...به امید برگشتنش

من یه دخترم...نمیگم عاشق شدم ( شایدم شدم خودم نمیفهمم ) ولی یکی رو خیلی دوست دارم...خیلی زیاد که از دوریش دارم می سوزم...اسمش وحید..یکی که خودش دلش به یکی دیگه بند بوده..و حالا طرف مقابلش رفته..امام اون هنوز دلش پیشه اونه...فقط اونه که میتونه دلشو یه کم اروم کنه...اونی که شب و روز بهش فکر می کرده...اینو خودش دیشب بهم گفت... تمام تنم سوخت وقتی شنیدم... داستان من خیلی طولانیه..امید دارم که برگرده پیشم..دلم میگه برمیگرده.الان یه کم براش سخته...نمیدونم..خودم هم کلافه شدم...

سلام..

امروز 7 شهریور..تا تولد عزیزم  16 روزه دیگه مونده...

اون روز برا من حتما روز سختیه...خیلی سخت..

من تصمیم خودمو گرفتم...البته به ناچاری تصمیم گرفتم نه با رضایت قلبی..آخه مگه میشه آدم با رضایت قلبی از عشقش جدا شه؟ مگه میشه اونی که اینقدر دوستش داری رو بزاری و بری؟

نه نمیشه...ولی من ناچارم...

من میرم..اما میمونم چشم به راهش...فقط چشم به راه این که اون یه روز برگرده..

اره روز تولدش جدا میشم..البته من روز تولدش یعنی 23 شهریور پیشش نیستم..شاید تو سفر باشم..ولی روزی که براش جشن تولد میگرم...واسه خودم عزای جدایی رو باید بگیرم...

شاید مه نیلو راست میگه...جدایی در کار نیست...و اون برمیگرده...خدا کنه برگرده اونم خیلی زود....که دلم طاقت یه روز دوری و جداییش رو نداره..

چند روزه پیش بهش حسم رو گفتم و خودم رو خالی کردم..

گفتم حس میکنم من یه آدم اضافی تو زندگیتم که تو میندازیش بیرون یه روز ....ولی من خودم میرم چون بهتره...گفتم چند روز صبر کن...

گفت این حرفا رو نزن من به احترام میزارم..

بهش گفتم منم احترام میزارم و اگه دارم جدا میشم و میرم به احترام خواسته ی توهه وگر نه زندگیه خودم فنا میشه..

اون شب ازش خواستم باهام این چند روزه مندرو بهتر باشه...گفتم خودم میرم فقط یه چند روزی صبر کنه...گفتم میدونم برات سخته باهام باشی ولی این چند روز به خاطر من تحمل کن منو...

گفت من به توهین نکردم...جوابش دادم و گفتم نه نکردی ولی وقتی این قدر خشک برام جواب میفرستی از صد تا توهین بدتره..

بهش گفتم وحید... این چند روز رو برام به یاد موندنی کن...

قربون مهربونیش بشم که دستم رو رد نکرد و گفت باشه...بهم گفت تو دوست داری چه طوری موندنیش کنم؟ گفتم هر طور تو بخوای..میخوام خودت بهش فکر کنی..

گفت من میخوام حرف دل تو رو بدونم...بدونم تو چی دلت میخواد برات انجام بدم؟

گفتم به دل من کاری نداشته باش...خواستهی دل من شنیدنی نیست..

گفت چرا هست...بهم بگو..

گفتم خواسته دل من تا آخر دنیا کنار تو بودنه...که تو نمیتونی برآوردش کنی...

گفت دوستت دارم..

میدونم که داره..میدونم منو دوست داره...ولی چه کنم که میگه نمیتونم...چه کنم؟

فقط میتونم به خدا توکل کنم و بگم خدا من چشم امیدم به توهه ....فقط به خدا بگم خدا تو که هر کاری میتونی بکنی یه کاری کن بگه منو میخواد تا آخر دنیا...

هر شب دعا میکنم ..سر هر نمازم دعا میکنم..دوستش دارم..عاشقشم .شوخی نیست..دل چیزه کمی نیست...

از اون شب باهام خیلی خوب رفتار میکنه...خیلی باهام مهربونه...بهم میگه دوستم داره...بهم میگه عزیزم...گلم...

ازش خواستم این چند روز فقط به حرف دلش گوش کنه در مورد من...این چند روز هرچی دلش گفت بگه باشه...

آخه ازش پرسیدم که وحید این جدایی حرف عقلته مگه نه؟

گفت اره تو فکر کن به صلاح ماست...

گفتم اگه این جوریه پس دلت حرفش یه چیزه دیگست...پس این چند روز رو فقط به دلت بگو باشه..

دیشب بهش میگفتم وحید مثل ادمی شدم که تاریخ مرگش رو میدونه و میخواد تو این چند روز آخر تمام ثانیه هاش رو با اونی که دوست داره بگذرونه...و کنار اون باشه...گفتم وحید، من میمیرم...

هیچی نگفت...ولی از اونجایی که قلبم با قلبش در ارتباطه حس کردم خیلی ناراحت شده و اصلا حرفی برا گفتن نداره...

دلم نیومد ناراحتیش رو ببینم بخاطر همین بهش گفتم ولی اینو میدونم که خدا هیچ چیزش بی حکمت نیست ...آشنایی ما بی حکمت نیستووعاشق شدن من بی حکمت نیست...( میخواستم بگم رفتن اون دختر یک سال پیش از پیش تو بی حکمت نیست...ولی نگفتم که یه وقت رفتنش رو یادش نیارم...که یه وقت فکر نکنه اینو گفتم که بگم پیشم بمون ) گفتم احساس تو بی حکمت نیست...

گفت اره گلم ...هیچ چیزی بی دلیل نیست...بعد از اون نذاشتم ناراحت شه و به فکر فرو بره..گفتم بسه دیگه عزیزم این حرفای غمگین...و به طرف چیزای شاد کشوندمش..

آخه ..آخه شادیه اونه که برا من مهمه...

حرف زیاده...احساس من به اون تو یه خط و دو خط این وبلاگ جا نمیشه...تو کتاباهم جا نمیشه...

فقط خدا میدونه من چقدر اونو دوست دارم...

خدا...

تو این شب عزیز...به حق این شب قدر...نذار از من جدا شه..که جز اشک ریختن چیزی برام نمیمونه...

خدا...یه کاری کن مهر من تو دلش بشینه...منو بخواد...بگه که منو دوست داره و کنارم واسه همیشه میمونه...

تمام تنم این روزا میسوزه و نمیخوام دم بزنم...که نکنه اون ناراحت شه...بهش گفتم الهی دورت بگردم نکنه یه وقت ناراحت باشی که نتونستی خواسته منو برآورده کنی...

وحید من...

( میگم وحید من چون تو توی ذهن و قلب منی تا ابد...تا همیشه..تا آخر دنیا...).

دیگه نمیتونم بگم برگرده پیشم بمون عزیزم...تاج سرم...نمیتونم بگم ...چون میدونم تو میگی نه...

ولی امیدم به خدا بسته شده...شاید اون یه کاری کنه تو دوباره دستای منو بگیری..

تو این شب قدر واسه خوشبختیه تو دعا میکنم...از یه طرفم واسه برآورده شدن آرزوی خودم دعا میکنم...

دوستت دارم...تا همیشه...

یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٧ | ٩:۱٥ ‎ب.ظ | | نظر دلهای عاشق () |

www . night Skin . ir