باشه بعد از یه مدت بهش علاقه پیدا میکنه...

یادته روز ٧ فروردین ؟ اومدم بهت یه عیدی دادم...

هنوزم کتابرو داری؟ اصلا بازش میکنی ببینیش؟

یادته روزی که با هم تو تاکسی بودیم؟ تو پول تاکسی رو حساب کردی و من بهت به شوخی گفتم : " شما  هیچ وقت خیرت به ما نمیرسه " ...هنوزم اون نگاهت و لبخندت یادمه...

یادته اون روزای قشنگ زمستونی ؟ تو کتابخونه؟ کنار هم؟

شوخی و خنده ها مون...اون حرفای قشنگمون...

همیشه وقتی میخواستم در کتابخونه رو باز کنم حس میکردم تو حواست هست که من دارم میام و منتظر اومدنم بودی و از اومدن من خوشحال میشدی...اما هیچ وقت سرت رو بالا نمیکردی که تو لحظه ورودم در رو نگاه کنی...غرورت اجازه نمیداد...

یادته بهم گفتی بارون مییاد و سر یه بسته شیرینی با هم شرط گذاشتیم؟ بعد تو شرطو باختی...و برام یه بسته شکلات آوردی...

هنوزم اون بسته شکلات رو نگه داشتم...

یادته اولین سلامی که بهت کردم؟ اولین باری که با هم حرف زدیم؟

ببین حالا اون اولین باری که با هم حرف زدیم و تو یه لباس سفید تنت بود به چه روزی رسیده...به امروز...امروز یکه من فقط با خاطرات اون روزا دارم روزامو میگذرونم...

تنها چیزیایی که دارم ازت... و برام دنیا دنیا ارزش دارن ،‌چند تا دونه سی دیه که تو بهم دادی و....

یه بسته ی خالی شکلات... و یه اس ام اس که گفتی " فراموش نکن که دوستت دارم. "

یه چیزه دیگه هم واسم گذاشتی ....

اونم اشکامه...

چی کار کردی باهام؟...

چی کار کردی؟

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم،خاطره،خاطرات

سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٧ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم

دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

امروز ٢۴ مهر...بود.

روزا عادی میگذرن...اما..تو تمام لحظات و دقایق این روزا یه چیزی رو همش کم دارم..و خودم هم میدونم چیه...

چیزی که نمیشه با هیچ چیز دیگه جایگزین کرد و کمبودشو حس نکرد...

نیاز من...وجود عشق اون کنارمه...

از وقتی که بهم گفته شمارش رو عوض میکنه...حالو روزم بدتر شده...اون وقت میتونستم با اشکام خودمو خالی کنم...اما..الان مثل کسی شدم که تو یه شوکه و هنوز باور نکرده...تا بتونه اشک بریزه...

نه...

باور نمیکنم من براش مهم نباشم و منو به همین راحتی بزاره بره...

خودش بهم گفت فراموش نکنم که دوستم داره...

اگه دوستم داشته باشه...اگه راست گفته باشه...حتما برمیگرده...مگه نه؟

همیشه بهم میگفت من هیچ چیزی رو از تو قایم نکردم و هیچ وقت هم بهت دروغ نگفتم...

اما...همیشه حس کردم یه چیزی رو از من پنهون میکنه...

یه چیزی که میخواد بگه..اما یه چیزی مانع از گفتنش میشه...

نمیدونم چی..

اما...از این که احساسم هیچ وقت بهم دروغ نمیگه شک ندارم...

نمیدونم چی بگم...

فقط میدونم اونی که بالای سرمه خیلی بزرگه...

راستی....

تو این همه غم...یه خبر خوش...

اسمم واسه مکه در اومده...خدا طلبید منو...

سه سال پیش ثبت نام کردم...

برام دعا کنید...

وحید من...

تو گفتی که من فراموش نکنم که تو دوستم داری...

مطمئن باش فراموش نمیکنم...

ولی...تو هم نباید قولی که به من دادیو فراموش کنی...یادته؟ قول دادی...

همین.

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم

شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٤ | ۸:٥۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام. امروز چهارشنبه ٢١ مهر بود..

چهارشنبه ها برام بهترین روزا و سخت ترین و قشنگترین روزا هستن...

وقتی وحیدو میبینم...فقط همون لحظه دیدنش رو باور دارم...تا میره...دیگه برام میشه یه مثل یه رویا دیدنش و برام سخته انگار باور کنم که دیدمش...

وقتی میخنده ...وای خدا...وقتی میخنده منو از صمیم قلب خوشحال میکنه...

هنوز باور نکردم که جدا شدیم...

دلم به اون قولی خوش بود که بهم داده بود...قول داده بود تا دلش تنگ شد بهم زنگ بزنه یا اس ام اس بده...

اما ...

با این حرفی که ٢ روزه پیش بهم زد ... هنوز باور نکردم که دیگه همون امید هم رفته...

از اون روز چون خیلی به اعصابم و فکرم فشار اومده و خیلی تحت فشار روحی هستم و استرس و اضطراب زیادی دارم...مدام غذامو بالا میارم...اصلا غذا نمیتونم بخورم...رگای اعصاب گردنم به شدت درد میکنن و نمیتونم خیلی سرم رو خم نگه دارم...

بخاطر همین شاید از این به بعد واسه یه مدتی هفته ای ٢ بار بیشتر آپ نکنم...

تو  رو خدا...

تو رو خدا....برام دعا کنین...

وحید بهم گفت که خطشو عوض میکنه...اما من هنوزم باور ندارم که این کار رو بکنه و بیخیال حال من بشه...

اون منو دوست داره....خودش اینو بهم گفته...

من تو دوست داشتنش شکی ندارم...

اما اگه داره...چرا منو با این حالم ...

خدایا...

فقط تو بزرگی...

خیلی وقته عشقمو دست تو سپردم...

خدایا...تو توی دلم این عشقو گذاشتی....پس خودتم یه فکری واسش کن...

کمکم کن...

کمکم کن...

وحید من...

نمیتونم طاقت کنم..

دلم داره از دلتنگی داغون میشه...نمیدونم چه جوری اینو بگم...

نمیدونم...

نمیدونم...

امروز آخر ساعت موندم که وقتی تو خواستی بری منم برم...اما داشتم همون اس اسی تو میخوندم که گفته بودی " فراموش نکن گه دوستت دارم "...

تا سرم رو بالا کردم دیدم نیستی...

از در دانشگاه همین جوری نگاه کردم ببینم تو کجایی...اما ندیدمت...

تا سر خیابون..چون سرم گیج میرفت و حال خوبی نداشتم نزدیگ بود از حال برم ...

دوستت دارم وحید...

اینجوری تنهام نذار...

معنی جدا شدن رو میفهمم...میدونم وقتی میگی ما باید جدا شیم یعنی دیگه نباید زنگ بزنم...نباید همون اس ام اس کوچولو هم برات بفرستم...

اما...نمیتونم تحمل کنم که تو خط گوشیت رو هم عوض کنی و منو کلا از خودت برونی...

این حقم نیست...

این حق من نیست...

نیست وحید...

نیست.

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم

چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام.

امروز ١٩ مهر ٨٩.

از همون ساعتای اول این تاریخ یه چیزای جدیدی پیش اومد.

تو این دو روزی که آپ نکردم یه حرفایی بین من و وحید رد و بدل شد...

همه چیزو یه بار نوشتم...

اما نمیدونم چه حکمتی بود که یه هو همش پاک شد...

شاید فردا بازم اونا رو بنویسم...شاید هم ...

در همین حد بگم که از ناراحتی و نگرانی از امروز صبح تا حالا گردنم تا پشت شونهام میسوزه و اصلا نمیتونم صاف بگیرمش...

همین...

تمام بود....تمام تر هم شد.

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم

دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

قلبم خیلی داغونه...

به اون خدای بالا سرم که نفس نمیتونم به راحتی بکشم...

از وحید دلگیر شدم...

نه بخاطر این که به من میگه نمیمونم باهات...نه.

بخاطر اینکه ادعای عاشقی میکنه...اما حال منو درک نمیکنه...

از من توقعات بیجا داره...

میگه آروم باشم...میگه وقتی میبینمش و میاد کنارم اینقدر به هم نریزم...

میگه خیلی تابلویی...( حالمو میگه...اینقدر داغونه )..

البته این آخری رو درست میگه...قیافم از صد کیلو متری داد میزنه که من چه مرگیمه...

اما آخه...

چرا وقتی میگه من میفهمم درکم نمیکنه و ازم این توقعات رو داره؟

نمیتونم...حالم دست خودم نیست وحید...

اینو چه شکلی بهت بگم ؟

چه جوری بگم که دارم میمیرم تا تو باور کنی؟

اصلا تو چطوری دلت میاد به کسی که اینقدر عاشقته بگی بهتره فراموشم کنی؟

میدونی این یعنی چی؟

یعنی توهین به عشقی که من به تو دارم...

تو اگه واقعا عاشق شده بودی میفهمیدی این کلمه یعنی چی...

این کلمه واسه من که عاشقتم یعنی برو بمیر....

میفهمی؟

از اون ثانیه ای که این حرفو بهم زدی دیگه به راحتی نمیتونم نفس بکشم....

مگه نمیگی دوستم داری؟

مگه نمیگی برات عزیزم؟

مگه نمیگی نمیخوام به احساساتت لطمه بخوره..؟

پس واسه چی اینا رو بهم میگی؟

چرا میگی باید فراموشت کنم؟

چرا اینقدر آتیش به جونم میندازی؟

چرا وقتی ازت کمک میخوام که بتونم خودمو کنترل کنم...اونم به خاطر تو...میگی کمک نمیکنی؟

وقتی ازت میپرسم چرا؟ میگی این یعنی ادامه دادن...یعنی ادامه....کاری که ثمری نداره...

میگی بخاطر تو....میگی نمیخوام به احساساتت لطمه بزنم.

من دارم اینجا دیوونه میشم اونوقت تو میگی به احساساتت لطمه بخوره؟

من عاشقتم وحید....میفهمی؟

عاشقتم...

اگه میفهمی حال منو هم بفهم...بیتابی و بی قراری منو هم بفهم...

دیوونگی منو بفهم...وقتی میگم نمیتونم نفس بکشمو بفهم...وقتی میگم دارم میمیرم بفهم...

اینا رو بفهم...

تو رو خدا بفهم وحید...

کمکم کن...

آرومم کن...

اجازه نده اینقدر گریه کنم...

من بهت نیاز دارم تا آروم شم...

به وجود تو نیاز دارم تا آروم شم...

من یه لحظه هم آروم ندارم...

تو رو خدا کمکم کن...

کمکم کن...

کمکم کن...

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم

جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام.

امروز 15 مهر.

یادم از روزایی میاد که به خدا میگفتم :خدا...چرا من تا حالا عاشق کسی نشدم؟ دلم میخواد عاشق یکی شم...تا طعم عشقو بچشم...دوست دارم ببینم چه شکلیه...اما اینو نمیگم که منو عاشق هر کسی کنیا...یکی که من از اون خوشم بیاد عشقم بشه...

خدا منو هیچ وقت عاشق هیچ کسی نکرد...منم هیچ کسی رو ندیدم که اونی باشه که دلم میخواد...

تا این که...اون روز زمستونی...وحید رو دیدم...

اولش اونم واسم به چشم نمیومد...

اما کم کم...از شخصیتش خوشم اومد...کم کم باهاش بیشتر آشنا شدم....کم کم متوجه شدم که واسم قابل احترامه...کم کم فهمیدم که واسم وجودش و هر روز دیدنش مهمه... کم کم ، کم کم ، کم کم ....

اینقدر این کم کم ها رو هم ریخته شدن تا آلان که شده یه دریا عشق واسه وجودش...

تا الان که شده این همه بیتابی...این همه بیقراری...

شده منی که الان یه هفته هست که بخاطر اون و نداشتن اون کنار خودم حتی یه وعده هم غذامو درست نخوردم...همش حال تهوع...

همش بیقراری و اضطراب..

منی که پر از انرژی بودم ، حالا شدم یه گوشه گیر و کم صحبت...

خدا...

خدا اون عشقی که ازش میخواستم بهم نشون بده رو نشون داد...یه عشق تو دلم گذاشت که پاکه پاکه...

واسه این این همه پاک گذاشتش تو دلم که یه وقت از بین نره...

یه عشق پاک که تحمل کنه هر سختی رو...

من عشقمو دوست دارم..احساسمو دوست دارم...ازش فرار نمیکنم...

ولی از خدا یه چیزی میخوام...

یه کاری کنه وحیدم برگرده...برگرده وکنارم بمونه....

اگه صدامو میشنوه اینو ازش میخوام...

خدایا...

تو که خودت بارها اینو تو قرآنت گفتی...گفتی که من از رگ گردن به شما نزدیکترم...پس چرا وقتی این قد به من نزدیکی و بی تابی و بیقراریه منو داری میبینی آرومم نمیکنی؟

چرا وقتی داری میبینی دارم دیوونه میشم کاری نمیکنی؟

چرا وقتی میبینی دارم از حال میرم دستمو نمیگیری؟

چرا قلبمو آروم نمیکنی خدا؟

صدا میشنوی؟

اگه میشنوی چرا جوابمو نمیدی؟

خدا عشقمو برگردون...خدا عشقمو بهم بده...

خدا نمیخوام ناشکری کنم..نه...خیلی هم ازت ممنونم...

فقط حالم بده و ازت کمک میخوام....

هر جوری که صلاح هست برگرده برشگردون...

