خاطره...

سلام.

امروز 2 مرداد 1392.

حدود یک سال و نیمه که به وبلاگم سر نزده بودم.

اومدم که برا همیشه از بینش ببرم..دیگه نمیخواستمش...

دوستش داشتم اما نمیخواستم دیگه از اون روزا چیزی رو بزارم.هیچی...هیچ خاطره ای.

اما...وقیتی اومدم.دیدیم کلی برام نظر گذاشتین..همرو خوندم.دیدیم که چقدر مثل من وجود داره..دیدیم که چقدر شما دوستای گلم بهم لطف دارید و هنوزم به این وبلاگ خاک خورده سر میزنید...

پشیمون شدم...یعنی دلم نیومد که پاکش کنم...

ای وای...ای وای...

ای وای از این همه درد توی سینهامون...

ای وای از این همه عاشقی...وای از این همه دیونگی...

بخدا دلم برا همتون تنگ شده...برا همتون..

برا اون روزا دلم تنگ شده.برا روزای سخت و دل تنگی...برا بالشتم که همیشه خیس اشک بود.برا سوزش دلم..برا همه چی...

اما دیگه نمیخوامشون...

وقتی اومدم یه هو خیلی دلم واسه همسرم تنگ شد...خیلی.

اون بهترین مردیه که تا حالا دیدم.مهربون.خوش اخلاق و دوست داشتنی و من خیلی عاشقشم...خیلی. عاشقتر از این حرفا...خیلی عاشقتر از این حرفا...

حتی روزی فکرشم نمیکردم که اینقدر عاشقش شم...میمیرم براش...

همون موقع بهم زنگ زد.و منم ناخود اگاه بهش گفتم فکر نمیکنم کسی جز تو بتونم بخوام و دوست داشته باشم...

از این که قبلا عاشق یه نفر بودم پشیمون نیستم....چون اون عشق باعث شد که من الان تو زندگیم بهتر و بهتر قدر همسرم رو بدونم.خیلی بهتر.و الان هم برام یه خاطره شده...

هیچ وقت نفرین نکردم..هیچ وقت...ولی شاید هیچ وقت نبخشمش...نمیدونم.به خاطر سختیهایی که کشیدم ...بخاطر اشکایی که ریختم و ندید..بخاطر عشقی که دادم و چیزی نمیخواستم ازش...فکر نکنم بتونم ببخشمش...با وجود تمام حس دوست داشتنم....که هنوز هم به نفرت تبدیل نشده...

زندگی الانم رو خیلی دوست دارم.خیلی...خیلی زیاد..

همسرم رو.خانوادش رو .خودم رو...

همه چی خیلی عوض شده...اما فکر میکنم هم بهتر شده و هم با وجود گرمی همسرم زیبا تر شده...

دلم میخواد الان دیگه فقط واسه اون بنویسم..فقط واسه اون.

نمیدونم دوباره کی بیام و باهاتون دوباره کی حرف بزنم.اما از همین جا واقعا از همتون تشکر میکنم که میاید و گرد و غبار این وبلاگو با نظراتتون پاک میکنید...

ممنونم که تنهام نمیزارید...

ممنونم ازتون.

از تو " دنیا جون " که خیلی برام نظر دادی و هر روز مییومدی که ببینی من دوباره چیزی نوشتم یا نه...ممنون ازت...

شاید دفعه بعد سال دیگه باشه که به این وبلاگ سر میزنم...

یا حق.

/ 67 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بيان

دیر امده ای تمام شده ام دیگر..بس ک بلعیدم اندوه نبودنت را..ندیدنت را..هنوز اما همانند حاتمم..میبخشمت..با انکه هزار شب بی خوابی طلب دارم از تو..

ماه سان

سلام عزیزم با دیدنه این وبت جیگرم جزغاله شد از خدا میخوام الان که تو ماه رمضانیم و وقته افطار وحیدت اگه خیره برگرده پیشت [گریه][گریه]

صدف

سلام. خوبين؟ طاعاتتون قبول. منم يه وب با موضوع موفقيت دارم. خوشحال ميشم نظر شما هم در مورد مطالبش بدونم :)

صدف

سلام. خوبين؟ طاعاتتون قبول. منم يه وب با موضوع موفقيت دارم. خوشحال ميشم نظر شما هم در مورد مطالبش بدونم :)

صدف

سلام. خوبين؟ طاعاتتون قبول. منم يه وب با موضوع موفقيت دارم. خوشحال ميشم نظر شما رو هم در مورد مطالبش بدونم :)

صدف

سلام. خوبين؟ طاعاتتون قبول. منم يه وب با موضوع موفقيت دارم. خوشحال ميشم نظر شما رو هم در مورد مطالبش بدونم :)

صدف

سلام. خوبين؟ طاعاتتون قبول. منم يه وب با موضوع موفقيت دارم. خوشحال ميشم نظر شما رو هم در مورد مطالبش بدونم :)

مهسا

سصلام عشقم یه روزه گوشیش خاموشه تورا خدا برام دعا کنید میترسم هیچ وقت روشن نکنه

من مطمينم به وبت بر مي گردي عشق اگه واقعي باشه و هوس نباشه برگرده چه ازدواج كرده باشي چه نكرده باشي عشق ابديه

Hani

سلام..وبت تمام حرفاي دلم بود..عشقي كه هم اسمش وحيد بود هم ولم كرده بود!! همه كاراتو،حساتو درك ميكردم!يه جاهاييشو گريه كردم،يه جاهاييش لبخند اومد رولبم يه جاهاييش اعصابم خورد شد..بعضي وقتا انقد يه نفر وجودتو ميگيره،واسش وقت ميذاري،شب و روز به فكرشي و نميفهمه ...زمان كه ميگذره ميشيني به حماقت خودت ميخندي كه بهترين روزاي جوونيتو مشغول دوست داشتن كسي بودي كه خيلي براش دويدي اما واسه داشتنت يه قدم بر نداشته!! از اينكه كنار همسرتي خيلي خوشحالم... اين روزا هركي بهم ميگه دوست دارم جوابش يه چيزه-->"هههه"....هم براي شما هم براي خودم دعا ميكنم كه حد اقل خاطرات عشق قديمي اذيتمون نكنه...خداقوت