یه دوراهی دیگه...

سلام...امروز 23 شهریور...روز تولد وحید بود...

دیشب یه کاری کردم...

آدرس وب رو به وحید دادم...دید...ولی...

فکر کنم خیلی دلگیر شد...نه از من...از خودش...که من نمیخواستم این جوری شه...

من تاب دیدن ناراحتیش رو ندارم...

دیروز ظهر بهش گفتم میخواستم برات تولد بگیرم اما نشد...

گفتم یه چیزی میخوام بهت نشون بدم که قرار نبوده ببینیش..

گفت چی؟ گفتم سر ساعت 12 امشب بهت میگم...

گفت باشه تا اون موقع صبر میکنم..

ثانیه ها رو با دلواپسی پشت سر گذاشتم...هر چی به ساعت 12 نزدیکتر میشدم حالم بدتر میشد..دلواپسیم بیشتر میشد...قلبم تند تر میزد...

حتی نزدیک بود حالم بهم بخوره...تمام دل و رودم داشت میومد تو حلقم...

دقیقا ساعت 11:59 دقیقه بود که خودش بهم اس ام اس داد...:

- سلام عزیزم خوبی؟

بی قرار بودم ...جوابش دادم..

- سلام..ممنون خوبم..

بعد یه اس ام اس دیگه براش فرستادم..:

عزیزم...اول اینکه تولدت مبارک.اشالا که خدا بهت یه عمر طولانی و با عزت بده.ایشالا که همیشه خوش باشی..هر چی از خدا میخوای بهت بده...به جز یه چیز..اونم اینکه از خدا بخوای من از تو دل بکنم...خدا کنه زندگیت همیشه رو به پیشرفت باشه و من روز به روز ترقی تو رو ببینم...بهترین آرزوها رو برات دارم تاج سرم...فراموش نکن خوشحالی تو آرزوی منه...

چیزی که میخوام بهت نشون بدم...هیچ وقت قرار نبوده تو ببینی...هنوزم مرددم...

ولی...

برو به این آدرس ...

و بعد آدرس وبلاگ رو بهش دادم..و دوباره تولدش رو تبریگ گفتم...

تا چند دقیقه بعدش هیچ خبری نشد...

تا اینکه یه اس ام اومد که گفته بود چه خبر ؟ چی کار میکنی؟

منم خیلی ساده جوابش رو دادم...

بعد یه اس ام اس دیگه فرستاد...

گفت: خیلی با احساسی ...دارم وبلاگتو میخونم...

گفتم وحید دوستت دارم...کاش اینو میفهمیدی...گفت میفهمم

از ثانیه ای که اولین اس ام اس رو بهش دادم تا 2 ساعت بعدش یه بند گریه میکردم...اشک میریختم...

تمام چیزایی که تو وبلاگ نوشته بودم رو با خودم مرور میکردم و تصور میکردم که وحید با دیدن این جمله ها چه حسی پیدا میکنه؟

داشتم میمردم...بعد از اون اس ام اس تا 1 ساعت هیچ اس ام اس نیومد تا اینکه وحید گفت... چیزی که از اول نگرانش بودم حسیه که الان دارم...من باهات بد کردم..تو یه گل ظریف و پر احساس ، من مثل یه خار خشن...فکر نکن نمیفهمم...

دلم ترکید وقتی اینو گفت و بیشتر و بیشتر اشکام سرازیر شد...

گفتم وحید..من از تو دلگیر نیستم...از احساس خودم هم فرار نمیکنم..تازه میخوام برا همیشه نگهش دارم...با تو یا بدون تو...تو بد نکردی...هیچ وقت...

ولی جوابی نیومد...

گفتم...وحید من میخوام تو خوشحال و خوشبخت زندگی کنی...حتی اگه خودم هم پیشت نباشم...ولی اینو بدون اگه خودم هم نباشم قلبم تا دنیا دنیاست پیشته عزیزم...تو رو خدا...تو رو خدا وحید...ناراحت نباش...نمیخوام حتی یه ذره هم ناراخت باشی.تو رو خدا اگه دوستم داری ناراحت نباش...

بعد از اون تا الان که ساعت 10:33 دقیقه شبه هیچ اس ام اسی نیومد برامو هیچ خبری نگرفته از من...

دیشب تا 2 شب بیدار بودم و گریه میکردم...صبحشم که حال هیچیو نداشتم...مثل آدمای مرده...

بدتر از همه این بود که نباید این ناراحتیم رو نشون میدادم...