تا تو هستی امیدم نا امید نمیشه...چون تو قدرت انجام هر کاری رو داری...

اگه اینقدر بیتابی میکنم بخاطر این نیست که امیدی به برگشتنه دوبارش نداشته باشم...

بخاطر دوری از وحید...به خاطر این که تاب و طاقت دوریش رو ندارم این بلا سرم اومده...

قلب نا آرومم رو آروم کن خدا...

کاش میتونستم دوباره دستای وحید رو بگیرم...

هیچ کس نمیتونه بفهمه وقتی دستاشو میگیرم چی بسرم میاد...

تو یه ثانیه هم تا حد بینهایت بیتاب میشم و هم آرومه آروم...

کاش دوباره دستامو بگیره...

کاش...

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم

پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٥ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

امروز چهارشنبه . ١۴ مهر...

١۴ مهر. چهارشنبه...

چی باید در موردش بگم؟

این که دلم مثل همیشه تو آشوب بود؟

آره بود...ولی نه مثل همیشه...داغون تر از همیشه...بی قرار تر از همیشه...

اصلا از بیتابی و بی قراری نمیتونم بنویسم...قلبم خیلی آشوبه...

باور کن نمیدونم چطوری الان حالمو بگم...

دل شوره...بیقراری..بی تابی...

یه طوریم که الان هر چند تا کلمه که مینویسم از کلافگی و بیتابی و از این که نمیدونم باید چی کار کنم

هی چشمامو به هم فشار میدم و میزنم رو میزم...دستام میلرزه و قلبم هم همراه اون به لرزه در مییاد...

یه هو ناخوداگاه محکم میزنم تو صورت خودم و هی با دستام جلو صورتم رو میگیرم...

بخدا هر چی بگم نمیدونید چه حالیم...

خیلی خرابم...خیلی...

از سر درد دارم میمیرم...چشمام از سر دردم درد گرفتن ...

حالم خیلی بده...خیلی...

دلم میخواد داد بزنم...داد بزنم و بگم وحید

تو رو به اون خدا...اگه خدا رو میشناسی

برگرد کنارم...بگو با من تا آخرش میمونی...

بزار این عاشق دیونت آروم بگیره...بزار این عاشق دیوونت آروم بگیره که از بیتابی چیزی براش نمونده...

بزار آروم بگیره که از این دیوونه تر میشه اگه آرومش نکنی...

ولی...

نه جایی برای داد زدن هست و نه اینکه....

نه اینکه اگه بگم فایده داره...

آخ...آخ خداااااااااااااااااااااا....

قلبم خیلی داغونه.. همش نفس نفس میزنم از بیتابی...

هی به این دلم میگم بسه دیگه...آروم بگیر...

آروم باش...

آرومه آروم...

ولی فایده نداره...

فایده نداره...

بی قرارتر و بی تاب تر و میشه و بیشتر تو آشوب میوفته...

انگاریکی قلبم رو از تو سینم هی میکشونه و بیرون و هی میزاره تو سینم...

دیوونه شدم به خدا...

وای...وای خدا...

وحید...

وحید من...

کی بیقرار تر از من واسه تو؟

کی دیوونه تر از من واسه تو؟

وحید...

امروز آروم پشت سرت میومدم...پاهام بیشتر از این حرکت نمیکردن...اما قلبم تند تند میزد و نفسم بند اومده بود...با چشمام دنبالت میومد...با اینکه پاهام هم قدم پاهات نبود..

نمیدونی چقدر وجودت منو بیتاب کرده بود. عزیزم...

چقدر پیرهن آستین کوتاه بهت میومد...

همش حس میکردم تو خیلی خب حواست به من هست...

چشمات به من نگاه نمیکردن...اما...دلت که با

دلم هم صحبته به دلم گفته بود که خیلی حواسش

به توهه...اونم مثل تو بیقراره...

نمیدونم...شاید احساسم اشتباه میکنه و اصلا اینطوری نبوده.

یادته اولین بسته ی شکلاتی که بهم دادی؟

هنوزم جعبش رو دارم...نگهش داشتم.

وحید..قلبم نمی تونه باور کنه تو رو باید نداشته باشه.

وحید من...شیشه عمر من...

منه بی تابو با وجود خودت آروم کن...تو رو خدا وحید...آرومم کن...

آرومم کن که از اون روزی که گفتم خداحافظ  از دیوونه ها دیوونه تر شدم...بیقرار تر از همیشه..بی تاب تر از همیشه...

آرومم کن...با دستات و شونه هات که خونه آرامش دل منه...

تو رو خدا منو از این همه بیتابی نجات بده...

بخدا نمیتونم...

نمیتونم...

نمیتونم.

 

اشک،گریه،دل،شکسته،غم،ناله،آه،خداحافظ،عزیزم،عشق،عاشقانه،عکس عاشقانه

 

چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٤ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل،خداحافظ،عزیزم

خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه
برو که دیدن اشکات منو به گریه میندازه
نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست
نمیشه بعد تو بوسید نمیشه بعد تو دل بست
منو تنها بذار اینجا تو این روزای بی لبخند
که باید بی تو پرپرشه که باید از نگات دل کند
حلالم کن اگه میری اگه دوری اگه دورم
اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم
نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم
که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم
فدای عطر آغوشت برو که وقت پروازه
برو که بدرقه داره منو به گریه میندازه
برو عشقم خداحافظ برو تو گریه حلالم کن
خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم کن

 

عشق،عکس عاشقانه،عاشق،دل

دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٢ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

قبل از هر حرفی تسلیت میگم شهادت امام بزرگوارمون رو ، امام جعفر صادق ( ع )...

امروز 11 مهر بود...

شب شده....روز رو با هر سختی بود گذرندونم...اما وقتی شب از راه میرسه حالم بد تر میشه...

آخه از صبح تا شب بغض تو گلوم جمع میشه و نمیتونم گریه کنم...نمیخوام کسی با خبر شه من چمه...ولی همین که شب از راه میرسه آرزو میکنم زود بشه ساعت 10 یا 11 تا من زود به بهونه خستگی برم تو اتاقم...چراغ رو خاموش کنم و سرم رو بزارم رو بالشتم و پتو رو تا بالای سرم بکشم و زار زار گریه کنم...که بغض جمع شده تو گلوم و بریزم بیرون...

از بس گریه میکنم که بالشتم خیس خیس میشه...اما اگه گریه نکنم داغون تر میشم...آخه تو این دل داغونم که خودش داره باره غمشو با خودش میکشونه دیگه نمیتونم چیزه دیگه ای بریزم...

دیشب...

دیشب ، آخرین اس ام اسی که آقام برام فرستاده بود رو همین جور پشت سر هم  میخوندم...

" فراموش نکن که دوستت دارم "

شاید بیشتر از سی یا چهل بار این چند تا کلمه رو خوندم...

هی میخوندم هی اشک میریختم...

اینقدر زیاد و یه جوری این اس ام اس رو میبوسیدم که انگار خود عزیزم رو دارم میبوسم...

بعد از کلی بوسه...گذاشتمش رو قلبم...

همینجوری که رو قلبم میفشردمش و اشک میریختم ، خوابم برد...

ساعت حدود 1بود که یه اس ام اس بهم رسید...با این که گوشیم رو سایلنت بود اما نمیدونم چطور نا خوداگاه از خواب پریدم و دیدم که دقیقا همین الان یه اس ام اس اومده...

دلم به تاپ تاپ افتاد...احساسم بهم میگفت زود اس ام اس رو باز کن که عمرته...

اس ام اس رو که باز کردم دیدم وحیدمه...

دیوونه شدم از خوشحالی...

- سلام.خوبی ؟ اون روز خیلی حالت پریشون بود.خوبی ؟

من فوری واسش جواب فرستادم...

- سلام عمرم.عزیزم.الهی فدای تو بشم که یه لحظه دوریت دیوونم میکنه و یه لحظه دیدنت از خوشحالی دیوونه تر ... نه ، خب نیستم .حالی ندارم . دوریت برام حالی نذاشته ...   ولی تو نگران نباشی گلم...فکر کن من خوبه خوبم . نکنه یه وقت ناراحت شی ؟خودت میدونه ناراحتیت ناراحتم میکنه...

با بیقراری تمام منتظر جواب موندم....

- عزیزه دلم نگران حالتم...

خلاصه بهش گفتم وقتی پیششم از لیلی هم مجنون ترم...گفتم وحید من...از من ایراد نگیر...من عاشقم...

دیگه بعدش اس ام اسی نیومد...

ازش تشکر کردم که ازم خبر گرفته...چون واسه خودش و وقتش و کل وجودش احترام قائلم...

آخ خدا...

خیلی خوشحال شدم...

خدایاا...دوستت دارم...

دوستت دارم که عاشق یه همچین کسی منو کردی...

دوستت دارم که وحید رو جلو پام گذاشتی...

نمیدونم خدا...

حکمت این جدایی تو چیه...؟

خدایا...نمیدونم چرا روز اول که خواستم بهش بگم و 4 بار استخاره کردم...اونم پیش 2 نفر ...هر بار خیلی خوب و خیلی خیر اومد...

اما حالا از عشقم جدام...

خدایا من به تو توکل کردم و رفتم جلو...با تو مشورت کردم و گفتم بهش که دوستش دارم...

تو مشورت با تو شکی نیست...یه حکمتی هست...هیچ کاره تو بی حکمت نیست...

شاید اون دختر از زندگی وحید رفته تا من بیام تو زندگیش....

شاید تو بخوای این همه عشقی که تو دل من گذاشتی رو به وحیدم هدیه کنی...از طریق من...

نمیدونم خدا...

وای که دلم از بی تابی و بی قراری دوریش یه لحظه هم آروم نداره...

تو هر ثانیه تو فکره منه...

وحید من...

چی بگم..؟ مگه گفتن فایده داره؟

اگه فایده داره من حاضرم هر چند باری که لازمه بگم...

بگم دوستت دارم..بگم عاشقتم...بگم میمیرم برات...بگم بیتابم واسه تو...واسه وجود تو...

از گفتن نه ترس دارم و نه خجالت میکشم..

عاشقتم...خجالت داره؟ زشته؟ دختر نباید عاشق بشه؟

عشقه...زن و مرد و پیر و جوون و دختر و پسر نمیشناسه...

عزیزم..دیوونه وار...با همین دلی نایی نداره واسه داد زدن میگم...آروم میگم...

دوستت دارم.

شبت خوش.

 

عشق

یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام.

امروز 10 مهر.( هرچند که مهم نیست ).

روزا به کندی و سختی میگذرن...

با اینکه فقط همش شاید 48 ساعت از آخرین ثانیه هایی که کنار عزیزم بودم میگذره..اما انگار 100 سال گذشته...

چقدر دوریش برام سخته.دیوونه کنندست.

وحید من میخواست بره...نمیخواست پیش من باشه.نمیخواست...

آخ که تمام وجودم آتیش میگیره وقتی یادم مییاد...که منو...با اون همه عشقی که بهش داشتم...گفت باید بری.نمیشه پیشت بمونم...هرچند دوستت دارم.

از اون روز تا حالا اینقدر بیتابی کردم که دیگه نایی واسه داد زدن ندارم.دیگه دلم نمیتونه داد بزنه...

فقط میسوزه...میسوزه و میسوزه...

میسوزه اما دیگه صداش در نمییاد.

چیکار کنم؟

مگه کاری از دستم بر مییاد؟

آخ خدا...

وقتی نگاه آخرش رو یادم مییاد...آتیش به جونم میوفته.

وقتی خدافظی کردم.دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم...تا نکنه از این دیوونه تر شم.

فقط اشک ریختم و رفتم...

آخرین اس ام اسی که برام فرستاد 2 ساعت بعد از رفتنم بود...نوشته بود :

فراموش نکن که دوستت دارم.

منم با همون حال زار و خرابم گفتم...من هیچ چیزو در مورد تو فراموش نمیکنم.دوستت دارم،تا ابد...

آخ..آخ.آخ....خدا...

وحیدم...رفت.

چیکار کنم خدااااااااااااااااااااااااااااااااا...

خدااااااااااااااااااااااااااااا...خداااااااا...

بگو خودمو به چه درو دیواری بزنم؟

نمیدونم چرا این روزا همش پشت سر هم خبردار میشم که اطرافیانم یکی یکی دارن میرن سر خونه و زندگی خودشون...دیروز تا حالا 5 نفر رو خبر دار شدم که دارن ازدواج میکنن...

این بیشتر آتیشم میزنه...

دست خودم نیست...

از حسودی نیست بخدا...دلم میگیره...پیش خودم میگم اینا میرن سر خونه ی خودشون...اونوقت من...من...من باید جدا شم؟؟؟!!!!

چرا؟

وحید من...

تا همیشه میخوامت و دوستت دارم...

فکر نکن حتی یه لحظه از خاطر من رفتی...

قولت یادت نره تاج سرم...که دلم به همون قول بنده...

همیشه منتظرم....

دوستت دارم.

هر چقدر من ناآرومم ، خدا کنه تو آروم باشی و آروم بخوابی...

شبت خوش عزیزم...

 

عشق

شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٠ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

دیگه تاریخ روزا برام مهم نیستن.

چه اهمیتی داره اصلا امروز چندم بوده؟

همین که روزا بگذرن کافیه...اما نمیگذرن...دیوونه میشم تا یه ساعت میره جلو...

ببین چی به روزم اومده...حتی یه درصد هم فکر نمیکردم این جوری به سرم بیاد وقتی بهش گفتم که بهش علاقه مند شدم..

وای کاش نگفته بودم..

