...به امید برگشتنش
من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...
سلام... امروز ٢۴ مهر...بود. روزا عادی میگذرن...اما..تو تمام لحظات و دقایق این روزا یه چیزی رو همش کم دارم..و خودم هم میدونم چیه... چیزی که نمیشه با هیچ چیز دیگه جایگزین کرد و کمبودشو حس نکرد... نیاز من...وجود عشق اون کنارمه... از وقتی که بهم گفته شمارش رو عوض میکنه...حالو روزم بدتر شده...اون وقت میتونستم با اشکام خودمو خالی کنم...اما..الان مثل کسی شدم که تو یه شوکه و هنوز باور نکرده...تا بتونه اشک بریزه... نه... باور نمیکنم من براش مهم نباشم و منو به همین راحتی بزاره بره... خودش بهم گفت فراموش نکنم که دوستم داره... اگه دوستم داشته باشه...اگه راست گفته باشه...حتما برمیگرده...مگه نه؟ همیشه بهم میگفت من هیچ چیزی رو از تو قایم نکردم و هیچ وقت هم بهت دروغ نگفتم... اما...همیشه حس کردم یه چیزی رو از من پنهون میکنه... یه چیزی که میخواد بگه..اما یه چیزی مانع از گفتنش میشه... نمیدونم چی.. اما...از این که احساسم هیچ وقت بهم دروغ نمیگه شک ندارم... نمیدونم چی بگم... فقط میدونم اونی که بالای سرمه خیلی بزرگه... راستی.... تو این همه غم...یه خبر خوش... اسمم واسه مکه در اومده...خدا طلبید منو... سه سال پیش ثبت نام کردم... برام دعا کنید... وحید من... تو گفتی که من فراموش نکنم که تو دوستم داری... مطمئن باش فراموش نمیکنم... ولی...تو هم نباید قولی که به من دادیو فراموش کنی...یادته؟ قول دادی... همین. 
| www . night Skin . ir |