حالا...نمیدونم باید چی کار کنم...

شاید دیگه هیچ وقت تو این وبلاگ چیزی ننویسم...

چون حتما دوباره وحید عزیزم مییاد و این حرفا رو میخونه...

نمیخوام فکر کنه من مینویسم تا اون بخونه و دلش واسه من بسوزه و منو بخواد...

شاید آدرس اینجا رو تغییر دادم...

شاید هم...شاید هم بازم تو همین وبلاگ نوشتم...نوشتم و نوشتم...

اینقدر مینویسم تا...نمیدونم تا کی...

بخدا دارم دیوونه میشم...بخدا دیوونه میشم...

تو رو خدا یکی کمکم کنه...

وحید من..

عزیز دل من...تاج سر من...قلب من..تمام زندگی من...

دوستت دارم...

دیگه نمیدونم چی میشه...نمیدونم چی بگم...

حالا تو این حرفا رو دیدی...حالا حس منو میفهمی...

من نمیدونم باید چی بگم؟ باید بگم خوشحالم یا باید بگم...کاش نگفته بودم؟

خودم هم نمیدونم...فقط میدونم عشق و احساس من به تو نهایت نداره...

شب و روزم با تو میگذره...

نمیگم برگرد...چون تصمیم من سر جاشه...من برگشتم جدا میشم ازت...

آخه خودت گفتی ما حرفامون رو در مورد رابطمون زدیم...

راهی نداره...باید برم...

مگر اینکه...که...تو از من بخوای من تا همیشه کنارت بمونم...اونوقت با جون و دلم کنارت میمونم...تا همیشه...تا ابد...تا جون دارم..

وحید...نمیدونم...نمیدونم...هیچی نمیدونم...

دوستت دارم...

 

 

 

/ 50 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی

انسان نماینده خدابرزمین است آیاچنین قابلیتی رادرخودکشف کردهایم آیابهاوارزش باطن خودراکشف کردهایم باشرکت در http://www.oloomebateni.com قدمی درجهت آشکاری درون خودبردارید

آرین

سلام ، خوبی ؟ نیستی؟ ای ناقلا نکنه پیش وحیدی و نمیخوای چیزی بگی تا ازت شیرینی نگیریم . نترس بابا، همین که تو خوش باشی برا ما کافیه ، هر جا هستی کامیاب باشی ، تا بعد

پرک

سلام. دوست جونم بهت پیشنهاد میکنم یه سراغی ازش بگیری.مطمئنم منتظرت برات دعا میکنم

دعوت نامه

سرويس وبلاگدهي فوق پيشرفته وبلاگر دات نت کوتاهترين آدرسها را براي خود ثبت کنيد زيباترين قالب ها امکانات جديد و بيشتر از بلاگفا Yourname.webloger.net Yourname.blogfo.tk Yourname.kurdblog.tk Yourname.qashqaeiblog.tk جايزه Yourname.ir بدون تبليغات

سارا

عالی بود[قلب]لینکوندمت[ماچ]

دختر شکلاتی

سلام دوست خوبم من الان تو نت همینجوری میگشتم که اتفاقی سر از وبلاگت در اوردم تا مطالبت رو خوندم زار زار گریه کردم چون هر چی سرت اومده همش شبیه سرنوشت خودمه!!!!!بهزاد منم عین وحید تو...منم خیلی دوسش دارم اما نمیدونه!!!حاضرم به خاطرش بمیرم اما از دستش ندارم...بهزادم متولد 26 شهریوره یعنی فقط 3 روز تفاوت داره!!!وای خدا دلم اتیش میگیره وقتی اسمشو میارم منم خیلی وقته بلاگ مینویسم اما بهزاد ادرسشو نداشت منم ادرسشو دادم که بیاد بخونه اما هنوز نیومده نمیدونم وقتی بیاد بخونه چی فکر میکنه!!!اما میتونم درکش کنم اون یه متولد شهریوره و متولدین این ماه اخلاق و احساسات خاصی دارن...اما من خیلی دوسش دارم خیلیییییی[گریه]

سحر

موفق باشی

من

سلام من ا9 سالمه برا اولین بار تو عمرم عاشق شدم که 4ماه باهم بودیم ومنو تنها گذاشت و رفته زن گرفته دارم از دوریش میمیرم نمیدونم چیکار بای بکنم .

من

سلام من می خوام با یکی درد دل کنم میتونم باشما دوست شم؟