تاب نوشتن ندارم.حال حرف زدن با هیچ کسی رو ندارم.سوت و کور شدم.همش یه گوشه کز کردم.یا اینکه سعی میکنم بخوابم تا حالیم نشه...اما آخه فایده ای نداره...

خیلی خرابم.

به خدا اصلا نمیدونم چی کار کنم.

از دیروز تا حالا همش حال تهوع دارم...غم تو چهرم داد میزنه...

همش به دلم میگم باید عادت کنی به تنهایی...باید عادت کنی به تنهایی...

همش به دلم میگم آروم بگیر...آروم بگیر....آروم...

اما مگه دلم میتونه؟

دله...نمیتونه...نمیشه...داغونه...داره میسوزه...آتیش میگیره...آخه چجوری داد نزنه با این همه سوزش و درد؟ چه جوری؟

یکی بگه چجوری؟

یکی بدادم برسه....

تو رو خدا به دادم برسین...

شب و روزم شده گریه..تو رو خدا به دادم برسین...

دارم میمیرم...طاقت ندارم...

دیوونه دارم میشم...

دل دیوونم...عادت کن به تنهایی...قسمت تو همیشه تنهاییه...باید عادت کنی...باید...

باید.

باید بسوزی و حرف نزنی....

باید بسوزی و داد نزنی....

نباید دیگه بگی دلم براش تنگه...

باید بمیری و کسی از مردنت خبردار نشه...

باید بزاری بره...

باید عشقتو بزاری بری...

باید بیزاری بری..

باید.

 

اشک،گریه،دل،شکسته،غم،ناله،آه

جمعه ۱۳۸٩/٧/٩ | ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

خدا...خیلی باورش برام سخته.

نمیدونم باید چی کار کنم که باورم بشه...

عشقمو گذاشتم رفتم؟؟؟؟!!!

هی به خودم میگم رفت که رفت....همینه دیگه...اصلا بزار بره قدرتو بدونه...بعد مثل دیوونه ها یه هو میزنم تو سر و صورت خودم که نه...نمیخوام که بره...باورم نمیشه که بره...

الان که دارم مینویسم از سر درد دارم میمیرم...

من بی اون میمیرم...من دنیا مو با اون میخوام...

چقدر گریه کنم؟ مگه چشمای من چقدر نای گریه کردن دارن؟

چه جوری این حال خودمو از بقیه پنهون کنم؟

از دیروز همه فهمیدن من یه مرگیم هست...نه نهار و نه شام...هی حال تهوع...

خداااااااااااااااااااااا...خدا باورم نمیشه دیگه دستاشو ندارم...

دیروز مثل دیوونه ها بازم بهش التماس کردم...انقدر التماس کردم که دلم به حال خودم سوخت...

بهش میگفتم تو رو خدا نرو...بگو که نمیری..نرو نرو نرو...بهت التماس میکنم که نری...من طاقت ندارم...من نمیتونم...

ولی...اون فقط بهم میگفت دوستت دارم...خیلی دوستت دارم...

آخ خداااااااااااااااااااااااااااااا....قلبم...از دیروز تا حالا معلوم نیست چطوری میزنه...یه ثانیه تند میزنه..یه ثانیه اصلا نمیزنه...طوری که احساس میکنم همین الان خفه میشم و میمیرم...

یه لحظه هم آروم ندارم...

سر خودم هی به دیوار اتاقم میکوبم...که آخه دیوونه کی عشقشو خودش با دست خودش میزاره زمین و میره؟

نه...اصلا چرا رفت؟

من که واسش کم نمیزاشتم...از جون بیشتر؟ جونم میدادم براش...

وای خدا...به اون قرآنی که میخونم نمیتونم باور کنم که دیگه نیست...

من دیوونه میشم...نه.دیوونه شدم...

دیوونه شدم...

دیوونه شدم.

 

تو بگو

خسته شدم

جمعه ۱۳۸٩/٧/٩ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام.

امروز ٨ مهر بود...

یه روزی شبیه ١٧ شهریور...

با این تفاوت که ١٧ شهریور قرار بود اتفاقایی بیوفته و نیوفتاد...اما ٨ مهر...اتفاقی که باید میوفتاد افتاد...

تمام شد.

رفت از پیشم...

دیگه دستاشو ندارم.

دیگه همون اس ام اس ها هم قطع شد.

تمام شد.

به خدایی که میپرستم هنوز باورم نشده که دیگه ندارمش...

بخدا قلبم داره از کار میوفته...چه جوری با خودم کنار بیام ؟ چه جوری به خودم بگم ناراحت نباش...رفت ، خب رفت...اشکالی نداره؟

وای خدایا...باور نمیکنم.نمیتونم...نمیتونم...

دارم میمیرم. یکی به دادم برسه...دارم میمیرم...

دیشب با هم قرار امروز رو گذاشتیم...

تا نصف شب اشک میریختم و میسوختم و خودمو به دیوار میزدم که خدا چرا باید خودم با دست خودم عشقمو بزارم برم؟

من طاقتش رو ندارم.

دیگه دستام و انگشتام رو کیبوردم به سرعت نمیرن...نای نوشتن ندارن...

حالم خرابه...

حالم خرابه...

خدا...خدا....

خدا..

هنوز باور نکردم...

نمیتونم...دیوونه میشم...

باور نمیکنم که رفت...

باور نمیکنم...

پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۸ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...امروز ٧ مهر...بعد از دو هفته برگشتم...

3 هفته مسافرت بودم...

جای همه خالی بود...

تو حرم امام رضا برا همه دعا کردم...جز خودم...نمیدونستم چی باید بگم...نمیدونستم...

این روزا با وحید عزیزم رابطه خوبی دارم...خیلی خوب...از هم خبر میگیریم...شبا با هم کلی با اس ام اس حرف میزنیم...اما...

چه فایده...

باز برگشتم سر خونه اول...یعنی جدایی..

قبل از رفتنم بهش قول داده بودم وقتی برگشتم جدا شم...

حالا برگشتم...و باید جدا شم...

چند روز پیش بهش اس ام اس دادم...گفتم آرزو میکردم هیچ وقت از سفر برنمیگشتم تا مجبور نباشم شب و روز به این فکر کنم که وقتی برگشتم باید جدا شم...

گفت میفهمم...گفتم نمیفهمی چون هیچ وقت عاشق کسی نشدی که مجبور باشی با دستای خودت بزاریش بری...

وای...وای وای...که فقط خدا میدونه تو این سینه چی میگذره...

من میرم از پیشش بخاطر راحتی اون...هر چه قدر هم خودم ناراحت باشم...

ولی...تا ابد دعا میکنم بیاد پیشم...اگر چه دیگه هیچ وقت خودم زبونی بهش نمیگم برگرده...چون میخوام خودش بخواد و برگرده...

اصلا نمیدونم باید برم پیشش یا نه؟

یه دل نه صد هزار دل دلم براش پر میکشه...برا یه لحظه دیدنش...واسه یه لحظه دیدن دوباره خنده هاش...واسه شنیدن صدای گرمش...و گرفتن دستاش...که من دیوونه اون دستام...

خدایا....خدایا...

من دارم دیوونه میشم؟

یکی بهم بگه....من دارم دیوونه میشم یا نه؟

چی بگم...که حرفی ندارم دیگه...چی بگم که همه چیزو اون بالا سریم میدونه...

وحید من...

آقای من..تاج سر من...

منو دیوونه کردی بخدا قسم...

بخدا وحید حال خودمو نمیفهمم...نمیدونم...حالیم نیست دیگه...

دارم میمرم...کاش بفهمی...

ولی نه...نمیتونی بفهمی..چون خودم هم نمیفهمم...

یادته بهم گفتی با دیدن وبلاگم یه جورایی کم آوردی؟

این یعنی چی؟

پیش خودم خیلی تعبیرا کردم...ولی نمیدونم کدوم درسته؟ روم نشد از خودت بپرسم...

ولی کاش...

کاش تو هم مثل من احساستو بگی...

میدونم دوستم داری...

اینو بارها بهم گفتی...

ولی این قلب لعنتی من نمیدونم چرا همش حس میکنه تو یه احساس خوب دیگه هم به من داری که از من قایمش میکنی...

نمیدونم چی...نمیدونم...ولی همش حس میکنم تو دلت میخواد بگی...اما یه چیزی مانع میشه بهم حرفتو بزنی...

درسته که هر بار ازت پرسیدم گفتی نه...اینطور نیست...گفتی با من راحتی و همه چیزو بهم میگی...

اما... چه کنم وحید که من عاشق تو هستم و همه وجودم به وجود تو وصل شده...

بخدا که فقط شادی تو مهم بوده و هست...این مهم زندگی منه...

دوستت دارم...تا آخر...

شبت خوش عزیزم...

 

چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...امروز 23 شهریور...روز تولد وحید بود...

دیشب یه کاری کردم...

آدرس وب رو به وحید دادم...دید...ولی...

فکر کنم خیلی دلگیر شد...نه از من...از خودش...که من نمیخواستم این جوری شه...

من تاب دیدن ناراحتیش رو ندارم...

دیروز ظهر بهش گفتم میخواستم برات تولد بگیرم اما نشد...

گفتم یه چیزی میخوام بهت نشون بدم که قرار نبوده ببینیش..

گفت چی؟ گفتم سر ساعت 12 امشب بهت میگم...

گفت باشه تا اون موقع صبر میکنم..

ثانیه ها رو با دلواپسی پشت سر گذاشتم...هر چی به ساعت 12 نزدیکتر میشدم حالم بدتر میشد..دلواپسیم بیشتر میشد...قلبم تند تر میزد...

حتی نزدیک بود حالم بهم بخوره...تمام دل و رودم داشت میومد تو حلقم...

دقیقا ساعت 11:59 دقیقه بود که خودش بهم اس ام اس داد...:

- سلام عزیزم خوبی؟

بی قرار بودم ...جوابش دادم..

- سلام..ممنون خوبم..

بعد یه اس ام اس دیگه براش فرستادم..:

عزیزم...اول اینکه تولدت مبارک.اشالا که خدا بهت یه عمر طولانی و با عزت بده.ایشالا که همیشه خوش باشی..هر چی از خدا میخوای بهت بده...به جز یه چیز..اونم اینکه از خدا بخوای من از تو دل بکنم...خدا کنه زندگیت همیشه رو به پیشرفت باشه و من روز به روز ترقی تو رو ببینم...بهترین آرزوها رو برات دارم تاج سرم...فراموش نکن خوشحالی تو آرزوی منه...

چیزی که میخوام بهت نشون بدم...هیچ وقت قرار نبوده تو ببینی...هنوزم مرددم...

ولی...

برو به این آدرس ...

و بعد آدرس وبلاگ رو بهش دادم..و دوباره تولدش رو تبریگ گفتم...

تا چند دقیقه بعدش هیچ خبری نشد...

تا اینکه یه اس ام اومد که گفته بود چه خبر ؟ چی کار میکنی؟

منم خیلی ساده جوابش رو دادم...

بعد یه اس ام اس دیگه فرستاد...

گفت: خیلی با احساسی ...دارم وبلاگتو میخونم...

گفتم وحید دوستت دارم...کاش اینو میفهمیدی...گفت میفهمم

از ثانیه ای که اولین اس ام اس رو بهش دادم تا 2 ساعت بعدش یه بند گریه میکردم...اشک میریختم...

تمام چیزایی که تو وبلاگ نوشته بودم رو با خودم مرور میکردم و تصور میکردم که وحید با دیدن این جمله ها چه حسی پیدا میکنه؟

داشتم میمردم...بعد از اون اس ام اس تا 1 ساعت هیچ اس ام اس نیومد تا اینکه وحید گفت... چیزی که از اول نگرانش بودم حسیه که الان دارم...من باهات بد کردم..تو یه گل ظریف و پر احساس ، من مثل یه خار خشن...فکر نکن نمیفهمم...

دلم ترکید وقتی اینو گفت و بیشتر و بیشتر اشکام سرازیر شد...

گفتم وحید..من از تو دلگیر نیستم...از احساس خودم هم فرار نمیکنم..تازه میخوام برا همیشه نگهش دارم...با تو یا بدون تو...تو بد نکردی...هیچ وقت...

ولی جوابی نیومد...

گفتم...وحید من میخوام تو خوشحال و خوشبخت زندگی کنی...حتی اگه خودم هم پیشت نباشم...ولی اینو بدون اگه خودم هم نباشم قلبم تا دنیا دنیاست پیشته عزیزم...تو رو خدا...تو رو خدا وحید...ناراحت نباش...نمیخوام حتی یه ذره هم ناراخت باشی.تو رو خدا اگه دوستم داری ناراحت نباش...

بعد از اون تا الان که ساعت 10:33 دقیقه شبه هیچ اس ام اسی نیومد برامو هیچ خبری نگرفته از من...

دیشب تا 2 شب بیدار بودم و گریه میکردم...صبحشم که حال هیچیو نداشتم...مثل آدمای مرده...

بدتر از همه این بود که نباید این ناراحتیم رو نشون میدادم...

حالا...نمیدونم باید چی کار کنم...

شاید دیگه هیچ وقت تو این وبلاگ چیزی ننویسم...

چون حتما دوباره وحید عزیزم مییاد و این حرفا رو میخونه...

نمیخوام فکر کنه من مینویسم تا اون بخونه و دلش واسه من بسوزه و منو بخواد...

شاید آدرس اینجا رو تغییر دادم...

شاید هم...شاید هم بازم تو همین وبلاگ نوشتم...نوشتم و نوشتم...

اینقدر مینویسم تا...نمیدونم تا کی...

