نشد برم...!!!

سلام..

امروز ١٧ شهریور بود...

١٧ شهریور...

باید امروز تمام میشد...اما...

نشد که برم...!!!

نشد که برم...

دیشب بهش اس ام اس دادم...گفتم وحید، بیداری؟

جوابی نیومد...

نوشتم خوابیدی؟ ( تعجب کردم که خوابیده..اونم شبی که میدونه برا من سخته...اما چیزی نگفتم..)

گفتم بخواب گلم...میخوام وقتی خوابیدی باهات حرف بزنم...وقتی که نمیشنوی

گفتم وحید...تمام شد...تمام شد...

خوشی هام تمام شد..روزای قشنگم پیش تو تمام شد...همه چیز تمام شد...گفتم امشب آخرین شبه...

مینوشتم و گریه میکردم...اشک میریختم...ولی هیچکس منو نمیدید...

نوشتم امشب واسه آخرین بار بهت میگم شب بخیر...شبت بخیر عزیزم...خدافظ...

این اولین باری بود که تو این مدت میگفتم خدافظ...

چند دقیقه ای گذشت و من تو اوج ناراحتی بودم...که چرا عزیزم...بعد از این شبا ، حالا که شب آخرین شبه خوابیده و باهام خدافظی نکرده...حالا که این آخرین شبه چرا نیومد بهم بگه دوستت داشتم و دارم...؟

تو اوج فکر بودم و اشکام رو گونه هام بود که یه اس ام اس اومد برام...:

- سلام ، خوبی ؟ من نمیتونم فردا ببینمت میخوام برم خارج از شهر تا عصر هم برنمیگردم...ببخشید...

برق از کلم پرید...هزار نمونه فکر تو یه ثانیه به ذهنم اومد...

یکیشم این بود که نکنه دلش نمیخواد از من جدا شه اما روش نمیشه بهم بگه؟

آخه اون که میدونه من دارم پسفردا میرم مسافرت و نمیتونم دیگه برم پیشش...

من که از یه هفته پیش بهش گفته بودم امروز رو جایی قرار نذاره...

اصلا چرا دور جواب داد؟

خلاصه کلی از این حرفا اومد تو ذهنم...اما به هیچ کدومش دل خیلی خوش نکردم...

ولی نمیدونم چرا همش حس میکردم واسه این که فعلا جدا نشه اینو گفته...شایدم واقعا براش کار پیش اومده بود...

من هیچی نگفتم...فقط گفتم...باشه ، مثل همیشه اشکالی نداره..

هیچی نگفت...حتی یه شب بخیر... حس کردم داره به من فکر میکنه...

همش به خودم الکی دل خوشی میدادم...

نمیدونم چرا...؟!! اما یه جورایی خیلی خوشحال شدم که نشده...و من میتونم یه شبه دیگه هم کنارش باشم...

دلمو سپردم به خدا و گفتم خدا...هر چی تو بخوای همون میشه...

الان که اینو مینویسم بغض کردم..میدونید چرا؟

یادم اومد تو همین ماه رمضون ، تولد امام حسن مجتبی که بود شنیدم که این امام عزیزمون دست هیچ کسی رو خالی نمیفرسته...

اون شب ازش عاجزانه خواستم که یه کاری کنه...گفتم بهش این گدای در خونتو نا امید نفرست بره...گفتم که تو رو خدا یه کاری کن به حق این ماه رمضون یه جوری دلش به دل من بند شه...منو بخواد...

نمیدونم چرا الان دارم الکی این دلخوشی رو به خودم میدم که شاید یه جورایی دلش بخواد من بمونم...شاید خدا دستمو رد نکرده....

به حر حال....

نشد که برم...و نرفتم و ندیدمش...

17 شهریور...

وحید من...

عشق من....دوستت دارم...

کاش این دلخوشی ها رو یه جوری واقعی میکردی...

کاش با من مدارا میکردی...عزیزم...

عزیزم...

برگرد...واسه همیشه...

برگرد...

/ 1 نظر / 21 بازدید
علیرضا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل​های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی​کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که می​آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد