...به امید برگشتنش
من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...
نمیدونم چی بگم... حرفی برام نمیاد که بگم... این روزا مثل آدمی میمونم که یه عزیزش رو از دست داده اما هنوز باور نکرده... این جور آدما نمیتونن گریه کنن.چون هنوز از دست دادن عزیزشون رو باور نکردن...حالشون خیلی خرابه..انقدر که کسی نمیفهمه...فقط یه گوشه میشینن..لام تا کام حرف نمیزنن و فقط تو فکرن.... من الان این جوریم... یه مرده... به خدایی که می پرستم و به مکه ای که میخوام برم از برگشتن اون دختر به زندگی وحید ناراحت نیستم... خیلی هم خوشحالم...چون این خواست وحید بود و این آرزوی اون... اگه ناراحتم فقط به خاطر اینه که دیگه وحیدو ندارم.... دیگه ندارمش.... به خدای بالا سرم که تو این چند روز فقط براش آرزوی خوشبختی کردم و بس.... نمیدونم خدا چه صبری به من داده...! نمیدونم...که این جوری تونستم طاقت کنم و کنار بیام با این موضوع... سخته برام... سخته..باورش سخته... اما خدا بهم صبر داده... به خودم می بالم که این قدر عاشقم و اینقدر صبورم و هر سختی رو میتونم تحمل کنم... به خودم میبالم که خدا اینقدر دل منو مهربون گذاشته که بجای هر چیز دیگه ای از خدا خوشبختی جفتشون رو خواستم... خیلی خوشحالم که یکی از ما دو تا ( منو وحید ) به عشقش رسید.... و خوشحالتر این که اون یه نفر وحید بود... چون آرزوی من خوشبختیه اونه... حتما اونم با اون دختره خوشبختره... وقتی بهم گفت ساعت از ١ شب گذشته بود... یه هو یه اس ام اس اومد... اول فکر کردم که حتما دوستام میخوان اذیتم کنن... اما وقتی گوشیمو برداشتم و دیدم که اسم وحید رو صفحه گوشیمه شکه شدم... باورم نمیشد.... بازش کردم...نوشته بود...: سلام..خوبی ؟ بابت تمام ناراحتی هایی که که مدت برات بوجود آوردم واقعا معذرت میخوام....خواستم بدونی الان با کسی هستم که آرزشو داشتم...مراقب خودت باش.... همین...فقط همینو گفته بود.. فکر کن چقدر از برگشتن عشقش خوشحال بوده که به من گفته من آرزوشو داشتم... خب حقم داره...عشقش بوده...مثل خود وحید که عشق منه و من آرزوشو داشتم... بهش تبریک گفتم و گفتم که خیلی از این که برگشته خوشحالم...خیلی... واقعا بودم... میدونستم باید یه روز این خبرو بفهمم...همیشه خودم رو واسه شنیدنش آماده کرده بودم...هیچ وقتم به خدا نگفتم خدا....خدا کنه هیچ وقت برنگرده... برعکس... همیشه گفتم خدا...خدا کنه برگرده پیش وحید تا دل اون شاد شه.... میتونم به جرات بگم بیشتر از اینکه واسه خودم دعا کنم که خدا تو رو اون قرآنت وحیدرو بهم بده...گفتم خدا عشقش برگرده پیشش.... اونم بهم گفت: خیلی عاشقی که هنوزم دوستم داری... بعدشم گفت : ممنون عزیزم...منم دوستت دارم...قولام هم یادم نمیره...منم خیلی دلم میخواست میشد باز کنارت بودم...بیشتر مراقب خودت باش گلم... خدا کنه خوشبخت بشن... به خدا که از روز اول عشقمو سپردم دست خدا...توکل به خدا کردم...با مشورت با خدا رفتم جلو.... الانم توکلم به اونه...سخته برام...ولی میگم خدا عشقمو دست تو دادم...هر چی خودت کردی همون... حتما خدا فهمیده این بهتره...خدا هر چی بخواد همون میشه...هر چی بخواد.... وحید من... به فکر من نباشی گلم... تو فکر زندکیت باش عزیزم... ایشالا که کنار عشقت خوشبخت بشی... عزیزم....دوستت دارم... تا همیشه دوستت دارم و فراموش نمیکنم که تو هم منو دوست داری... خوشبخت باشی عزیزم...خوشبخت باشی... 
| www . night Skin . ir |