بخدا دارم دیوونه میشم...بخدا دیوونه میشم...

تو رو خدا یکی کمکم کنه...

وحید من..

عزیز دل من...تاج سر من...قلب من..تمام زندگی من...

دوستت دارم...

دیگه نمیدونم چی میشه...نمیدونم چی بگم...

حالا تو این حرفا رو دیدی...حالا حس منو میفهمی...

من نمیدونم باید چی بگم؟ باید بگم خوشحالم یا باید بگم...کاش نگفته بودم؟

خودم هم نمیدونم...فقط میدونم عشق و احساس من به تو نهایت نداره...

شب و روزم با تو میگذره...

نمیگم برگرد...چون تصمیم من سر جاشه...من برگشتم جدا میشم ازت...

آخه خودت گفتی ما حرفامون رو در مورد رابطمون زدیم...

راهی نداره...باید برم...

مگر اینکه...که...تو از من بخوای من تا همیشه کنارت بمونم...اونوقت با جون و دلم کنارت میمونم...تا همیشه...تا ابد...تا جون دارم..

وحید...نمیدونم...نمیدونم...هیچی نمیدونم...

دوستت دارم...

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢۳ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

           روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو        

        
کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو        

        
درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم        

        
بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم        

         
میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم       

        
از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم       

         
من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون       

        
چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون       

         
به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم       

        
هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم       

         
تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم       

        
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم       

         
کهکشونو ستاره هاش دریا و موج و ماهیاش        

        
بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش       

         
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک        

        
بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک        

        
عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک       

فقط می خوان بهت بگن

تولدت مبارک


دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٢ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..

امروز ٢٢ شهریور...فردا تولد وحیده...تولد عزیز ترینم..اونی که خاطرش رو دنیا دنیا میخوام...

الان نزدیک مشهدم...

این شبا هم مثل بقیه شبا با وحید میگذره...

اما همش تو فکره اینم که تا از سفر برگردم...باید جدا شم...

نمیدونم چرا..اما این روزا همش خدا کاری میکنه که دلم بشکنه...هرجا میرم میبینم که دوست و آشنا به اونی که میخواستن رسیدن...هر جا پامو میزارم یکیشون جلوم سبز میشن...خوشحالن و شاد...وقتی با هم میبینمشون از حسودی میمیرم...دلم میشکنه..

همش میگم خدا...چرا من نباید کنار اون کسی باشم که اینقدر خاطرش رو میخوام؟

تازه ما که خیلی چیزامون از بقیه جورتره...

شبا همش گریه میکنم...دلم میگیره و هیچی نمیتونم بگم...حتی نمیزارم وحیدم بفهمه...وقتی باهام حرف میزنه یه جوری حرف میزنم که اصلا متوجه نشه من ناراحتم...

خیلی دلم میخواد کنارم باشه...دلم میخولد احساس منو بفهمه...اما نمیخوام بهم ترحم بشه...نمی خوام دلش برام بسوزه و پیشم بمونه...

میخوام که منو بخواد...خودم رو بخواد...وجودم رو بخواد...

آخ خدا...که دلم تیکه تیکه شده ...چیزی ازش نمونده..

بغض داغونم کرده...اگه یه وقت بترکه فکر نکنم بند بیاد...

باید برم...

وحید من...

روزا رو شمردن...اونم واسه جدایی...خیلی سخته...شاید زجر آورترین چیزی باشه که تا حالا دیدم...

ولی من...این زجرو به خاطر با تو بودن و کنار تو بودن تحمل میکنم...هر چه قدرم سخت باشه...

چون حتی ثانیه ها هم وقتی کنارتم برام ارزش دارن و می ارزن به این زجری که میکشم...

بی تاب و بیقرارتم....تا عمر دارم...

سپردم به خدا این احساسمو که تو قلبم واسه تو گذاشته...هر چی اون بخواد همون میشه..خودش همه چیزو میدونه...خودش میدونه چقدر برام عزیزی و چقدر خاطرت رو میخوام...

و فقط اونه که قدرت مطلقه...فقط اون...

دوستت دارم...تولدت مبارک...

 

دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٢ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...امروز 19 شهریور...

تا تولد عزیزم 4 روزه دیگه مونده...

راستی...عیدتون مبارک...

من امروز راهی مسافرت میشم...شاید این روزا نتونم خیلی پست بدم..ولی تمام سعی خودم رو میکنم...

دیشب با وحید ( با اس ام اس ) حرف میزدم...بهش گفتم که من بهت قول داده بودم خودم جدا شم...و سر حرفم هستم...گفتم اکه نمیخوای و برات سخته همین الان هم اگه بگی من میگم چشم و میرم...ولی دلم میخواد اول ببینمت و بعد خدافظی کنم..

گفت تو که فردا داری میری...( این یعنی من میخوام زودتر جدا شیم...)

گفتم اره واسه همین گفتم چهارشنبه که نشد...

گفتم اگه میتونی منو تا بعد از مسافرتم تحمل کن...تا بعد از اون بیام یه روز ببینمت..

گفت فرادا کی حرکت میکنین گلم؟

گفت بعد از نماز عید...گفت پس میزاریمش واسه بعد از برگشتنت..

بهم گفت ما قبلا در مورد رابطمون صحبت کردیم..دیگه نمیخوام مرور شه..تو هم تکرارشون نکن لطفا.

این یعنی هیچ راهی نداره...باید بری..

قلبم میگیره وقتی در مورد جدا مینویسم...

نمیتونم بنویسم...باید برم..

هرچی خدا بخواد همون میشه...خدا بزرگه...من سپردم به خدا..

برام دعا کنید...

وحید من...

تا زنده هستم مال توام...شاید تو منو نبینی ... ولی من کنار توام...

قلبم میسوزه ولی تحمل میکنم واسه خاطر تو...

دوستت دارم...( یه حرف تکراری که لازم نبود بنویسم...)

میرم سفر...برمیگردم...جدا میشم...نگران نباش...

جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩ | ٧:٢٧ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |


آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو
دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو
تو نمی خوای بیای پیشم فقط به خاطر من
من ولی سرزنش می شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون میکنی فقط به خاطر من
من دلم و خون می کنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا میکنی فقط به خاطر من
من دل و رسوا میکنم فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی فقط به خاطر من
رشته رو محکم می کنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم میکنی فقط به خاطر من
من خودم رو گم میکنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش میکنی فقط به خاطر من
شب رو فراموش میکنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم میزنی فقط به خاطر من
دنیا رو بر هم میزنم فقط به خاطر تو
یه روز می شم بی آبرو فقط به خاطر تو
قربونی یه جست و جو فقط به خاطر تو
تو ام یه روز می ری سفر فقط به خاطر من
خیره می شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو میگی دیوونه فقط به خاطر من
جملت به یادم می مونه فقط به خاطر تو
تو من و بیرون میکنی فقط به خاطر من
قلبم رو ویرون میکنم فقط به خاطر تو
میگی از سنگ دلت فقط به خاطر من
یه عمره که تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتی عاشقی بسه فقط به خاطر من
دنیا واسم یه قفسه فقط به خاطر تو
می ری سراغ زندگیت فقط به خاطر من
من می سوزم تو تشنگیت فقط به خاطر تو
تو میگی عشق یه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شکایته فقط به خاطر تو
میگیری از من فاصله فقط به خاطر من
دست میکشن از هر گله فقط به خاطر تو
تومیگی از اینجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد میشی از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز میکنی برای من قفط به خاطر من
من میشینم به پای تو فقط به خاطر تو
نیستی کنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمی تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو یادت نمیاد فقط به خاطر من
دلم کسی رو نمی خواد فقط به خاطر تو
می گذری از گذشته ها فقط به خاطر من
می رم توی نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها می ذاری فقط به خاطر من
من خودم رو جا میذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتی بی جواب فقط به خاطر من
یه عمر میکشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شکسته می دونم فقط به خاطر من
منم یه خسته می دونی فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدی فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو

چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٧ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..

امروز ١٧ شهریور بود...

١٧ شهریور...

باید امروز تمام میشد...اما...

نشد که برم...!!!

نشد که برم...

دیشب بهش اس ام اس دادم...گفتم وحید، بیداری؟

جوابی نیومد...

نوشتم خوابیدی؟ ( تعجب کردم که خوابیده..اونم شبی که میدونه برا من سخته...اما چیزی نگفتم..)

گفتم بخواب گلم...میخوام وقتی خوابیدی باهات حرف بزنم...وقتی که نمیشنوی

گفتم وحید...تمام شد...تمام شد...

خوشی هام تمام شد..روزای قشنگم پیش تو تمام شد...همه چیز تمام شد...گفتم امشب آخرین شبه...

مینوشتم و گریه میکردم...اشک میریختم...ولی هیچکس منو نمیدید...

نوشتم امشب واسه آخرین بار بهت میگم شب بخیر...شبت بخیر عزیزم...خدافظ...

این اولین باری بود که تو این مدت میگفتم خدافظ...

چند دقیقه ای گذشت و من تو اوج ناراحتی بودم...که چرا عزیزم...بعد از این شبا ، حالا که شب آخرین شبه خوابیده و باهام خدافظی نکرده...حالا که این آخرین شبه چرا نیومد بهم بگه دوستت داشتم و دارم...؟

تو اوج فکر بودم و اشکام رو گونه هام بود که یه اس ام اس اومد برام...:

- سلام ، خوبی ؟ من نمیتونم فردا ببینمت میخوام برم خارج از شهر تا عصر هم برنمیگردم...ببخشید...

برق از کلم پرید...هزار نمونه فکر تو یه ثانیه به ذهنم اومد...

یکیشم این بود که نکنه دلش نمیخواد از من جدا شه اما روش نمیشه بهم بگه؟

آخه اون که میدونه من دارم پسفردا میرم مسافرت و نمیتونم دیگه برم پیشش...

من که از یه هفته پیش بهش گفته بودم امروز رو جایی قرار نذاره...

اصلا چرا دور جواب داد؟

خلاصه کلی از این حرفا اومد تو ذهنم...اما به هیچ کدومش دل خیلی خوش نکردم...

ولی نمیدونم چرا همش حس میکردم واسه این که فعلا جدا نشه اینو گفته...شایدم واقعا براش کار پیش اومده بود...

من هیچی نگفتم...فقط گفتم...باشه ، مثل همیشه اشکالی نداره..

هیچی نگفت...حتی یه شب بخیر... حس کردم داره به من فکر میکنه...

همش به خودم الکی دل خوشی میدادم...

نمیدونم چرا...؟!! اما یه جورایی خیلی خوشحال شدم که نشده...و من میتونم یه شبه دیگه هم کنارش باشم...

دلمو سپردم به خدا و گفتم خدا...هر چی تو بخوای همون میشه...

الان که اینو مینویسم بغض کردم..میدونید چرا؟

یادم اومد تو همین ماه رمضون ، تولد امام حسن مجتبی که بود شنیدم که این امام عزیزمون دست هیچ کسی رو خالی نمیفرسته...

اون شب ازش عاجزانه خواستم که یه کاری کنه...گفتم بهش این گدای در خونتو نا امید نفرست بره...گفتم که تو رو خدا یه کاری کن به حق این ماه رمضون یه جوری دلش به دل من بند شه...منو بخواد...

نمیدونم چرا الان دارم الکی این دلخوشی رو به خودم میدم که شاید یه جورایی دلش بخواد من بمونم...شاید خدا دستمو رد نکرده....

به حر حال....

نشد که برم...و نرفتم و ندیدمش...

17 شهریور...

وحید من...

عشق من....دوستت دارم...

کاش این دلخوشی ها رو یه جوری واقعی میکردی...

کاش با من مدارا میکردی...عزیزم...

عزیزم...

برگرد...واسه همیشه...

برگرد...

چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٧ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٧ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..

خدافظ...

سلام....خدافظ..

وای خدا....

به کی بگم...تو دلم چه خبره؟ چطوری بگم چی تو دلمه؟

کی میتونه بفهمه آدم خودش دو دستی عشقش رو ول کنه یعنی چی؟

کی میفهمه؟

حرفی واسه گفتن نیست...

حرفا رو زدم...گفتنی ها رو گفتم...اشکامو ریختم...

حالا هم آماده شدم...واسه فردا...چهارشنبه...١٧ شهریور...١٧ شهریور...١٧ شهریور....

فردا چی میشه؟

نمیدونم...هیچ کس نمیدونه به جز خدا...

دیشب میگفت من قلبا همیشه دوستت داشتم و دارم ...اگه من تن به جدایی میدم بخاطر اینه که فکرم خیلی درگیره...و میدونم بی توجهی های من باعث شکستن تو میشه ...

این یعنی منو دوست داره...دوستم داره...

اگه این دوست داشتن واقعی باشه...پس همین دوست داشتن برش میگردونه...برش میگردونه..

کاش میشد فردا بجای خدافظی بگم سلام...کاش میشد بگه نرو...بگه بمون...

آخ خدا.....

شاید فردا آخرین روزی باشه که دستای گرمش رو میگیرم...شاید آخیرن روزی باشه که بهش میگم تو...میگم وحید..

وای خدا..دارم میمیرم...دارم میسوزم طاقت نوشتن ندارم...

طاقت ندارم...

دعا کنید....فقط همین....

 

سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۱٦ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز ١۵ شهریور...

وای....باورم نمیشه...فقط یه روزه دیگه مونده...من روزا رو میشمارم...ثانیه ها رو میشمارم...

هیچی نمونده...

