...به امید برگشتنش
من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...
سلام... امروز ۵ آبان...بود. چهارشنبه ۵ آبان بود... همه ی روزا به کندی میگذرن الا روز چهارشنبه... تمام روزا رو به امید روز چهارشنبه و رسیدن ساعت ٢ بعد از ظهر و دیدن وحیدم میگذرونم... انگار هیچ روزی نور نداره الا چهارشنبه ها... وقتی میاد انگار دنیا رو برام میاره... جایی که نشسته انگار شده یه تیکه نور...طوری که منو این نور هی محو تماشای خودش میکنه... انگار نمایونترین چیز تو اون کلاسه.... یه جورایی انگار برجسته شده و هی میخواد منو بکشونه طرف خودش... امروز وقت نشسته بودم...و اون داشت جزوه میگفت که بنویسم...اصلا حواسم به چیزی که مینوشتم نبود... همه ی حواسم به تن صدای وحید بود و اونو تو ذهن خودم ضبط میکردم... وقتی مینوشتم و به طنین صداش گوش میدادم...تمام لحظه هایی که کنارش بودم رو جلو چشمام میدیدم و قلبم به تپش میوفتاد... اون لحظه هایی رو یادم میومد که دستاش آروم دستای منه بیتابو لمس میکردن... که من آروم شم... اون لحظه ای رو یادم اومد که سرم رو گذاشتم رو شونه هاش و اشک میریختم و بهم میگفت گریه نکن... آخ خدا.... آخ خدا....چقدر این دلم صبوری میکنه.... چقدر ؟ اما... اما این ٢/۵ مثل ۵ دقیقه برام میگذره... وقتی نگاش میکنم....حس میکنم حواسش هست که دارم بهش نگاه میکنم...و به همین دلیل نگام نمیکنه... اما تا سرم رو میکنم پایین و مشغول نوشتن جزوه ای هستم که اون داره میگه...سنگینی نگاهش رو رو خودم حس میکنم... میمیرم واسه این که یه لحظه لبخند بیاد رو اون لباش و من خوشحالیش رو ببینم... وقتی لبخند میزنه منم از دیدن لبخند و خنده اون خوشحال میشم و یه لبخند از ته دل که نه ظاهر رو لبام میشینه... خسته شدم از بس لبخندام فقط واسه این بود که کسی نفهمه من عاشق شدم... امروز وقتی اومدم خونه ، هیچ نایی واسه هیچ کاری نداشتم... بین نماز مغرب و عشام با خدا درد دل کردم و واسه هزارومین بار از خدا خواستم که وحید رو برام برگردونه... بعدش ازش خواستم هر چی صلاح هست و خودش میدونه درسته انجام بده... گفتم خدا... من خیلی وقتی عشقمو سپردم به تو... تنها چیزی که بهم واقعا آرامش میده اینه که قرآنم رو تو بغلم بگیرم... نمیدونم این کلام خدا با من چی کار میکنه که تا به سینم میچسبونم کلامش رو اونقدر آروم میشم که انگار نور خدا تو وجودم رفته... خدا بزرگه... هیچ قدرتی بالاتر از اون نیست... اگه اون بخواد همه چیز حل میشه...وحید برمیگرده... وحیدم برمیگرده... حتما یه حکمتی تو تمام این اتفاقات بوده... از روزی که وحید اومد تو اون کتابخونه و من حتی از وجودش خبر هم نداشتم و نمیشناختمش... روزی که من تصمیم گرفتم واسه اون امتحان برم به کتابخونه و شروع کنم به خوندن.. روزی که واسه اولین بار با هم سلام کردیم... روزایی که بیشتر و بیشتر با هم آشنا شدیم... روزی که خدا مهر وحید رو تو دل من گذاشت.... روزی که این حسمو باور کردم و تصمیم به گفتنش گرفتم... وقتی استخاره کردم و هر چند بار خوب و خیر اومد... خیلی روزای دیگه... و حتی این جدایی... تو اینا یه حکمت بزرگ هست و شکی تو این حکمت نیست.. از خدا میخوام حکمتش همون چیزی باشه که تو ذهنم مدام میچرخه.... وحید من... همیشه میگن بهترین عکسا تو تاریکخونه ها چاپ میشن... این عکسا قشنگترین عکسا میشن و همیشه با عکسای دیگه فرق دارن... شاید من همون عکسی باشم که تو تاریک خونه ی زندگی تو چاپ شدم... وحید... بعضی وقتا لازمه به نشونه هایی که خدا واست تو زندگی میزاره بیشتر دقت کنی... میدونم دوستم داری وحید.... میدونم دوستم داری...اینو خودت همیشه بهم میگفتی... خودت گفتی بهم فکر میکنی... خودت گفتی دوستم داری... وحید... من رو حرفت حرف نمیزنم.... تو گفتی " فراموش نکن که دوستت دارم. " تو گفتی... 
| www . night Skin . ir |

