...به امید برگشتنش

من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...

سلام...امروز 19 شهریور...

تا تولد عزیزم 4 روزه دیگه مونده...

راستی...عیدتون مبارک...

من امروز راهی مسافرت میشم...شاید این روزا نتونم خیلی پست بدم..ولی تمام سعی خودم رو میکنم...

دیشب با وحید ( با اس ام اس ) حرف میزدم...بهش گفتم که من بهت قول داده بودم خودم جدا شم...و سر حرفم هستم...گفتم اکه نمیخوای و برات سخته همین الان هم اگه بگی من میگم چشم و میرم...ولی دلم میخواد اول ببینمت و بعد خدافظی کنم..

گفت تو که فردا داری میری...( این یعنی من میخوام زودتر جدا شیم...)

گفتم اره واسه همین گفتم چهارشنبه که نشد...

گفتم اگه میتونی منو تا بعد از مسافرتم تحمل کن...تا بعد از اون بیام یه روز ببینمت..

گفت فرادا کی حرکت میکنین گلم؟

گفت بعد از نماز عید...گفت پس میزاریمش واسه بعد از برگشتنت..

بهم گفت ما قبلا در مورد رابطمون صحبت کردیم..دیگه نمیخوام مرور شه..تو هم تکرارشون نکن لطفا.

این یعنی هیچ راهی نداره...باید بری..

قلبم میگیره وقتی در مورد جدا مینویسم...

نمیتونم بنویسم...باید برم..

هرچی خدا بخواد همون میشه...خدا بزرگه...من سپردم به خدا..

برام دعا کنید...

وحید من...

تا زنده هستم مال توام...شاید تو منو نبینی ... ولی من کنار توام...

قلبم میسوزه ولی تحمل میکنم واسه خاطر تو...

دوستت دارم...( یه حرف تکراری که لازم نبود بنویسم...)

میرم سفر...برمیگردم...جدا میشم...نگران نباش...

جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩ | ٧:٢٧ ‎ق.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

www . night Skin . ir