دیشب داشتم بهش میگفتم..وحید..همش ۴٨ ساعت مونده...گفتم من هیچ وقت فراموشت نمیکنم...همیشه عاشقت میمونم...گفتم درسته که شاید خودم دارم میرم اما قلبم پیشته...مواظبته...

بعد از اون ٣ روزی که از من هیچ خبری نگرفته بود...بهش یه اس ام اس دادم.. گفتم ٣ روزه از من هیچ خبری نگرفتی..نگفتی این دختره زندست یا مرده...چرا باهام اینجوری میکنی وحید؟ میخوای چیو بهم بگی؟ میخوای بگی دوستم نداری؟ نمیخواد بگی..خودم میدونم...

جوابم داد گفت اینطور نیست...من گفتم شاید گرفتار مراسم ها با شی ( منظورش احیا بود ) گفتم شاید سرت شلوغ باشه...

گفتم وحید من هر چقدرم که گرفتار باشم اما واسه تو وقت دارم ...یعنی میخوای بگی هنوز متوجه این نشدی؟مگه من چقدر دیگه پیشتم که این جوری ثانیه هاشو حدر بدم؟

یه کم نازمو کشید و گفت عذر میخوام نازنینم...

من که از دستش ناراحت بودم ..ولی تا اینو گفت دلم راضی شد...

آخه مگه میشه نشه؟ اون عشقمه..جونم..همه نفسمه...

از اون روز سعی میکنه بیشتر هوای منو داشته باشه تا این چند روزم تمام شه...

این روزا ثانیه هاش هم تلخن و هم شیرین...

تا یادم مییاد میخوام فقط ١ شبه دیگه باهاش باشم دلم آتیش میگیره...اما چیزی نمیگم...

ولی تا اونجایی که امکان داره نمیزارم تو حرفامون غم پیدا شه...سعی میکنم همش باهاش با شادی حرف بزنم...تا هم من و هم اون یادمون نیاد که قرار یه روز از هم جدا شیم...میگم بزار این روزا رو از دست ندیم...

اما هر دومون خب یادمونه که کی میخوایم دل بکنیم..

البته دل که نمیشه کند...ولی..

باید برم به اس ام اس که داد جواب بدم...

ادامه این پستم رو فردا میگم...

وحید...

دوستت دارم...

همیشه...

 

دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٥ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٠ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٠ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام.. امروز 10 شهریور...روز به روز به جداییمون نزدیک تر میشم وحید...

میخوام فقط با خودت حرف بزنم...

میخوام بگم گلم..با امروز 3 روزه که تو از من خبر نگرفتی و منم هیچ خبری نمیگیرم تا ببینم بلاخره دل تو کی بهت میگه بابا یه خبری از این دختره بگیر...شاید مرده باشه...

من اگه بیمرم هم تو خبر دار نمیشی...چون واست مهم نیست...نگو هست که اگه بود یه خبر کوچیک از من میگرفتی...اکه اگه بود کنارم میموندی و نمیذاشتی دلم بمیره..نمیذاشتی اینجا با چشم گریون بشینم و برات بنویسم..نمیذاشتی اشکم هر لحظه سرازیر شه...نمیذاشتی این نوشته ها این قدر غم توشون باشه...

نمیدونم چرا برات مهم نیستم...شاید هستم ولی نمیخوای به روی خودت بییاری ...

چرا فکر میکنی همه مثل همن؟ چرا فکر میکنی اگه اون میگفته دوستت داره و رفته منم میرم؟

من که دارم از جونم برات مایه میذارم عزیزم...من که تو هر چی بگی میگم باشه...

تو یه قدم...فقط یه قدم بیا جلو...ببین من چیکار میکنم...

تو بهم دروغ میگی..خیلی از حرفات دروغه...میخوای بگم کودوماش؟

بهم میگی دوستم داری...ولی نداری...

بهم قول میدی اگه این چند روز هر چی دلت گفت بگی باشه...ولی نمیگی..

شاید نه...شاید من اشتباه میکنم...

اره من اشتباه میکنم...

تو منو دوست داری خیلی هم دوست داری ....واسه همینم نمیخوای من یه روزی شکست بخورم...ضربه بخورم اونم از تو...خودت اینو بهم گفتی...

ولی هیچ وقت به این فکر کردی که تا خود تو نخوای من ضربه نمیخورم؟!

قولتم راسته راسته...قول دادی هرچی دلت گفت بگی باشه...خوب حتما دلت تا الان بهت نگفته بهم زنگ بزنی...نگفته که دلت تنگ شده...

من دارم دیوونه میشم نه؟

داری بهم میخندی نه؟

اره خنده هم داره...حرفای من خنده داره...چون هنوز خودم هم نمیدونم کدومش درسته...

وحید یادته اولین نگاهمون رو؟

یادته چه روزای خوشی داشتیم...چقدر دلم برا اون روزا تنگ شده...دلم برا حرفات تنگ شده...

یه چیزی میگم که تا حالا بهت نگفتم...

اون روزا واسه ساعتی که بتونم بیام تو اون کتابخونه ثانیه شماری میکردم...وقتی مییومدم میدیم نیستی خیلی دلم میگرفت...

این روزا هر وقت که برم اول به اون جایی نگاه میکنم که تو همیشه مینشستی...وقتی نگاش میکنم تماتم خاطرات اون روزا برام زنده میشن..

دلم گرفته وحید...

کاش اینجا بودی و منو تو آغوشت میگرفتی و سرم رو روی شونهات میذاشتی...منم تمام این بغضای توی گلو مندمو خالی میکردم تا پیرهنت از اشک من خیس شه...

شاید اگه خیسیشو رو تنت حس کنی دلت تکون بخوره و به خودش بیاد...

دلم برات تنگ شده....خیلی زیاد...

کاش منو درک میکردی...

میگی منو درک میکنی ولی...نمیدونم...نیمدونم...

دوستت دارم ، چیزی که میدونم اینه...

روزای خوب رو برات آرزو میکنم گلم...

حتما چند ساله دیگه...همین زودی...تو رو باید با یه زنه دیگه که دستش توی دستای گرم توهه ببینم...باید بتونم تحمل کنم و هیچی نگم...باید بسوزم و اگه سوختم و هیچی نگم...باید بتونم ببینم تو کنارش میخندی...دوستش داری...واسش همه کار میکنی...اون موقع من فقط باید بشین و تماشا کنم و اشک بریزم و بسوزم و دم نزنم...

آخ..خدا...حتی فکرشم منو میسوزونه چه برسه به این که بتونم اینو ببینم...میمیرم...

وحید...میمیرم...میمیرم...

چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٠ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

  بعد خنده

بعد خنده های با تو

گریه از چشام نمی ره

حالا که نیستی کنارم

گریه جونمو می گیره

 

یا دمه لحظه اول

وقتی چشمم بتو افتاد

انگار ی که برق عالم

تنم و یهو تکون داد

 

نبض دنیا توی دستت

جونم وهم روش می زارم

اگه خورشید و نمی خوای

ماه و واسه تو می آرم

 

وقتی خندیدی بهشتو

توی خنده تو دید م

راهشو بلد نبود م

اما با جونم خریدم

 

حالا بغضم شده هق هق

دنیامم تیره و تاره

من نشستم توی جاده

که خدا تورو بیاره

                                                " رامین صابری "

 

دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز ٨ شهریور بود...الان ساعت ١١:٠٢ شبه...

روزا روز به روز سخت تر میشن...و من چاره ای جز کنار اومدن و گذروندن ندارم...

از دیروز بعد از ظهر تا حالا هیچ خبری ازش ندارم...دلم میخواست اون این بار از من خبر بگیره...اون اول سلام کنه و شروع کنه...واسه یه بارم که شده اون اول بهم بگه دلم برات تنگ شده...

ولی...

یادی از من نکرده تا الان...

میخوام یه کم صبر کنم ببینم اون کی خبر از من میگیره...کی یادش می یاد که یکی چشم به راه یه اشاره ی اونه؟

خدا کنه طاقت بیارم...

همین امروز ..فقط یه امروز که ازش خبر نداشتم انگار  که یک ساله بی خبرم...

آخ خدا....کاش میدونست من چی میکشم..کاش میدونست...

برام دعا کنید تا نمیرم...دلم نمیره...آخه دلم تاب و طاقت دوریش رو نداره...

دیشب خیلی دعا کردم...خیلی از خدا خواستم یه کاری بکنه که نره...گفتم خدا اگه هم رفت زود برگرده...

آخه چشم براهی سخته...ثانیه شماری سخته...روزا رو سپری کردن سخته...آتیش بگیره دلت و نتونی کاری کنی و نتونی دم بزنی سخته...تو رویاهات باهاش باشی سخته...

ولی نه...این آخری با اینکه سخته ولی قشنگه...من این مدت همش با رویاهاش زندگی کردم...شاید خیلی وقتا دلم آتیش گرفته تو بعضی از رویاهام...ولی همین که اون باشه قشنگه...

وحید من...

از من یه یادی کن ...دلتو بزن دریا...مگه نگفتم این چند روز هر چی دلت گفت تو بگو باشه؟

یعنی تا حالا اون دل مهربونت نگفته ببین اون دختری که عاشقته...چشم به راهته...کجاست؟

تو قول دادی اگه دلت چیزی گفت بگی باشه...اگه تا حالا ازم یادی نکردی ...حتما دلت نگفته بهت...

نمیخوام سر بار زندگیت باشم..نمیخوام مزاحم باشم...

پس منتظر میمونم تا خودت حس دلتنگی کنی و برگردی....

دوستت دارم تاج سرم...

الهی که فقط لبات خندون باشه و همیشه شاد باشی و خوشبخت که این از هر چیزی برام مهمتره...

به قول خودت..شبت خوش عزیزم...

دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

 

یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٧ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٧ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..

امروز 7 شهریور..تا تولد عزیزم  16 روزه دیگه مونده...

اون روز برا من حتما روز سختیه...خیلی سخت..

من تصمیم خودمو گرفتم...البته به ناچاری تصمیم گرفتم نه با رضایت قلبی..آخه مگه میشه آدم با رضایت قلبی از عشقش جدا شه؟ مگه میشه اونی که اینقدر دوستش داری رو بزاری و بری؟

نه نمیشه...ولی من ناچارم...

من میرم..اما میمونم چشم به راهش...فقط چشم به راه این که اون یه روز برگرده..

اره روز تولدش جدا میشم..البته من روز تولدش یعنی 23 شهریور پیشش نیستم..شاید تو سفر باشم..ولی روزی که براش جشن تولد میگرم...واسه خودم عزای جدایی رو باید بگیرم...

شاید مه نیلو راست میگه...جدایی در کار نیست...و اون برمیگرده...خدا کنه برگرده اونم خیلی زود....که دلم طاقت یه روز دوری و جداییش رو نداره..

چند روزه پیش بهش حسم رو گفتم و خودم رو خالی کردم..

گفتم حس میکنم من یه آدم اضافی تو زندگیتم که تو میندازیش بیرون یه روز ....ولی من خودم میرم چون بهتره...گفتم چند روز صبر کن...

گفت این حرفا رو نزن من به احترام میزارم..

بهش گفتم منم احترام میزارم و اگه دارم جدا میشم و میرم به احترام خواسته ی توهه وگر نه زندگیه خودم فنا میشه..

اون شب ازش خواستم باهام این چند روزه مندرو بهتر باشه...گفتم خودم میرم فقط یه چند روزی صبر کنه...گفتم میدونم برات سخته باهام باشی ولی این چند روز به خاطر من تحمل کن منو...

گفت من به توهین نکردم...جوابش دادم و گفتم نه نکردی ولی وقتی این قدر خشک برام جواب میفرستی از صد تا توهین بدتره..

بهش گفتم وحید... این چند روز رو برام به یاد موندنی کن...

قربون مهربونیش بشم که دستم رو رد نکرد و گفت باشه...بهم گفت تو دوست داری چه طوری موندنیش کنم؟ گفتم هر طور تو بخوای..میخوام خودت بهش فکر کنی..

گفت من میخوام حرف دل تو رو بدونم...بدونم تو چی دلت میخواد برات انجام بدم؟

گفتم به دل من کاری نداشته باش...خواستهی دل من شنیدنی نیست..

گفت چرا هست...بهم بگو..

گفتم خواسته دل من تا آخر دنیا کنار تو بودنه...که تو نمیتونی برآوردش کنی...

گفت دوستت دارم..

میدونم که داره..میدونم منو دوست داره...ولی چه کنم که میگه نمیتونم...چه کنم؟

فقط میتونم به خدا توکل کنم و بگم خدا من چشم امیدم به توهه ....فقط به خدا بگم خدا تو که هر کاری میتونی بکنی یه کاری کن بگه منو میخواد تا آخر دنیا...

هر شب دعا میکنم ..سر هر نمازم دعا میکنم..دوستش دارم..عاشقشم .شوخی نیست..دل چیزه کمی نیست...

از اون شب باهام خیلی خوب رفتار میکنه...خیلی باهام مهربونه...بهم میگه دوستم داره...بهم میگه عزیزم...گلم...

ازش خواستم این چند روز فقط به حرف دلش گوش کنه در مورد من...این چند روز هرچی دلش گفت بگه باشه...

آخه ازش پرسیدم که وحید این جدایی حرف عقلته مگه نه؟

گفت اره تو فکر کن به صلاح ماست...

گفتم اگه این جوریه پس دلت حرفش یه چیزه دیگست...پس این چند روز رو فقط به دلت بگو باشه..

