...به امید برگشتنش
من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...
حالم خیلی خرابه... اما مجبورم به روی خودم نیارم... تمام موهام داره میریزه...داغون شدم...دارم کچل میشم...دیگه اون موهای پر پشت که با گیر سر بسته نمیشد رو ندارم... خیلی بدنم ضعیف شد... بد جور مریض شدم... به وحید گفتم بری میمیرم....گفتم بدون تو چیکار کنم؟....گفتم طاقت نمیارم....باورش نشد... گفتم من عاشقتم....گفتم احساسم با احساس تو فرق داره...اما باورش نشد... باورم نکرد... شاید کرد...اما صلاح دید بره... رفت و من اینجوری دارم ذره ذره از بین میرم... نه میتونم درست چیزی بخورم...نه راحت میتونم نفس بکشم...ریزش مو و صد نمونه درد دیگه... که منشا همشون یه چیزه... اونم استرسه... پیش هر دکتری میرم فقط بهم میگن تو استرس داری... از وقتی رفت و گفت دیگه نه زنک ، نه اس ام اس ، نه هیچ چیز دیگه....از وقتی رفت و عشق منو با اون همه گرمیش نادیده گرفت... این دل برام دیگه دل نشد... شبا باید تو اشک بخوابم... هر روز باید با مامانم بخاطر این که اینقدر کم غذا شدم و دارم روز به روز لاغر تر میشم دعوام بشه... هر روز بابام باید بهم بگه آخه دختر تو چته که اینقدر موهات داره میریزه؟ خودم هم که باید همیشه لبخند رو لبام باشه و این درد رو تو سینه خودم واسه همیشه نگه دارم...تا کسی ندونه من عاشق شدم... نه بخاطر خودم...به خاطر وحید... حتی الان هم که دارم مینویسم حال تهوع ولم نمیکنه... دیروز سر کلاس درس ، آخر وقت من باید میرفتم خونه چون کار داشتم...مجبور شدم زودتر از بقیه برم... مثل همیشه ردیف جلو نشسته بودم...تا بتونم به خوبی به طنین صدای وحیدم گوش کنم و اونو تو ذهن خودم ضبط کنم... مجبور شدم واسه این که ازش اجازه بگیرم برم پیشش...رفتم پیشش...سعی کردم خودم رو کنترل کنم... وقتی تو چشمام نگاه کرد احساس کردم هول شده...جا خورده... شاید توقع نداشت بعد از جداییمون من برم کنارش... گفتم ببخشید؟ سرش رو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد... نگاهش هنوزم پر از احساس دوست داشتن بود... نمیدونم چرا اینو حس میکنم...ساید اشتباه حس میکنم..اما کم پیش میاد احساسم بهم دروغ بگه... گفتم...من میتونم برم؟ گفت خواهش میکنم...بفرمایید... واسه چند لحظه نگاهم تو نگاهش گره خرده بود...نمیتونستم نگاهم رو ازش جدا کنم.... بابا آخه زوره... زوره... کی میتونه عشقش رو ببینه و بهش نگاه نکنه؟ وحید عشقمه... دلم میخواست وقتی میرم پیشش بهش بگم وحید جون... دلم براش تنگ شده... خدا...دیوونه شدم... من طاقت ندارم... وحید من... عمر من... چی میدونی با رفتنت باهام چی کار کردی؟ رفتنت چه سودی داشت؟ جز اینکه منو و خودتو از هم دور کردی؟ فکر کردی احساس دل با کار عقل درست میشه؟ نه عزیزم... اون دله... کم چیزی نیست... خیلی کارا رو عقل نمیتونه انجام بده..اما یه دل عاشق میتونه... نمیخوام بگم برگرد... اما چشمای من همیشه منتظر توهه... این شبا فقط و فقط به اون نگاه ها و اون ثانیه ها و اون احساس هایی که وقتی دستام رو تو دستات میگرفتی فکر میکنم... با همون خاطره ها زنده موندم... وقتی شب همه جا ساکت میشه و تاریکه...چشمام رو آروم میبندم...همه اون لحظه ها رو تو ذهنم مرور میکنم... ناخوداگاه اشک میریزم و این آروم اشک ریختنا تبدیل به هق هق میشه... سینم میسوزه و قلبم اونقدر میگیره که احساس خفگی میکنم... تو اون موقع چی کار میکنی؟ تو اون لحظه ها چی کار میکنی؟ هر شب آرزو میکنم که خدا کنه تو هم به اون لحظه ها فکر کنی....به من فکر کنی... به کاری که کردی فکر کنی... وحیدم من همیشه به فکرتم...هر شب ...هر روز ....هر ساعت...هر ثانیه... هر شب ...هر روز ....هر ساعت...هر ثانیه...منتظرتم... قلبم هنوزم بارو نکرده...نمیتونه باور کنه که تو برات مهم نبوده اون همه احساسم به تو.... وحید... چهارشنبه هفته پیشو یادته؟ بارون اومد... تا صدای رعد و برق رو شنیدم اشک تو چشمام جمع شد...اما چون سر کلاس بودیم باید خودمو کنترل میکردم... یادم به اون روزای قشنگ زمستون اومد... یادمه بهم گفتی خیس شدن زیر بارون رو دوست داری... یادمه بهت گفتم هر وقت بارون میاد یاد شما میوفتم... اون روزا تو هنوز نمیدونستی که من چه احساسی بهت دارم... کاش روزای بارونی که پیش رومون هستن رو بشه کنار تو گذروند... کاش میشد... کاش... 
| www . night Skin . ir |

