...به امید برگشتنش

من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...

سلام.

امروز ١٢ مرداده..اینجا چله گرماست...ولی قلب من سرده سرده...یخ زده..شاید ظاهرم خیلی سرو حال باشه و همه با خودشون مثل همیشه فکر کنن که واییییی چه دختر پر انرژی...ولی نمیدونن قلبم داغونه..روزا میخندم شبا بالشتم پر اشکه..

قصه از یه امتحان سخت شروع شد که من برا درس خوندن می رفتم یه کتابخونه که اونم برا نوشتن پایان نامش مییومد اونجا...یه کتابخونه کوچیک که خیلی هم توش رفت و آمد نبود..ولی وجود اون اونجا رو خیلی شلوغ کرده بود..تا وقتی می یومد خوب رونق داشت ولی بعد از اون ندیدم رونق بگیره..

یه پسر قد بلند..با اخلاق و با شخصیت عالی...خیلی با وقار و سنگین...با یه قیافه جذاب و دوست داشتنی ...و خیلی هم خوش هیکل...

روزای اول باهاش حرف نمیزدم..خوب نمیشناختمش..ولی خیلی دوست داشتم بدونم چی میخونه.اسمش چیه.چیکارست...نه از فضولی...همینجوری...

بلاخره رسید اون روز ...

زمستون بود ...من نشسته بودم روی صندلی پشت یه میز کتابخونه و داشتم میخوندم...اونم دقیقا نشسته بود بغل دستم...یعنی میز بغلی..

یادمه یه لباس سفید تنش بود.داشت یه کتاب میخوند و یه چیزایی مینوشت..یه هو ازش پرسیدم که ببخشید شما معماری میخونید ؟ اونم گفت اره..بهش گفتم منم معماری میخونم...اون موقع ترم ٢ بودم.اونم چند لحظه بعد ازم پرسید که شما برا فولان امتحان میخونید گفتم اره..یه کم هم راهنماییم کرد چون خودشم این امتحانو میخواسته بده قبلا...اینا اولین حرفایی بود که بینمون رد و بدل شد.همه چیز از اونجا تازه شروع شد...

خیلی خوشحال بودم که تونستم راه ارتباط رو باز کنم.

من اون موقع دوستش نداشتم...یعنی حسی بین من و اون نبود..ولی ازش خوشم مییومد همین...

روزا میگذشتن...زمستونی...منم که سرمایی..صد نمونه لباس میپوشیدم و می رفتم...

روز به روز رابطمون بیشتر می شد...خوراکی هامونو با هم تقسیم می کردیم...با هم میگفتیم میخندیدیم..اما یواش...درسمون رو هم می خوندیم..

من خیلی بهش احترام میذاشتم ..اونم همینطور ...همیشه هم دیگرو به فامیلی صدا میزدیم...

چه روزای خوبی بود...یادش بخیر..هیچ وقت یادم نمیره...هر روز بخاطر دیدنش میرفتم اونجا..از پشت شیشه نگاه میکردم ببینم اونم اونجاست یا نه...یه جای مشخص واسه خودمون داشتیم..ولی همیشه یه میز بینمون فاصله میذاشتیم...

کم کم که ازش پرسیدم که چیکارست و چیکار میکنه تازه فهمیدم استاد همون دانشگاهیه که من توش درس میخونم و هر آن ممکنه استاد خودم هم بشه..!!!

یه حسایی بهش داشتم اما نمیخواستم باور کنم...حتی به خودشم گفتم که ما نباید به هم علاقه مند بشیم...

فکر کنم برا امروز کافی باشه....میننویسم همشو..جزء به جزء...اما قسمت قسمت...


وحید من...دلم هر روز به فکرته...

دوستت دارم..

همش دعا میکنم هر جا هستی خوش باشی...آخرین باری که دیدمت ٨ تیر بود...دلم برات تنگ شده...و میدونم تو هم دلت برا یکی دیگه تنگه...اما شک ندارم برا منم دلت تنگ شده..

دلم همش میگه تو برمیگردی..این روزای غم انگیز تمام میشه..میگه یه روز تو همین وبلاگ مینویسم که وحید من برگشت...زندگیم برگشت...

دوست دارم...همیشه...

تو برمیگردی شک ندارم...

به قول خودت شب خوبی داشته باشی...

 

سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٢ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

www . night Skin . ir