دیشب بهش میگفتم وحید مثل ادمی شدم که تاریخ مرگش رو میدونه و میخواد تو این چند روز آخر تمام ثانیه هاش رو با اونی که دوست داره بگذرونه...و کنار اون باشه...گفتم وحید، من میمیرم...

هیچی نگفت...ولی از اونجایی که قلبم با قلبش در ارتباطه حس کردم خیلی ناراحت شده و اصلا حرفی برا گفتن نداره...

دلم نیومد ناراحتیش رو ببینم بخاطر همین بهش گفتم ولی اینو میدونم که خدا هیچ چیزش بی حکمت نیست ...آشنایی ما بی حکمت نیستووعاشق شدن من بی حکمت نیست...( میخواستم بگم رفتن اون دختر یک سال پیش از پیش تو بی حکمت نیست...ولی نگفتم که یه وقت رفتنش رو یادش نیارم...که یه وقت فکر نکنه اینو گفتم که بگم پیشم بمون ) گفتم احساس تو بی حکمت نیست...

گفت اره گلم ...هیچ چیزی بی دلیل نیست...بعد از اون نذاشتم ناراحت شه و به فکر فرو بره..گفتم بسه دیگه عزیزم این حرفای غمگین...و به طرف چیزای شاد کشوندمش..

آخه ..آخه شادیه اونه که برا من مهمه...

حرف زیاده...احساس من به اون تو یه خط و دو خط این وبلاگ جا نمیشه...تو کتاباهم جا نمیشه...

فقط خدا میدونه من چقدر اونو دوست دارم...

خدا...

تو این شب عزیز...به حق این شب قدر...نذار از من جدا شه..که جز اشک ریختن چیزی برام نمیمونه...

خدا...یه کاری کن مهر من تو دلش بشینه...منو بخواد...بگه که منو دوست داره و کنارم واسه همیشه میمونه...

تمام تنم این روزا میسوزه و نمیخوام دم بزنم...که نکنه اون ناراحت شه...بهش گفتم الهی دورت بگردم نکنه یه وقت ناراحت باشی که نتونستی خواسته منو برآورده کنی...

وحید من...

( میگم وحید من چون تو توی ذهن و قلب منی تا ابد...تا همیشه..تا آخر دنیا...).

دیگه نمیتونم بگم برگرده پیشم بمون عزیزم...تاج سرم...نمیتونم بگم ...چون میدونم تو میگی نه...

ولی امیدم به خدا بسته شده...شاید اون یه کاری کنه تو دوباره دستای منو بگیری..

تو این شب قدر واسه خوشبختیه تو دعا میکنم...از یه طرفم واسه برآورده شدن آرزوی خودم دعا میکنم...

دوستت دارم...تا همیشه...

یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٧ | ٩:۱٥ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

شنبه ۱۳۸٩/٦/٦ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

خداحافظ، دارم میرم نباشم
خدحافظ، باید از تو جدا شم
خداحافظ، که وقت رفتنم شد
مثل شبهای تو بختم سیاه شد
خدا ازتو میخوام زنده نمونم
یا نبضش زده اتیش به جونم
تا فهمید عاشقم تنهام گذاشت رفت
برای رفتنش حرفی نذاشت رفت

شاید ازم میخواد باهاش نباشم
ولی عاشق دل شکستناشم
دلش میخواد دیگه منو نبینه
هنوز زخم زبوناش دل نشینه

چی گفتم اینطوری تنهام گذاشتی
تویی که از اول دوسم نداشتی
چکار کردم که ازمن دل بریدی
هنوزم اخرینی،نور امیدی ...

شنبه ۱۳۸٩/٦/٦ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..

مرسی از همه ی نظراتون...خیلی خوب بودن..سعی میکنم همرو انجام بدم واسه بهتر و بهتر شدنش...

من دیشب انترنتم تمام شده بود امروز رفتم تمدید کردم...

خیلی حرفا واسه گفتن دارم..

مییام و میگم...

بازم ممنون...

شنبه ۱۳۸٩/٦/٦ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام.. امروز فکر کنم 4 شهریور بوده...اره...

از دیروز تا حالا هزار جور اتفاق افتاده..

من دارم خودم رو واسه جدایی آماده میکنم...جدایی که معلوم نیست برگشتی داشته باشه یا نه...ولی من منتظر میمونم...نمیدونم وقتی جدا شدم کی میشه که دوباره ببینمش؟

من امیدم فقط خداست...فقط خدا...

روز و شب ازش همینو میخوام...

تو رو خدا دعا کنید برام...

از این حرفا که بگذریم... من میخوام واسه وحید یه تولد دو نفره بگیرم.. کمک میخوام که بهتر بشه این تولد رو گرفت...تولدش 23 شهریوره ولی احتمالا من اون موقع نباشم..میخوام همون روزی که تولد براش میگیرم هم جدا شم...

بهم بگید و نظر بدید و کمک کنید که چطوری یه جشن دو نفره عالی بگیرم...

یادتون نره...این جشن بین من و اونه...و من در عین حال میخوام اون روز ازش جدا شم...

آخ....آخ که وقتی اسم جدایی مییاد انگار میمیرم...انگار یکی بهم خنجر میزنه...داغون میشم...

نمیدونم چی بسرم بیاد...

فردا که جمعه باشه میام و منتظر نظراتون هستم...بهم بگید به نظرتون کادو چی بدم؟چه طوری جشنو براش بهتر کنم؟ میخوام تا آخر عمرمون فراموشمون نشه...

فردا چیزای دیگه هم میگم..

وحید من...

یه جشن...واسه تو..واسه شادیه تو...که اگه تو شاد باشی منم شادم...

دوستت دارم عزیزم...

جمعه ۱۳۸٩/٦/٥ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امشب یه آپ میزارم که برا خودم خیلی خوشایند نیست...

ولی میگم تا خالی شم...

چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز 2 شهریور...

من..پر از غم...

من داغون...من بین یه دوراهی...که اصلا ازش خوشم نمییاد...

دیشب یه چیزی شد که من داغون شدم...

آخر شب به وحید اس ام اس دادم...

- بیداری وحید؟

جوابی نیومد...

- خوب حتما خوابیدی...باشه.شب خوش...

ساعت 1 بود که یه اس ام اس اومد برام...وحید بود...

از خوشحالی مردم...خیلی خوشحال شدم که براش مهم بودم و بهم جواب داده...

فوری جوابشو دادم و ازش پرسیدم که چرا جواب نداده ؟

گفت :

- داشتم طرح میزدم گوشیم رو سایلنت بود ببخشید..

- خواهش میکنم . خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود...

خلاصه یه کم با هم احوال پرسی کردیم بعد بهم گفت تو چی کار میکری؟

گفتم:

- من یه کار بیشتر ندارم بکنم اونم فکر کردن به توهه عزیز دلم...اینقدر خودتو خسته نکن فدات شم...تو دلت برا من تنگ نمیشه که از من خبری نمیگیری تاج سرم؟

اول اس ام اسی برام نیومد...گفتم حتما دوباره یهو خوابش برده...براش نوشتم اینقدر خودتو خسته میکنی که اینجوری یه هو خوابت میبره...خوب بخوابی.

یه نیم ساعتی گذشت یه اس ام اس اومد...

میدونی بهم چیگفت؟

گفت:اره.ولی ترجیح میدم این ارتباط محدودتر باشه! برا هر دومون بهتره...

تا اینو خوندم مردم...داغون شدم..شکستم...

منی که این قدر با احتیاط باهاش در ارتباط بودم حالا باید محدودتر میشد؟

بهش جواب دادم گفتم:

- دیگه از این محدودتر؟

محدوتر از این که من به زحمت از تو خبر دارم؟

محدودتر از این که من حق شنیدن صداتم ندارم؟

محدودتر از این که من نباید ببینمت؟

محدودتر از جوابایی که برام میفرستی؟

چقدر محدود وحید؟

بعدشم بهش گفتم:

میخوای من برم گمشم تا راحت شی؟ آره..میخوای؟

دیگه جوابی نیومد... منم چیزی نگفتم...

فقط گریه کردم..اشک ریختم و خوابم برد..

با یه دل سوخته خوابیدم..

به اون خدای بالا سرم تمام تنم میسوخت و من سوزشش رو احساس میکردم...داشتم میمردم...

حالی برام نمونده بود....

صبح سحر برام یه اس ام اس فرستاد...

توش نوشته بود:

عذر میخوام که ناراحتت کردم...عزیز من شرمندم که نمیتونم خواسته ی تو رو برا با هم بودن براورده کنم...هر وقت خواستی باهام صحبت کنی ایرادی نداره..

همین..همین و خلاص شد....دیگه منم بهش هیچ اس ام اسی ندادم...

میخواستم بهش یه اس ام اس بدم و بگم که این روزا چه حسی دارم...بهش بگم که احساس میکنم تو زندگیش زیادیم...

بهش بگم میرم تا راحت باشه....میرم که منه اضافی رو پرت نکنه بیرون...

ولی دلم نیومد...

احساس میکردم از حرف دیشبش خیلی ناراحته الان و حتما داره به حرفی که زده فکر میکنه...حتما متوجه شده من ناراحت شدم...حتما بیشتر به کارش فکر میکنه...

بخاطر همین گفتم بزارم یه چند روزی هیچی نگم...بزارم ببینم خدا برام چی کار میکنه...بزارم ببینم خدا این بار هم دستام رو میگیره یا نه؟

احساسم بهم دوروغ نمیگه...هیچ وقت...

حتی الان هم حس میکنم داره بهم فکر میکنه و ناراحت شده که منو ناراحت کرده...

چی کار کنم؟

چی کارکنم؟ تورو خدا بهم یکی کمک کنه....دارم دیوونه مشم...دوستش دارم..میمیرم اگه جدا شم...ولی نمیخوام منو پرت کنه بیرون از زندگیش....میخوام اگه به رفتنه خودم برم...

اما چه جوری برم؟ با چه دل و جراتی برم؟

با چه قدر غم و غصه برم؟ دلمو چی کار کنم؟ میمیرم....از اشک ریختن میمیرم اگه برم...باید همش به این فکر کنم که الان اون چی کار میکنه؟باید هر ورز منتظر باشم که یه روز بشنوم یا ببینم که دستای یکی دیگه تو دستاشه؟ که بعدش اتیش بگیرم و بمیرم؟

چه جوری تاب بیارم و تحمل کنم؟

وحید من...

کاش میشد یه کم بیشتر فکر کنی....کاش میشد به حرف دلت که به قول خودت میگه منو دوست داره گوش کنی...

عزیزم...با چه زبون بی زبونی بهت بگم که من عاشقت شدم؟ چطور از منه عاشق توقع داری بزارم و برم؟

عمرم...بی تو که من هیچی ازم نمیمونه...به کی برم بگم چمه؟تو که میدونی کسی از رازم خبر نداره..

نذار این اشکام اینقدر ببارن...نذار...

دوستت دارم....برگرد....

چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |


گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست


بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست


گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن


گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست


پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف


تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست


گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت


جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست


رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت


بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...امروز ١ شهریوره...

٢٢ روز دیگه تولد عزیزمه...

اما...من...من...باید برم پیشش یا نه؟ باید کادو بخرم یا نه؟

میخواستم براش یه تولد ٢ نفره بگیرم..

میخواستم با یه کیک کوچیک و چند تا شمع و یه هدیه با خوشحالی برم پیشش...

تو روش لبخند بزنم بگم عزیزم تولید مبارک...

میخواستم غافل گیرش کنم..

اما...

اصلا تا اون روز من با هاش هنوز هستم؟

اصلا اجازه میده من برم پیشش؟

ای خدا..دارم دیوونه میشم...دیگه نمیدونم باید چی کار کنم..

چی کار کنم که تو دلش جا شم؟

من دوستش دارم خودش خوب میدونه..

میدونم و شک ندارم که اونم منو دوست داره...

ولی ...به خاطر یکی دیگه که رفته اون نمییاد پیشم؟

کارش مثل این میمونه که سر قبر یه مرده بچرخه بگه شاید زنده شد..

من میفهممش..آخه خودم هم این بلا داره سرم مییاد...

بخدا داغونم...چقدر دعا کنم؟چی کار کنم؟

همش احساس میکنم اضافیم تو زندگیش...این روزا همش میگم برم بگم چیه وحید من؟ منو نمیخوای؟ میخوای بهم بگی دوستم نداری؟ میخوای بگی نمیتونی با من باشی؟ میخوای بگی من درکت نمیکنم؟میخوای بگی تو باید بری؟

وحید من...

نمیخواد بگی /... خودم میرم...خودم میرم تا تو راحت باشی...

خودم میرم تا تو این آدم اضافیو از زندگیت پرت نکردی بیرون...

آره وحید...یه روز اینا رو میخونی...شک ندارم بلاخره این وبلاگو میبینی...بلاخره یه روز پیش خودت میگی چرا این قدر رنجوندمش...

عزیزم..من میدونم تو دوستم داری...میدونم دلت نمیخواد من گریه کنم...ولی نمیدونی خودت تو بانی اشکای منی...

گلم...بخدا نمیدونم دیگه باید چی بگم...نمیدنم چیکار کنم؟

کلافه و سر در گمم...داغونم...از هیچ چیزو هیچ کسی خوشم نمییاد...همش میخوام خودم رو یه جوری سر گرم کنم که یادم بری...ولی بد تر میشم...

یه فکری به حالم کن...یه فکری به حالم کن...

دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امشب 31 مرداد بود...الان ساعت 12:25 دقیقه شبه...

دل من مثل همیشه تو آشوبه...با این تفاوت که امشب بدتره...

