...به امید برگشتنش
من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...
امروز از اون روزایی بود که حالم خیلی بد میشه.. از اون روزایی که فکر وحید و عشقم یه جور ناجوری میزنه به جونم... از اون روزایی که خیلی بیتاب و بیقرار میشم.... امروز همش به این فکر میکردم که آخه دختر...تو چقدر ساده ای؟ وحید به خودی خود هم خیلی به تو فکر نمیکرد...حالا که دیگه عشقش برگشته حتی یه لحظه هم وقت فکر کردن به تو رو نداره... اون موقعی که نبود تمام شب و روزش اون بود...اون بود که شاید میتونست یه کم آرومش کنه... اینا رو خودش بهم گفته... حالا که اون اومده...دیگه تو ، هیچ جای زندگیش نیستی...حتی همون یه ذره جایی هم که داشتی رفت... عشق و احساس من این وسط چی میشه؟ یعنی وحید پیش خودش میگه به من چه که تو عاشقی؟ اینجوری میگه؟ نه...میدونم که اینجوری نمیگه...اون خیلی مهربونه... نمیدونم با این فکرای لعنتی باید چی کار کنم... وحید من... حتما این شبا دیگه تنها نیستی... حتما کلی با اون دختره حرف میزنی... تازه برگشته...تازه اول راهه... منم از وقتی گفتی خدافظ ،تمام شبام شده گریه... مگه کار دیگه ای هم از دستم بر میاد؟ ولی اشکال نداره... تو خوشبخت باش...من ناراحتی و این زجرو تحمل میکنم... دوست دارم عمر من... فراموش نمیکنم تو هم منو دوست داری.... 
| www . night Skin . ir |