امروز از صبح حالم خراب بود..دل شوره...نگرانی...خودم هم نمیدونم چه مرگیم شده بود...فقط میدونم که خیلی داغون بودم...

این روزا همش حس میکنم یه موجود اضافیم تو زندگیه وحید...

حس میکنم دوست داشتنم بی ارزش شده...حس میکنم برای اون هیچ ارزشی ندارم..براش اهمیت نداره من چی میکشم...

حس میکنم فقط دلش به حال من سوخته که بهم گفته با اس ام اس با هم در ارتباط باشیم...

حس میکنم فقط همین جوری و به زور جواب اس ام اسم رو میده..

کاش میدونست من چه قدر داغونم...کاش حس میکرد منو و قلب آشوب منو میفهمید...

البته نه...میفهمه...میفهمه که دلش برا من میسوزه و بخاطر من گفته بزار با اس ام اس با هم باشیم...

اونم اس ام اسی که من همش دلم باید نگران باشه که خدا...نکنه الان حال نداشته باشه...نکنه من مزاحمش باشم؟ نکنه حوصلیه منو الان نداشته باشه؟

خدا اگه جوابمو نده...

و اگه جواب نداد باید بگم خدا...چرا جواب نداد؟

داغون شدم...

نمیدونم چی کار کنم...اشک میریزم و مینویسم تا شاید یه روزی بلاخره به گوشش برسه...

وحید....وحید من...

من عاشقم...مثل خودت که عاشق شدی...

امشب فقط همینو دارم بهت بگم...

شبت خوش...

 

دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...بازم شب شد...شب که میشه نمیدونم چی به سرم مییاد...انگار همه غما بهم حجوم مییارن...

دلم میخواد بزنم زیر گریه...دلم میخواد بغضم بترکه...ولی لعنتی ...نمیشه...

نمیدونم خودم هم چی به سرم اومده...

این روزا همش فکر میکنم وحید به زور جوابمو میده...میدونم که اینجوری نیست...ولی چه کنم دست خودم نیست...دوستش دارم..

کاش همیشه کنارم بود...عزیزه دلمه..

امروز بازم با تردید بهش اس ام اس دادم...

بازم کلی قربون صدقش رفتم...

روزه بود تاج سرم...منم میخواستم به خاطر اون نهار نخورم...ولی آقام بهم گفت نکه نخوریا...ضعیف میشی...

الهی فدات شم که به فکر  منه...

میدونم که دوستم داره...میدونم برمیگرده یه روز...من تا اون روز منتظرشم..

وحید من...

بازم شب شده و دل من بیقرار تو مثل همیشه...

دلم میخواست پیشم بودی و سرم رو میذاشتم رو سینه ی تو و میخوابیدم...با اون پارامشی که تو بهم میدادی...وای خداااااا...یعنی مییاد اون روز؟

اگه تو بخوای میاید گلم...بلاخره مییاد...

من نا امید نمیشم عزیزم...

آخه تو رو دوست دارم...

فقط خوشحالی تو رو میخوام...

آه خدا...تو کمک کن...

شبت بخیر سرور من...تاج سر من...امید زندگی من...

میدونم یه روز این " من " ها به " ما   " تبدیل میشن...

میدونم....

شبت بخیر عزیزم...

خوب بخوابی.

شنبه ۱۳۸٩/٥/۳٠ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

فردا بقیه داستان آشنا شدنمون رو میگم...

قسمتای جذابشو اصلیش مونده...

ممنون میشم بخونید و نظرتون رو بگید ...

 

پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۸ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..

نمیدونم چی بگم...امروز ٢٨ مرداده...این روزا هم نگرانم هم خوشحال...هم نمیدونم چی کار کنم...

میترسم با یه حرکت اشتباه از دستش بدم....

من دوستش دارم و اونم میدونه...من میمیرم براش و اونم میدونه...

این روزا فقط میگم خدا خدا...

دیروز بهش اس ام اس دادم...

گفتم سلام عزسز دلم...خوبی فدات شم؟خسته نباشی...کجایی؟

اونم خیلی قشنگ بهم جواب داد....فوری جوابم رو داد...

بهم گفت سلام خوبم...خدا نکنه ...خوبی گلم؟

تا گفت گلم دلم کلی خوشحال شد...کلی دلم خوش شد...خدا رو شکر کرم و اس ام اسش رو هزار بار بوسیدم...

من دوباره کلی قربون صدقش رفتم...

گفتم ممنون تاج سرم...بهش گفتم خسته بودم گفتم با گوشه دلم حرف بزنم شاید آروم شم....گفتم مزاحمت نیستم؟

گفت نه نیستی...گلم...خودتو ناراحت نکن...

من که کلی ذوق کرده بودم بهش گفتم اصلا تو معجزه میکنی..تا با تو باشم همه حالم خوبه...

بهش گفتم دورت بگردم....

خدا...من دیونشم...میدونم میدونه...

میدونم بهم فکر میکنه...میدونم دوستم داره...و میدونم که بلاخره یه روز بر میگرده...

برمیگرده....

فدای اون نگاهش بشم..فدای اون حرف زدنش بشم...

خدا....خدا...دلم منو شاد کن تو این ماه...

تو این ماه مهمونی به من یه هدیه بده...وحیدو برام برگردون...وحید منو بهم بده...دل وحیدو به دلم بند کن...

تمام روز بهخ فکرشم...شبا به یاد اون میخوابم...

یعنی یه روز بلاخره این وبلاگم رو میبینه و میبینه که چقدر من عاشقشم؟

من با اون دنیامو ساختم...

وحید من...

وحید....

خدا کنه همیشه باهام مهربون و خوب باشی...همیشه بهم محبت کنی...

تو یه قدم برداری من ١٠٠ قدم برمیدارم...

فدای تو بشم...

دلم میخواد هر روز بهت اس ام اس بدم...زنگ بزنم...بیام پیشت....ولی تو گفتی فقط اس ام اس...منم میگم چشم...هر روزم بهت اس ام اس نمیدم تا نکنه خدایی نکرده تو رو خسته کنم یا تو اذیت شی....من تحمل میکنم...

دوریتو تحمل میکنم...

گلم میدونم یه روز بلاخره واسه همیشه پیشم میمونی...من نا امید نمیشم...تا خدا هست امیدم هست...

دوستت دارم...


 

پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۸ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

نمیدونم چی بگم...

ماه رمضون شده...این روزا که روزه میگیرم...همش یه بند دعا میکنم که خدا تو رو این ماه رمضونت یه کاری کن دلش به دل من بند شه...خدا تو که میتونی...یه کاری کن..

نمیدونم...حال خوشی ندارم..همش نگرانم..

اون شب که گفتم دیگه اس ام اس نمیدم..نتونستم خودم رو بگیرم...گفتم بزار یه بار دیگه امتحان کنم...با شک و دو دلی اس ام اس رو دادم...

جوابم داد...خوشحال شدم...

سعی کردم خیلی مهربون باشم..مثل همیشه..

میخواستم یه چیزی بهش بگم...اما قبل از اون ازش خواستم که اینقدر خوشک و بی روح جواب اس ام اسم رو نده....اونم بهم گفت.." باشه گلم "...

اینقدر خوشحال شدم که نگو و نپرس...تو تمام اینم مدت این تازه دومین باری بود که بهم میگفت گلم...

آخ خدا..ببین چی بسرم اومده...آرزو دارم یه بار بهم بگه گلم....

دارین تو دلتون بهم میخندید نه؟ آره خوب خنده داره واسه کسی که منو بشناسه..منی که اون همه غد و مغرور بودم و از اون همه غرور همه جا معروف بودم و هیچ پسری رو تحویل نمیگرفتم...حالا ببین چه جوری دل به یه پسر دادم...

البته اون با همه فرق میکنه...

باید الان برم...

ولی...بازم میگم..

وحید من...

عزیز من....

ماه رمضونه...چی میشه دلت به دل من تو این ماه بند شه؟ چی میشه بهم بگی منو میخوای؟

چی میشه منو خوشحال کنی؟

من نمیتونم دیگه به خودش بگم....نمیتونم هم خیلی باهاش در ارتباط باشم..

ولی میدونم که درست میشه یه روز....دلم روشنه..خدا جواب منو و دعا های منو میده یه روز....

خدا خیلی بزرگه...همه چیزو میبینه...

دوستت دارم عزیزم..

 

یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

من یه کویرم                     تو نم نم بارون

من خشکی صحرام              تو شرشر ناودون

من یه باغچه خشک              تو یه باغ پر گل

من سکوت ماهی                 تو نغمه بلبل

منم اون شمعی که              تو غم تو میسوزه

توی اون بلبل عشقی            کز خوشی دل میخونه

منم اون شاخه گلی              کز غمت شده پرپر

تویی اون یاس خوشبو            کز عشق ندیده کمتر

منم اون باد گریزون                اواره دشت و بیابون

تویی اون ترنم عشق             به پاکی قطره بارون

وحید....

وحید من...

برگرد...

کنارم بمون...که من همیشه با تو بودنو خواستم و میخوام...

دوستت دارم عزیز من...

جمعه ۱۳۸٩/٥/٢٢ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با بر گ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت ، که مرا نوش میکنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

 

                "فروغ فرخزاد

جمعه ۱۳۸٩/٥/٢٢ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام..امروز ....تاریخ از دستم در رفته...یادم نمییاد امروز چندمه..

تقویمم میگه امروز ٢٢ مرداد بوده...

این دو روزه خیلی نگرانم...خیلی دلم شور میزنه...حال خوبی ندارم...

همش تو فکره وحیدم...تو فکر اون روز..تو فکر این که بلاخره می یاد یه روز که اونم منو بخواد یا من باید همیشه به پای عزیزم بسوزم؟

این روزا ( از روزی که رفتم تا امروز... ) ٢ بار بهش اس ام اس دادم ولی حس میکنم بهم بی محلی میکنه...این کار رو میکنه که من دل بکنم...

یه بارش رو که اصلا جواب نداد...شب بود..گفتم حتما خسته اومده از سر کار خوابیده...

دیشبم که جواب داد ، ٢ تا اس ام اسم رو جواب داد ولی از سومی خبری نشد...

دلم پوکید..دلم شکست..

گفتم فکر کنم مزاحم استراحتت شدم ...ببخشید...شب خوش...

ولی با کلی غصه خوابیدم...صبحش همش امید داشتم که شاید یه اس ام اس بده و بگه که دیشب یه هو خوابش برده...ولی ....نه هیچی نبود...

یه عهد کردم..با خودم...

میخوام که اون راحت باشه..حتی اگه خودم ناراحت باشم...

دیگه فعلا فعلنا بهش اس ام اس نمیدم..زنگم نمیزنم...دیدنشم نمیرم تا اون راحت باشه...تا دیگه مزاحمش نباشم...

تا شاید خودش دلش به رحم بییاد و خودش یه خبری بلاخره از من بگیره...

نمیدونم چقدر طول میکشه...نمیدونم...

شاید نتونم طاقت بیارم..

دلم داغون شده...از فکرش اروم و قرار ندارم...همش سرم درد میکنه از بس بهش فکر کردم...

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا....خداااااااااااااااااااااااااااااا...خداااااااااااااااااا...خدا..

به اون قرآنت دوستش دارم...چی کار کنم خدا...دستم به هیچ جایی بند نیست...

خدا ، چقدر گریه کنم؟ چی کار کنم؟..کمک کن...به حق این شبای ماه رمضون...خدا یه کاری کن منو واسه همیشه بخواد...یه کاری کن بیاد طرفم..

خدا تو که میدونی....تو که خبر داری...تو که از رگ گردن به من نزدیکتری...خودت اینو گفتی...پس کمک کن خدا...

خدا من توکلم به توهه...خدا دستم رو رد نکن ،میمیرم...

وحید من...

بهم بد محلی نکن..چون اگه فکر میکنی با این کار از ذهنم پاک میشی، اشتباه میکنی..

میدونم دوستم داری...میدونم بهم فکر میکنی...میدونم به خاطر من این کارو میکنی...میدونم نمیخوای من از تو ضربه بخورم...

ولی وحیدم....تا تو نخوای من ضربه نمیخورم...تا پیشم باشی...کنارم باشی من ضربه نمیخورم...

امید زندگیم...دو ستت دارم...

وحید..برگرد...برگرد...برگرد...

برگرد....

جمعه ۱۳۸٩/٥/٢٢ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...امروز ٢٠ مرداد بود..من دیروز دیدمش...باورتون نمیشه..

نمیدونم کارم درست بود یا نه...ولی دلم تاب و طاقت نیاورد..آخه دیشبش داشتم از غصه میمردم...

هیچ کس نمیتونه جای عزیزم رو پر کنه...

فردا صبحش که شد..هی با خودم کلنجار رفتم که برم یا نه ولی طاقت نیاوردم...سر کارم بودم که یه اس ام بهش دادم که وحید جونم تو کجایی؟

قربونه اون مردی و مردونگیش برم که هیچ وقت منو بی جواب نمیذاره...جواب داد و گفت که کجاست..یه دیگه طاقتم طاق شد بهش گفتم باید ببینمت...خواهش میکنم نه نیار...اونم گفت باشه..قرار شد ساعت ١٢...

رفتم...

واییییییییییییییییییییییی ....نمیدونید تا اونجا چی بسرم اومد...داشتم میمردم..قلبم تند میزد...استرس و اضطراب ولم نمیکرد..آخه بعد از ١ ماه و ١١ روز تنهایی داشتم میرفتم ببینمش...آخ که هیچ کس حالم رو نمیفهمه...

بلاخره لحظه دیدار رسید...

تا چشمم بهش افتاد پاهام و دستام و کل بدنم لرزید...دست خودم نبود..اونم این بی تابی رو فهمید... تا نشستم بهم گفت چرا دستات میلرزه؟

اول گفتم هیچی..باز بعد از یه کم احوال پرسی بازم ازم پرسید...گفت چرا دستات میلرزن؟چرا این قدر مضطربی؟

گفتم...میلرزن دیگه...ولی قیافم تابلو بود...

میفهمید که من دارم میمیرم...

خلاصه..بلاخره کم کم آروم شدم..بهش گفتم که دلم میخواسته دیشب سرم رو شونه هاش باشه...گفتم روزام رو میخندم که کسی از رازم خبر دار نشه و شبا گریه میکنم..گفتم که چقدر این یه ماه برام سخت گذشته و دوریش منو کشته...گفتم من دوستش دارم...هر چی تو دلم بود گفتم..

همش بهش نگاه میکردم...اونم هیمنطور...

بهش گفتم تو که به همه چیز عقلانی فکر میکنی بیا به اینم عقلانی فکر کن...گفت چطوری مثلا؟

گفتم مثلا فکر کن تو قصد ازدواج داری و دنبال یه دختر خوب هستی...خوب..من اون دختره خوبه هستم...

یه لبخند زد بهم... البته اون همش باهام میخندید که من رو شاد کنه و منو غمگین نبینه...بهش گفتم چیه ؟ بچه گونست؟ گفت نه خیلی قشنگه...

بازم ازش خواستم پیشم بمونه و نره...ولی..آه..

من همش گریه میکردم..و اون سعی میکرد منو آروم کنه..

بهش گفتم فکر کنم دارم کم کم عقلم رو از دست میدم...و این یعنی دارم با عقلم به یکی علاقه مند میشم...همون جمله ای که گفته بود دو پادشاه تو یه کشور نمیتونن حکومت کنه...

بهم گفت درکم کن...گفتم درکت میکنم عزیزم..چون خودم الان همین حالت رو دارم...

حدودا ١ ساعت و نیم پیش هم بودیم...

ازش پرسیدم تو توی روز به فکر منم مییوفتی؟ بهم فکر میکنی؟ گفت اره...اینقدر خوشحال شدم که نگو...بهشم گفتم...گفتم خیلی خوشحال شدم که بهم میگی بهم فکر میکنی...

آخر سر هم گفت که میتونیم با اس ام با هم در ارتباط باشیم...ولی میدونم این یعنی که خیلی نه..در حد کم..

وحید من...

تمام زندگیه من....عمر من...

بهت گفتم به اون خدای بالاسرم دوستت دارم ...

الهی قربونت بشم...امید زندگیم...

من همیشه بهت فکر میکنم..هر ثانیه...شب و روز...

میدونم یه روز برمیگردی پیشم...میدونم دوستم داری...ولی الان ...من درکت میکنم ...

فدای اون خندهات بشم...

همیشه مثل رویا میمونه وقتی پیشتم...

هرجا باشی من به یادتم...

همیشه دعا میکنم تو شاد باشی...خوب باشی...سر و حال باشی..

خدا کنه یه روز بیاد که همیشه دستات تو دستای من باشن...میدونم که بلاخره مییاد...

شبت خوش ...

دوستت دارم...

چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٠ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

خدایا کمکم کن طاقت بیارم

خدا..دارم میمیرم..نمیتونم کاری کنم...خدا دلم داره میپوکه...خدا نذار اینجوری شم...

خدا هیچ کس جاشو برا من نمیتونه بگیره..

خدا یه کاری کن اون دختر از دلش بره بیرون من جاش بیام...

خدا تورو قرآنت قسم یه کاری کن بیاد پیشم...یه کاری کن منو بخواد....

خدا...مگه صدامو نمیشنوی؟

دارم میمیرم..حتی نمیتونم گریه کنم...

خدا مگه نگفتی هر وقت کمک خواستی صدام کن؟

دارم صدات میکنم خدا پس کجایی؟

کجایی....


دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۸ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

من دیگه دیوونه نیستم/خوب خوبم نازنینم

دیگه رویایی ندارم/حتی خوابم نمی بینم

من دیگه دیوونه نیستم/یه کمی فقط شکستم

این روزا از بس که مردم یکم از زندگی خستم

من دیگه دیوونه نیستم/من دیگه دیوونه نیستم

دیگه فهمیدم که شادی هیچ زمانی ابدی نیست/تنهایی و غصه خوردن

خیلی هم حس بدی نیست/یاد گرفتم دیگه ماهو با تو اشتباه نگیرم

از رو عادته که گاهی گریه میکنم میمیرم

من دیگه دیوونه نیستم/من دیگه دیوونه نیستم

می دونی بدون چشمات یه کمی زندگی سخته

زیر بار بی پناهی طاقت خستگی سخته

خوبم اما گاهی وقتا یه جورایی بی قرارم توی این دنیا به هیچکی

دیگه هیچ حسی ندارم

من دیگه دیوونه نیستم/دیگه دستاتو نمی خوام

این روزا خیلی شبیه همه آدمای دنیام/آدمایی که یه عمره

گم شدن تو سایه ی غم

تنها دل خوشیم همینه که دیگه دیوونه نیستم

من دیگه دیوونه نیستم/من دیگه دیوونه نیستم

دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۸ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

دیروز یه اتفاق جالب برام افتاد...خیلی تو فکره این اتفاق رفتم..

دیروز رفته بودم یه جایی که هم موسسه زبان بود و هم یه موسسه برا آمادگی کنکور...آخه میخوام برا کاردانی به کارشناسی بخونم...

بعد دقیقا وقتی من اونجا بودم...یه ۵ دقیقه هم نشد کل کارم... یه دقیقه گذشته بود از بودن من اونجا...که یه آقایی اومد داخل... بعد طرفی که من داشتم باهاش حرف میزدم با آقاهه سلام کرد..بعد گفت شما آقای فلانی هستی؟(فامیلیه وحیدو گفت ) اونم گفت اره...تا اینو گفت سرم رو کردم بالا و نگاش کردم..یه پسر قد بلند و چار شونه بود همچین توپل...و یه کم هم به وحید شباهت داشت...بعد طرف گفت شما آقا سعید هستی؟ همین که اینو گفت مطمئن شدم که اون داداش وحید...اومده بود مدارک خواهرش رو بده که اگه اشتباه نکنم اونجا تدریس کنه...( خواهر وحید ١ سال ازش بزرگتره )..

اولش گفتم شاید فقط یه اتفاق بوده...اما بعد که خیلی بهش فکر کردم گفتم اره این یه اتفاق بوده ولی این اتفاق یه نشونی توش داره...

نمیدونم چرا..ولی خیلی برام جالب بود این اتفاق...آخه چرا دقیقا همون روز و همون ساعت باید برادر وحید بیاد اونجا و من متوجه شم که خواهرش اونجا قراره باشه...؟؟؟؟!!

دارم کلافه میشم...نمیدونم چه حکمتی تو کاره خدا هست...

خدایا...تو رو خدا یه جوری درستش کن...خودت می دونی خدا دلم داره میترکه این چند روز...دلم پاش گیره...نمیدونم اون اصلا به من فکر میکنه یا نه...فقط خدا کنه فکر کنه...خدا کنه نگرانم باشه...خداکنه تو فکرم باشه...

خیلی انتظار سخته...خیلی...

دلم خیلی براش تنگ شده...خدا چی کار کنم...؟؟؟

حتی نمیتونم بهش زنگم بزنم..روزای سختیه...خیلی سخت..

وحید من...

عزیزم...برگرد...دستامون...خودت می دونی...

خدا میدونه که من تورو دوست دارم..خدا میدونه دلم پای هیچ کسه دیگه ای نمیتونه بره...

خدایا..یه کاری کن...این وبلاگ رو ببینه..

یه کاری کن خدا...

دارم دیوونه میشم...خدا یه کاری کن برگرده..

یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۱٧ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام...

الان خیلی دلم خوشه...

دیشب تا خود صبح خوابه عزیزم رو میدیدم...آخ خدا...

صبح که پا شدم خیلی پریشون بودم...نمیدونستم چی کار کنم..

بلاخره تصمیم گرفتم که یه اس ام اس بدم بهش...

ساعت ١:٣٠ یه اس ام اس دادم بهش و گفتم که تا خود صبح خوابش رو میدیدم...ولی خیلی رسمی باهاش حرف زدم..

نمیدونستم جوابم رو میده یا نه...ولی اون خیلی مرده...جواب داد ...

وای نمی دونی چقدر خوشحال شدم...ولی اون به اسم منو صدا کرد..

الهی دورت بگردم عزیزم...عمرم...تمام زندگیم...

وحید من...

دوستت دارم گلم...تا عمر دارم...درکت میکنم عزیزم...الهی قوربونت بشم با اون همه مهربونیات...اخ به زور جلو اشکام رو گرفتم..

دوستام بهم میگن تو عاشق شدی خودت نمیخوای باور کنی....

عشقم..عمرم...خوشی تو خوشیه منه...هر جا باشی الهی خوش باشی...

فدات بشم...

دلتنگتم عمرم...

می دونم یه روز بر میگردی...میدونم...بلاخره اون روز میرسه...منتظر اون روزم..

جدایی سخته..ولی من به خاطر تو تحمل میکنم...

دوستت دارم...

همیشه.... تا ابد...

جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

سلام.

امروز ١٢ مرداده..اینجا چله گرماست...ولی قلب من سرده سرده...یخ زده..شاید ظاهرم خیلی سرو حال باشه و همه با خودشون مثل همیشه فکر کنن که واییییی چه دختر پر انرژی...ولی نمیدونن قلبم داغونه..روزا میخندم شبا بالشتم پر اشکه..

قصه از یه امتحان سخت شروع شد که من برا درس خوندن می رفتم یه کتابخونه که اونم برا نوشتن پایان نامش مییومد اونجا...یه کتابخونه کوچیک که خیلی هم توش رفت و آمد نبود..ولی وجود اون اونجا رو خیلی شلوغ کرده بود..تا وقتی می یومد خوب رونق داشت ولی بعد از اون ندیدم رونق بگیره..

یه پسر قد بلند..با اخلاق و با شخصیت عالی...خیلی با وقار و سنگین...با یه قیافه جذاب و دوست داشتنی ...و خیلی هم خوش هیکل...

روزای اول باهاش حرف نمیزدم..خوب نمیشناختمش..ولی خیلی دوست داشتم بدونم چی میخونه.اسمش چیه.چیکارست...نه از فضولی...همینجوری...

بلاخره رسید اون روز ...

زمستون بود ...من نشسته بودم روی صندلی پشت یه میز کتابخونه و داشتم میخوندم...اونم دقیقا نشسته بود بغل دستم...یعنی میز بغلی..

یادمه یه لباس سفید تنش بود.داشت یه کتاب میخوند و یه چیزایی مینوشت..یه هو ازش پرسیدم که ببخشید شما معماری میخونید ؟ اونم گفت اره..بهش گفتم منم معماری میخونم...اون موقع ترم ٢ بودم.اونم چند لحظه بعد ازم پرسید که شما برا فولان امتحان میخونید گفتم اره..یه کم هم راهنماییم کرد چون خودشم این امتحانو میخواسته بده قبلا...اینا اولین حرفایی بود که بینمون رد و بدل شد.همه چیز از اونجا تازه شروع شد...

خیلی خوشحال بودم که تونستم راه ارتباط رو باز کنم.

من اون موقع دوستش نداشتم...یعنی حسی بین من و اون نبود..ولی ازش خوشم مییومد همین...

روزا میگذشتن...زمستونی...منم که سرمایی..صد نمونه لباس میپوشیدم و می رفتم...

روز به روز رابطمون بیشتر می شد...خوراکی هامونو با هم تقسیم می کردیم...با هم میگفتیم میخندیدیم..اما یواش...درسمون رو هم می خوندیم..

من خیلی بهش احترام میذاشتم ..اونم همینطور ...همیشه هم دیگرو به فامیلی صدا میزدیم...

چه روزای خوبی بود...یادش بخیر..هیچ وقت یادم نمیره...هر روز بخاطر دیدنش میرفتم اونجا..از پشت شیشه نگاه میکردم ببینم اونم اونجاست یا نه...یه جای مشخص واسه خودمون داشتیم..ولی همیشه یه میز بینمون فاصله میذاشتیم...

کم کم که ازش پرسیدم که چیکارست و چیکار میکنه تازه فهمیدم استاد همون دانشگاهیه که من توش درس میخونم و هر آن ممکنه استاد خودم هم بشه..!!!

یه حسایی بهش داشتم اما نمیخواستم باور کنم...حتی به خودشم گفتم که ما نباید به هم علاقه مند بشیم...

فکر کنم برا امروز کافی باشه....میننویسم همشو..جزء به جزء...اما قسمت قسمت...


وحید من...دلم هر روز به فکرته...

دوستت دارم..

همش دعا میکنم هر جا هستی خوش باشی...آخرین باری که دیدمت ٨ تیر بود...دلم برات تنگ شده...و میدونم تو هم دلت برا یکی دیگه تنگه...اما شک ندارم برا منم دلت تنگ شده..

دلم همش میگه تو برمیگردی..این روزای غم انگیز تمام میشه..میگه یه روز تو همین وبلاگ مینویسم که وحید من برگشت...زندگیم برگشت...

دوست دارم...همیشه...

تو برمیگردی شک ندارم...

به قول خودت شب خوبی داشته باشی...

 

سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٢ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

www . night Skin . ir